تبليغاتX
مرقومه
    محمد     سه شنبه سی و یکم مرداد 1385

 

صبح مسجدالنبی

( به عابس خان مکی هدیه می شود )

 

 

 مسجد و سایه اش

 

 

 مسجد النبی از مسجد غمامه

 

 

 از باب بقیع

 

 

 

 گلدسته های یکصد متری مسجد از خیابان مجاور

 

 

 

 از پشت قبرستان خاموش بقیع

 

 پی نوشت : یاروی عزیز ٬ باشد قبول ! من که از کیسه خلیفه ( خلیفتین ) می بخشم ٬ ولی تو هم بقول آن عصفور چیزی را بگو که بگنجد !!

 

 

 

    پله پله تا ملاقات خدا     دوشنبه سی ام مرداد 1385

 

از دامنه نور که بالا می روی فکر نمی کنی که نهایتا به چه می رسی . مخصوصا اگر نصفه شب باشد که نه دیگر از غوغای روز راه بگیران خبری هست و نه از واهمه هرم آفتاب . آرام وآرام این راه هموار شده را بالا می روی . اولش تند است ولی هموار . والبته نه چندان معین و مشخص . و بعد کم کم احساس می کنی دیگر یک راه بیشتر نیست . و همان که همراهان می روند . و البته شاید همان که قبلا محمد امین رفته است . سکوت و آرامش آنتقدر هست که احساس می کنی چرا باید اینجا محلی برای تفکر و خلوت باشد . و پیوسته این راه را بالا می روی . صخره ها بگونه ای هستند که امکان صعود مستقیم را گرفته اند و لاجرم مسیر همان باریکه مارپیچ است که کوه را دور می زند . و نیم ساعت بعد دیگر حجم سیاهی از سنگ را بالای سر نخواهی دید و تنها آسمان صاف است که بر همه سایه می افکند . نزدیک شده ای و آخرش دیگر نامعمول است . بالا و پایین رفتنی غریب و گذشتن از زیر تخته سنگ و .. دیگر رسیده ای . و البته اگر نبود آن نوشته سه رنگ کار ایرانیان که غار حرا و آیه اقرا ،  شاید نمی توانستی تشخیص دهی که همین جاست که جبرئیل آمد و شد آنچه شد . آنقدر در پیچ و تاب سنگها گشته ای که دیگر یقین داری که اینجا دنج است . هیچ احساس و تفکر و دغدغه ای را نمی توان از لابلای این سنگها با خود به اینجا آورد و همین گونه می شود که تنها برای یاد او جا باقی مانده است . و اینجا غار حرا . آغاز مسیر رسالت و ابتدای راه دیانت . مکه از اینجا پیداست و روشنی بیت الله الحرام با تمایز و وضوح بیشتر . دوست داری فقط نگاه کنی . همان کاری که در مکه یکی از لذتبخش ترین کارهاست . دیدن و تماشا ... و نگاه و این جمله  سهراب اینجا معنی می یابد که : « به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن »

نفس کشیدنت در اینجا یا تنفس خیلی ها گره می خورد . نا خودآگاه سنگین می شوی . کاملا این را درک می کنی و کمی می ترسی و می لرزی . تازه تو که چیزی ندیده ای . و باز « قم فانذر ». طلایه وحی اینجاست و از این به بعد . محدودیت می گوید باید برگردی . ناخواسته تن در می دهی و در راه بازگشت به این فکر می کنی که چه تفاوتی کرده ای ... واین می شود رهاوردت از این راه دراز .

 

 تصویر مکه از حرا

 

 

    سنتی بودن     یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385

 

 

دوست انتلکتوئل و متفاوتمان هجرت که لاغر می نویسد می گفت : این چه وضع وبلاگ نوشتن است ؟ ! مانند دخترهای هیجده ساله عکس غروب می گذاری و ... گفتم : سید ! راجع به آن عکس باید بگویم من عکسهایی که خودم گرفته ام و به نظرم خوب شده است را گهگاه در وبلاگ می گذارم . هم تنوعی است و هم جبران تنبلی  و یا عدم توفیق نوشتن . و اما راجع به کلیات این داستان باید بگویم که :

من همچنان ترجیح می دهم در برایر این مدرنتیه ای که مطرح می کنی سنتی باشم . من چوب و کاهگل را به بتن آرمه و کامپوزیت ترجیح می دهم . من همچنان دوست دارم که به کوه و صحرا بروم تا کافی شاپ . من دوست دارم در خانه بجای شلوارک نایک با زیرشلواری یزدی بنشینم و هندوانه را با قاشق بخورم . من دوست دارم بجای رفتن بوف و لوکس طلایی خیابان ولیعصر را پیاده قدم بزنم – همچنانکه آن دخترک می خواست ، از تجریش تا راه آهن - . من دوست دارم بجای گلستان به راسته پارچه فروشها بروم . من هنوز لرزاده را به کیسون ترجیح می دهم . من همچنان مشیری را به شاملو ترجیح می دهم – علیرغم انگ دخترانه بودنش - . من همچنان بجای خانم لوپز دوست دارم به نوای معصومه دده بالا گوش کنم که بقول او :

من می خوام به خونه خدا برم ... اگه میخونه نرم کجا برم

هنوز صدای سیاوش – البته از نوع شجریانش – برای من نشاط انگیز تر و مست کننده تر از یک قوطی ربروف است . من همچنان دوست دارم که نی بدست گیرم تا با کلک و چلیپا کار کنم . من هنوز تهران فیملفارسی ها را به این محیط زرق آلود ترجیح می دهم . و من همچنان دوست دارم که در آن حال و هوای قدیم باشم تا بخواهم چیزهایی که چندان در خاطرات من ریشه ای ندارند را محیط بر خود بدانم ( و البته ذکر این نکته ضورت ندارد که صحبت من از مظاهر تمدن نیست ، صحبت از مدزدگی و روزمرگی است ... )

 

 

    28 مرداد     شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

 

۲۸ مرداد هم ۲۸ مردادهای قدیم . هیچ خبری از آن نبود . جز نیم صفحه ای از شرق و البته جام  جم . و من که دیگر چیز عیان و خاصی ندیدم . نمی دانم ولی فکر می کنم این تاریخ تاریخ بسیار مهمی در دوره معاصر ایران است ...

اتفاقاتی که در آن دوره می افتد و آن سه گروه مردم - به قول باستانی پاریزی - یعنی آنانکه بر تانک سوار شدند و آنانکه در برابر تانک قرار گرفتند و  آنانکه سعی کردند خودشان را به تانک برسانند و البته نتوانستند . ( و البته شرح مفصلش در تلاش آزادی به صراحت آمده است )

بهر حال از دست این مخلص نگارنده بیش از این بر نمی آید جز یادی که :

 آفرین بر هر که از ما یاد کرد         با کلامی این دل غمدیده ما شاد کرد ...

و البته آن توانایی دوست عزیز را هم ندارم که نوشته ام در مقام تحقیق جایی پیدا کند که دیگر به پرگار ندهم و برای ویژه نامه شرق بگذارم . لاجرم می ماند نوشتن یادی برای ایران پرست بزرگ و جاویدان ما دکتر محمد مصدق . که جز این اکنون در بضاعت من و حوصله بینندگان نمی گنجد .

 

 

    دین و مدرنیته     جمعه بیست و هفتم مرداد 1385

دیروز همایش دین و مدرنیته در حسینیه ارشاد برگزار شد . همایشی بود علمی و تخصصی که رنگ و بوی سیاسی نداشت و لی طبیعتا جای یکطرف خالی بود . این همایش را موسسه گفتگوی ادیان که برای آقای ابطحی است برگزار می کرد .

من که قبل از شروع مراسم به حسینیه ارشاد رسیدم سالن پر بود و استقبال چنان بود که خودشان هم باورشان نمی شد .

پانل صبح چهار سخنران داشت . دکتر علوی تبار که به نظرم بخوبی قبلهایش صحبت نکرد . وسعید حجاریان که مقاله اش را در حالی که خود آنجا نشسته بود کسی دیگر خواند و با چه طنز تلخی این را بیان کرد . هنوز نمی تواند صحبت کند. بسختی و بریده بریده . و به تعبیر آقایان شهید اصلاحات . درست می گفت آن که سیر نزولی و شکست دوم خردادی ها از همان وقتی شروع شد که گلوله سعید عسکر بر چهره سعید حجاریان نشست . ( راستی این سعید ها چه کارها که نمی کنند !!) . دلم سوخت .

و سومی ژند شکیبی که بقول خودش لهجه اش وحشتناک بود و از مدرنیته روسیه گفت . و آخر دکتر کدیور که خوب صحبت کرد .

برای بعدازظهر هم سروش دعوت بود که با تهدید برخی آخر نیامد و پسرش مقاله اش را خواند  و ادامه مراسم تا عصر .

و این وسطها فرصتهایی پیدا می شد تا با برخی از آقایان صحبتی داشته باشم . اشکوری جالب بود با آن پیراهن آستین کوتاهش . و به طنز می گفت که از زمانی که به لباس مقدس شخصی ملبس شده ام .... و پیمان و خاتمی و نوری و مسجد جامعی و ..

و این آقای ابطحی در آنجا هم دست از این دنیای مجازی بر نمی داشت . دخترکی به زور شماره برای مصاحبه می خواست و او همچنان مصر به ارتباط از اینترنت... گاهی این حاشیه ها جالب می شوند.

بهر حال این دین و مدرنیته تقابلی غریب دارند . چه آنانکه که قائل به جمع بودند و چه آنانکه که هیچ تناسخی نمی دیدند آخر نگفتند که سرانجام چه می شود...

 

    خاطره     چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

 

مانده در خاطر من لحظه آخر   « ما» بودنمان

مثل بادامی تلخ ، تلخیش در کام ، حسرتش بر دل

آخرین حرف تو : « خداحافظ ! » چه مقدس سخنی است گر چه بیزارم از آن

 

باورش سخت است

آن همه حرف چه شد پس ؟

آن همه قول و تعهد پشت انکار چرا پنهان شد ؟

دست مکار کدامین صیاد مرغ خوشبختیمان از قفس ساده رویا پر داد ؟

 

بس کنم دیگر

همه اش حرف است آی .... همه اش حرف است این

زنده هستم بی تو – همچنانکه قبلا –

یاد تو اما هست ...

 

    غروب     سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

 

 

 

محمود آباد - نیمه مردادماه هشتاد و پنج

 

    برای زنده یاد پوپک گلدره     دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385

 

آخرین صحنه بازی پوپک گلدره را که امشب نشان می داد حس غریبی داشت . گرچه حافظه ملت کوتاه مدت کار می کند ولی بهر حال نرگس پربیننده ترین سریال بوده است . و چه راست می گفت آنکه اگر یک درصدی هم از همین ملت تنها با دیدن بازی اش برای او رحمت طلب کنند نشان از خوب زیستن و نیک رفتنش دارد. اتفاقی که امروزه برای کمتر کسی می افتد.

آخرین صحنه بازی پوپک حس غریبی داشت . آنجا که گوشی تلفن از دستش افتاد . انگار خبری بد به او داده باشند . نمی دانم . برای من که بسیار تامل برانگیز بود. راهی که همه باید بروند و عاقبتی که ناباورانه گریبان همه را می گیرد و شاید بتوان خوب اتفاق افتادن این حادثه را خوشبختی نامید .

در مقیاسی بزرگتر هر که نامش نیک باشد رفتنی نیست . - همان که شعار گونه آنرا می شنویم . - چنانکه آن هدهد هم . و از این عینی تر و روشن تر ؟ . و دریغ که باور نمی کنیم . و ایکاش می شد در این کشاکش احساس و ناباوری آن آخرین صحنه بازی پوپک را با آن حس غریبی که داشت فهمید .

 

 

    سفر کانادا     یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385

 

 

روزگار کار در شرکت راحمی نژاد

 

بالاخره مهندس ارجمندفرد - اولین نفر سمت چپ ٬ کسی که بسیار از او آموخته ام - نیز از ایران رفت .  لااقل ۳ نفر دیگر هم در همین عکس دست به نقد آماده رفتن هستند .

آی وزیر امور خارجه کانادا !! براستی چه درست گفته بودی که پذیرایی حکومت ایران از نخبه هایش کشور کانادا را ۵۰ سال به جلو انداخت ....

 

 

 

    قصه تکراری     شنبه بیست و یکم مرداد 1385

 

مهمان مهدی خرمی نیا از دوستان دلنشین و خوشفکر و مطلع بودم و مانند همیشه در صحبتهای شب نشینی هایمان مانند عملکرد چسب اهو همه چیز به همه چیز پیوند می خورد .

مهدی خرم در یک مهندس مشاور همکار آذین معالج است و آذین معالج همان است که دو سال پیش ازدواج کرد و اکنون پس از دو سال باید سالگرد ازدواجش با رامین جهانبگلو را در زندان جشن بگیرد . و از آن دردناکتر همین جمعه است که سالروز تولد دخترش است و باید جشن تولد دختر را با قاب عکس رامین آذین کند . چرا که تلاشش برای گرفتن مرخصی یک روزه راه به جایی نبرده است.

مهدی چیزهای جالبی تعریف می کند . می گوید رامین حکومتی ترین آدمی که در زندگیش دیده است من بوده ام !! اینکه یک چنین فردی بخواهد انقلاب مخملین راه بیاندازد آنقدر برای ما مضحک است که نمی دانیم چه بگوییم. احساس من این بود – و مهدی نیز این را تایید کرد – که رامین تنها ابزاری است که به در بزنند و دیوار بشنود . طبیعی است که یک چنین آدمی ارتباطات گسترده دارد . نمی دانم . از سفیر کانادا گرفته  تا ... . جالب است که دیگر آن اتهام جاسوسی به علت نخ نما شدن کنار گذاشته شده است .

مهدی می گوید که از رامین اعتراف گرفته اند . و ظاهرا قرار است بزودی از تلویزیون پخش شود . شاید از همان نوع اعترافها که از افشاری و نبوی و امیرانتظام .و ... گرفته اند و حدس می زند بخاطر همین اعتراف او را از زندان آزاد کنند – و یا بقول امیر انتظام اخراج کنند – و این گرو نزد آنها می ماند تا در ضرورت از آن استفاده شود...

شناخت من از رامین جهانبگلو تنها به عنوان یک سخنران بود و فیلسوف . از نزدیک با او برخوردی نداشتم ولی می توانم نادیده یک فرضهایی را محق انگار کنم . ظاهرا این حربه جاسوسی و براندازی و .. هنوز هم جواب می دهد . آی باستانی کجایی که تکرار کنی سیاست پدر و مادر ندارد.

آخرین جمله ای که مهدی گفت این بود : یک وقتهایی از اینکه در ایران زندگی می کنم خجالت زده هستم... و من همچنان به آذین معالج فکر می کنم که هر روز می آید و در اینترنت جستجو می کند تا شاید برای کمک مطلب تازه بدست بیاورد و بعد آنها را پرینت می گیرد و می برد و باز فردا همان کارها را ....

 

 

    روز تولد دوستان     دوشنبه شانزدهم مرداد 1385

 

امروز روز تولد دو نفر از دوستان عزیز است :

۱- جناب عاصف خان ادیب . که از دوستان صادق و بی ریای من است و سابقه دوستیمان بر می گردد به دوران دبیرستان . گرچه این روزها مشغولیات روزمره فرصت آن شب نشینی ها و آن داستانها را از ما گرفته ولی باز این دنیای مجازی کمی راهگشا شده است . سایت شخصی اش را می توانید در لینک من ببینید .

عاصف گرچه خودش مصر به نمایش فراموشکاری است ولی منی که او را می شناسم می دانم که حافظه او بسیار از من بهتر کار می کند . چه آن چیزهای که من باید دوباره در لابلای نوشته های روزانه و آرشیو نامه هایم ببینم تا دوباره به یادم بیاید او همه آنها را از بر است و گاهی آنها را آنقدر مرور کرده و می کند که دیگر ملکه ذهنش شده است...

برای او و مادر مهربان و صبور و صمیمی اش در هر کجا که هستند آروزی سلامت و شادکامی دارم.

۲- حضرت آقای وحید آقای وحدت  دوست و شریک و همپالکی سفر و حضر مخلص .  همان که در سری اول مرقومه شرحی مفصل بر احوالش نوشته بودم .

من و وحید در بسیاری از موارد شبیه هستیم . از خبث طینت و پاکی نیت -  همان که اسمش را گذاشته ام رندی و گزاره گمارش زندگی من شده است - تا ظاهر و قیافه که هر دو عنقریب کچل و بر هیات محاسن پاچه بزی .

وظاهرا قسمت است  هر ساله  روز تولدش را در کنار یادگار مهندس ایفل جشن بگیرد که من از همین جا از همان سازه ۲۷ هزار تنی برای هدیه تولدش کمک می گیرم . گرچه علاقمندم که زودتر برگردد تا خبرهای خاصی را به او بدهم... 

و در آخر جز نسیمی کز بن آن دلبر آیو ... چیزی در ذهن نیست که این سفر مجال رسیدگی به احوال دوستان را گرفته است...

نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل       خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند...

 

 

    مشروطیت     شنبه چهاردهم مرداد 1385

 

۱۴ مرداد ماه سالروز صدور فرمان مشروطیت است . نمی دانم متن فرمان را دیده اید یا نه ؟ مرقومه ای است از ۱۰۰ سال پیش و آنهم از طرف کسی مثل مظفرالدین شاه ولی به نظرم بسیار جالب است . فحوای کلام از بعضی از حرفهایی که آقایان این روزها می زنند دمکرات تر و مردم دارانه تر است . البته کار به ناسیونالیستی بودنش دیگر ندارم . بهر حال سرمقاله این شماره پرگار را در مورد مشروطیت نوشتم . دوستانی که به دستشان می رسد - که البته امیدوارم بموقع برسد - بخوانند و نظر بدهند .

راستش یکی از بهترین کتابهایی که در این زمینه خوانده ام تلاش آزادی باستانی پاریزی است که حوادث تاریخ معاصر را بخوبی بیان می کند و البته به همان شیوه خودش . چنانکه هیچگاه احساس نخواهید کرد که کتابی تاریخی را خوانده اید .

البته برای مدتی ناپیدا بود ولی اخیرا از محاق توقیف بیرون آمده و این مجال فراهم شده است ...

    سفر     پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385

 

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید .

دل من گرفته زین جا  هوس سفر نداری ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ؟

به کجا چنین شتابان ؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

 

ناگهان چند روزی را اتفاق سفر افتاد . و بهر حال این اتفاقات ناگهانی هم برای خودش جالب است . و البته طبیعی است که دیگر در سفر وسایل دنیای مجازی آنقدر فراهم نباشد که هر روز بتوان مطلبی گذاشت . امید که بعد از بازگشت سلامت شرحی مفصل بر آن داشته باشم .

و البته چنان می نماید که وضع را دگرگونه باید انتظار کشید...

 

 

    شعر     چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

 

بهوش باش دلی را به قهر نخراشی      به ناخنی که توانی گره گشایی کرد

    روحیه اجتماعی     سه شنبه دهم مرداد 1385

 

به نظر می رسد یکی از نشانه های نبود روحیه فعالیت جمعی در بین ما نوع  رفتارهایمان در مراسم حمعی است . نگاه کنید به مراسم دسته جمعی که برگزار می شود و در آن شرکت می کنیم . اگر یک سری از ظواهر را کنار بگذاریم ماهیت رفتار ما هیچ تفاوتی با هم ندارد . در چند روز گذشته در انواع مختلف مراسمها شرکت کرده ام . واقعا هیچ تفاوتی با هم نداشت . انگار ما هنوز بروز رفتارهای متفاوت را در محیطهای متفاوت یاد نگرفته ایم . اگر برخی از رفتارها و عکس العملهای خانمها را در مراسم عزا و عروسی که ناشی از احساسات زنانه است کنار بگذاریم می بینیم که عروسی و عزا و سخنرانی و تحصن و گردهمایی و .. ما هیچکدام با هم تفاوت ندارد . و تنها وقتی وضعیت عوض شده است که یک رهبر این گروه را به تهییج درآورده است . و شاید بخاطر همین است که در یک دیدگاه کلی تر در تاریخ سیاسی اجتماعی ایران همه جنبشها و حرکتها همیشه به سرنوشت رهبرهایشان منوط بوده است و اغلب با هزیمت رهبر آن تحرک نیز رو به افول نهاده است. شاید اینکه هیچگاه در ورزشهای جمعی هم نتوانسته ایم به جایگاهی مناسب دست یابیم نشان از نداشتن این روحیه جمعی و زمینه لازم برای پذیرش رفتارهایی متناسب با شان جمع بوده است .

    وبلاگ نویسی     دوشنبه نهم مرداد 1385

 

یکی از دوستان نادیده وبلاگ نویس یزدی در آخرین مطلبش گفته بود که دیگر نمی نویسد . و البته دلیلی هم برای این ذکر نکرده بود . بهر حال این نوشتن مجازی شرایط و حال و هوای خاص دارد . چنانکه من هم زمانی تصمیم گرفتم ننویسم یا لااقل دیگر آنطور ننویسم و برای همین هفت هشت ماه مطلب را پاک کردم و دوباره از تیرماه بر نهجی تازه البته به زعم خودم نوشتم . بهر حال مقصود این است که هر کسی می تواند بهر دلیل بنویسد یا ننویسد و اصولا این وبلاگها بیشتر بیانگر جنبه شخصی نویسنده آن است تا وجهه اجتماعی اش. اما نکته جالب نظراتی بود که راجع به آن مطلب بقیه دوستان و خوانندگان گذاشته بودند . بسیار جالب و قابل تعمق بود . هنوز هم می توان دوستی و معرفت را دید ، هنوز هم می توان دلسوزی را دید ، هنوز هم می توان تعهد و تفکر را دید ، هنوز هم می توان حماقت و حسادت را دید ، هنوز هم می توان بدبینی و بدگمانی را دید  و هنوز هم می توان تنگی فضا و رشد نیافتگی را  دید و حس کرد ....

 

    بای ذنب قتلت     یکشنبه هشتم مرداد 1385

 

امروز قانا را دیدم و کودکانی که سقف پناهگاه بر سرشان آوار شده بود . نمی دانم . نمی دانم چرا .

ظاهرا آن طرف خبری نیست و اگر هم هست اخبارش سانسور می شود ولی این طرف را که آدم می‌بیند آتش می زند . وقتی جنازه آن طفل را می بینی که از او تنها پایی باقی مانده است به این فکر می‌کنی که آن بدن نازک و شکننده او چگونه تحمل آن همه بلوک و بتن و تیرآهن را دارد . و این همان موقع است که دیگر کودکان هم سن او آن شب را با لالای والدینشان به خواب رفته اند.

نمی دانم . ولی این گونه است که آدمی در هر مسیری که گام گذاشته با گذشت زمان برگشتن از آن برایش دشوارتر می شود . گمان نمی کنم که یافتن راهی آنقدر سخت باشد که نشود هیچ کاری کرد . بلکه این تعصب است که چشمان همه را می بندد و سبب می شود که دیگر به هیچ فکر نشود . حتی به لالای زوزه مانند سفیر آن راکت که آخرین نوازش مادرانه کودکان می شود .

 

    ییلاق ( نیر )     شنبه هفتم مرداد 1385

 

 

هیچ چیز در هوای گرم تابستان یزد دلپذیر تر از رفتن به ییلاقات اطراف یزد و تفریحات مربوطه اش - البته از نوع سالم -  نیست . حتی آنها که در کناره رودخانه سن ایام را بکام می گذرانند  نیز می دانند که من چه می گویم . البته این قشلاق ییلاق فصلی که در حاشیه کویر مرسوم است خیلی نکته دارد که مفصل راجع به آن در این شماره پرگار نوشته ام...

شیرکوه و منطقه ییلاقی بکر و سبز نیر در دامنه اش 

 

    نشدن     جمعه ششم مرداد 1385

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد                     بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

بدان  هوس  که   ببوسم   آن  لب   لعل                      شدم  خراب  جهانی تمام  و  نشد

    نت ورک مارکتینگ     پنجشنبه پنجم مرداد 1385

 

به احترام یکی از دوستان هم دوره قدیم در دفترش حاضر شدم تا به اصطلاح پرزنت شوم . شرکت شرکتی است همانند کوئیست و گلدماین و .. با این تفاوت که نامش را اصلا لو نمی دهند . - البته کار ندارم که ما اینقدر با هم ندار بودیم که با اینکه مطمئن بود من وارد نمی شوم اسمش را به من گفت - . بهر حال این پدیده نت ورک مارکتینگ که دو سه سالی است بازارش در ایران داغ شده است چیزی نیست جز انگیزه ای که به نسل جوان - و به خصوص تحصیلکرده - در اثر سرخوردگیهای اقتصادی ناشی از عدم اشتغال داده می شود و وسوسه خناس گونه ای که بر جان افراد می افتد که باید ره صد ساله را یک شبه بروی .

و البته یک جوری حق هم دارند . گرچه عجول بودن ما را هم نباید نادیده انگاشت .

بحث من بر ارزش گذاری این پدیده نیست . شیوه شیوه بسیار منطقی و بقاعده ای است که سابقه ای زیاد در دنیا دارد و کم کم دارد در کشورهایی نظیر ایران جا می افتد . - و البته اینکه چرا ایران بیشترین استقبال را از مثلا کوئیست در دنیا داشته خود بحثی مفصل است - بهر حال این شیوه انگیزش افراد بسیار جالب است . عموما در این شرکتها تولید کالا و خدمات نمی شود و این گونه فعالیت می کنند . حالا در نظر بگیرید اگر شرکتی کار درست و حسابی و آبرومندی داشته باشد و برای مدیریت منابع انسانی از این شیوه انگیزش استفاده کند چه می شود ....

حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد      علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند

 

 

    پاتوق سمپاد     چهارشنبه چهارم مرداد 1385

 

پاتوق مردادماه سمپاد هم برگزار شد و خوب بود . حدودا پنجاه نفری در این مراسم شرکت کرده بودند و بچه های ۷۸ با هماهنگی هایی که شده بود بیشتر آمده بودند .

این مراسم جدای از دیدار با دوستان قدیم و هم مدرسه ایهای عزیز  ٬  این فرصت را پیش می آورد تا بتوانی به یک منبع بسیار غنی و پربار و متنوع نیروی متخصص جوان دسترسی داشته باشی .

دست دست اندرکاران  و بخصوص حاج صادق نقاش زاده درد نکند .

پاتوق سمپاد - پذیرایی سنتی - ۴/۵/۸۵

 

 

 

    وقت شناسی     سه شنبه سوم مرداد 1385

 

دیروز جلسه ای داشتیم و قرار بود که هر کسی بیاید و راجع به کارهایی که کرده صحبت کند . و من نیم ساعت زودتر رفتم که هم مطمئن باشم که سروقت در جلسه حضور خواهم داشت و هم اینکه مدتی که زود رفتم را به کارهایم برسم . قرار جلسه ساعت پنج بود . اولین نفری که آمد پنج و نیم بود و دومین نفر شش . و سومین نفر نیز . و نفر چهرم نیز اصلا نیامد . و آنها که آمدند عین لشکر شکست خورده . البته این جماعت بسیار مشغول و درگیر هستند . ولی دلیل نمی شود که هرکسی هرگونه خواست رفتار کند ....

داشتم فکر می کردم ما ایرانیها در مورد زمان اصولا آدمهای بی نظم و بی مبالاتی هستم . تا بحال هیچ جلسه ای دیده اید که سر وقت برگزار شود و سر وقت تمام شود . من که ندیده ام .دیگر محکمتر از فوتبال که نداریم . در ایران فوتبالهای رسمی و خاص که بسیار هم برای آن برنامه ریزی شده سر وقت برگزار نمی شود . دیگر جلسات و نشستهای کوچکتر که جای خود دارد . و این بی برنامگی همیشه برای برنامه ریزان مشکل بوده است . خود من که هر گاه برای یک همایش یا جلسه برنامه ریزی می کنم زمان را نیم ساعت زودتر از آن چیزی که لازم است اعلان می کنم و بعد هم این جمله را اضافه می کنم که : می گوییم هشت که هشت و نیم بیایند !!! و از این قبیل حرفها .

ما واقعا به نظم و انضباط و احترام به دیگران عادت نکرده ایم . و یا به عبارتی به بی نظمی عادت کرده ایم و البته که ترک عادت هم موجب مرض است ...

 

 

 

    روزانه     دوشنبه دوم مرداد 1385

 

 

ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد          حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد