|
|
||
|
می گوبی مرقومه چیست و می گویم ناگاه بی انکه بدانم آمده است. نمی دانم از کجا و از سوی که و اصلا که چیست.
یادت باشد. مرقومه شاید آن نانوشته هایی است از چشمانت که هر بار دیدنش دلم را به لرزه می اندازد. مرقومه خنده توست هرگاه که نگاه می اندازم و آرام نگرفته باز بی آرام فشردنت می شوم.
|
||
|
|
|
||
|
هیچ گاه تا این حد از آدمها دور نبوده ام
شاید هیچگاه تا این حد آدمها با من رو راست نبوده اند و ویران می شود خانه پوشالی احساسی که هیچ نیست جز توهمی و و شاید عیان می شود خانه ای که همه اش حقیقت است. حقیقت ساده و بی آلایشی که خود ساختمش برای هماره
|
||
|
|
|
||
|
مرقومه ات واصل شد. پر از حرفهای نگفته ای که بر دوش می کشیم ...
|
||
|
|
|
||
|
به من ربط دارد یا نه. این سوال خیلی از وقتهای من است. هر کسی گذشته ای دارد و تاثیر این گذشته و اتفاقات و آدمهایش گاه در کنار آرزوها و رویاهای آینده حال را می سازند.
آدمهای زیادی در گذشته من بوده اند. و با بد و خوب رفتار من به نوعی زمانی بسر شده است. مثل همه. مثل همه جا. ولی گاه نمی دانم که چقدر از آنها و چقدر از تاثیرشان اکنون در دنیای من هستند ؟ بواقع گاه نمی دانم. آیا آن بنده خدایی که در آن گوشه از دنیا تنها و تنها به دنیای خویش مشغول است و مقداری از دنیایش در پیوند با من بوده است جایی از مسوولیت دارد یا نه. نمی دانم از گذشته. نمی دانم که خاطره بوذه اند یا واقعیتهای خاموش زندگی اکنون. آدم یک وقتهایی که فکر می کند می بیند چقدر فکر نمی کند.
|
||
|
|
|
||
|
همیشه فکر می کرده ام که زمان دیگری هست. این نیست. این آنجایی نیست که. و این زمانی نیست که. و همیشه این راه فراری بوده تا درگیر محظورات زمان و مکان نشوم و روحیه تنبل و کاهلم هم هماره به این امر کمک کرده است. آدم همیشه خودش را قهرمان مدینه فاضله ای می پندارد که از بس دست نیافتنی است هیچ اثری از غم و درد و رنج انسان بودن ندارد. سخت است درگیر آن شدن. سخت استا پذیرفتن این که همه داستان همین است. و حالاست که کم کمک نتیجه کشت را می دروی بلکه بفروشیش و اندوخته ای فراهم کنی. و چه تهی دست. و عاقبت هم که جناب مرگی هست. دارد باورم می شود که همین است. همین. سراشیبیی که ناگزیر دارد آغاز می شود.
|
||
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| زندگی |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله روزانه عکس |