تبليغاتX
مرقومه
    باز آمدم چو چرخ نو     سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385

 

 

چند نکته :

1-      بقول دوست عزیزمان : نزول اجلال فرمودیم ...

2-      گوشم شنید قصه ایمان و مست شد ... کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست

امروز صدای « وحید خان از فرنگ برگشته » را شنیدم . و امید که زودتر دیدار میسر شود . البته توضیح این نکته ضروری است که هیچ رابطه ای - لااقل درظاهر - بین ایمان و وحید و جود ندارد .

3-      بهروز خان ! دست بردار پسر و کمتر تیکه بیانداز

4-      دوست عزیز ، آشنا جان ! حکایت ما همان حکایت شتر است که به او گفتند ...

 جان برادر !  (کس غیره ای خو نیستی ) چه کار ما بر اصول است که وبلاگ و وبلاگ نوشتنمان باشد ؟

5-       به خانم سولماز مولایی و به لهجه یزدی : « دل خود دارد و صبر الد کمکی . اوضا پسا مشه »

6-      خیلی زحمت کشیدید حاج خانم . دستتان – و البته کیبوردتان نیز -  درد نکنند .

7-      به دوست عزیز شاعر که جابجا شعر زیاد نوشتند : کاش خودتان را معرفی می کردید ...

 

 

 

    صدای تو     پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385

 

( برای کسی که : صدا کن مرا ٬ صدای تو خوب است ... )

 

به رویا می برد دل را صدای تو

خدای من ! چه احساسی است در تو که اینگونه صدایت باری از حس را

به دوش خسته خود می کشاند سخت

و گاهی آنچنان این شور تو سنگین و پروزن است

که یارای تحمل کردنش را در صدایت من نمی بینم

و شاید این شروع آن سکوت تلخ و غمگین است

 

 

 

نمی دانم ، نمی دانم ولی ایکاش می دانستم

چه رازی در صدای توست ؟

چه سری در سکوت توست ؟

که هر یک می برد من را به دشت پرخیال ناکجاآباد

چه آن وقتی که خوشحالی ، چه آن وقتی که غمگینی

صدای تو تجلی غرور پاک احساس است

که آنرا ناب  می بینم

صدای تو ز راه دور می آید

ولی انگار اینجایی

 

 

تو مهماندار قلب مهربانیهای امیدی

و حکاکی شده در ذهن من پر نقش

صدای تو

سکوت تو

وجود تو

همیشه جاودان باقی است ...

 

پی نوشت مزید اطلاع : و باز چند روزی مسافرت ...

    بچه های معماری بافق     چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

 

 

 

خانه لاریها - با بچه های دانشگاه بافق

 

    شعر شهید     سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385

 

یکی از دوستان عزیز ٬ که ردپایی هم در سازمانهای مختلف دارد ٬ دو سه روز پیش راجع به طرحی صحبت کرد و آن جمع آوری  سروده های یک بیتی ٬ دوبیتی ٬ غزل ( ویا سایر فرمهای شعر کلاسیک ) در رابطه با شهدا بود . ظاهرا قرار است این ابیات بر سنگ مزار شهدا ( و ظاهرا در قسمت گمنام ) نوشته شود .

بهر حال ٬ گفتم مخلص که جوهره ای در  زمینه شعر ندارم ولی دوستان گرامی شاعر ( از جمله جناب عابس خان و خانم محترمشان مخصوصا ٬   و نیز خانم حسینی )  که پیشتر از سابقه بیشترشان در این زمینه ها آگاهی دارم لطفا اگر مطلبی دارند  برای من بفرستند تا من اینها را ارجاع کنم . البته اسم تقدیر و .. را هم نمی آورم تا حرمت کار بیشتر حفظ شود وگر نه بدانید که از اینها هم در کار است !!

البته دوستان دیگر که ممکن است در این زمینه کار داشته باشند نیز لطفا مرافقتی بنمایند . باور کنید اگر در هر عرصه آدم عقب بکشد آن چیز و کسی که جا را پر می کند بیشتر مایه دلازاری است . نمونه اش  را من همین امروز صبح در طراحی موزه دفاع مقدس در صحبت با طرف کارفرمایی می دیدم ...

 

 

    تبریک تولد     یکشنبه نوزدهم شهریور 1385

 

وقتی کسی مثل وحید خان بجای تفرج مناظر و مرایا اعم از معقول و منقول  !! در کنار یادگار آقای ایفل ( و یا حتی خواندن زبان بیگانه برای امتحان ) می آید و اس ام اس می زند که چرا در دکان را تخته کرده ای ٬ البته که من باید دستی بجنبانم و برای خالی نبودن عریضه مرقومه ای بنویسم .

دیروز بجز تولد آسید مهدی - که خلق الله را  به دلیل همان شادی نداشته به هیجان آورده بود  - تولد دو نفر  دیگر هم بود :

۱- خانم مریم خانم . که ظاهرا دیگر دعا نمی کنند برای ما - چه اگر دعا می کردند حتما نوشتن آن داستان دوساله تمام شده بود . تولدت مبارک . گرچه دیگر از واهمه حاج آقای نصفه نیمه سببی تان که سر یک سفره نشستن و حرام لقمگی را بیان نکند  دیگر تلفن نزدم . امید که به قول حافظ تنت به ناز طبیبان نیاز مند مباشد ـ و البته بیماران بدبختت در بیمارستان  نیز به ایضا !! - 

۲- سرکارخانم پوران  که اگر دستم می رسید حتما یک مجسمه چوبی برایش می فرستادم ٬ گرچه این روزمرگی دیگر مجال همان یک ذره نجاری را هم از من گرفته است . بهر حال باز هم مبارک باشد و امیدوارم که این نصفه با نصفه ای که تا بحال بوده متفاوت باشد و رنگ خوشی و شادمانی بیشتر بر چهره بنشیند..(درست مثل وقتی که کسی از استرالیا  زنگ بزند )

پی نوشت : لطفا تشکر نکنید .  می دانید که می دانم که نمی دانید چرا . 

 

 

 

        دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

 

این روزها برخی از این خلق الله خیلی مایه آزار شده اند .

خسته ام .

به استراحت می روم . شاید بهتر شد ...

    رباعی     یکشنبه دوازدهم شهریور 1385

 

امروز نوبت عکس بود ولی دوستان پرکار و زحمت کش مخابرات لطف کرده اند و فلیکر را هم فیلتر کرده اند . چاره ای نمی ماند جز مطلبی حاضری . راستش این رباعی خیام خیلی پسندم است :

 

       گویند کسان بهشت با حور خوش است            من می گویم که آب انگور خوش است

       این نقد بگیر و  دست  از آن  نسیه  بدار              کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

    نرگس     شنبه یازدهم شهریور 1385

 

 

این روزها یکی از چیزهایی که در خانواده ها زیاد از آن صحبت می شود نرگس است . ویژگیهای خاص این مجموعه همانند زمان پخش ، تکرار هر روزه ، نبودن برنامه رقیب در آن ساعت و موضوع اجتماعی سبب شده که پربیننده ترین باشد و خیلی مورد توجه مردم قرار بگیرد . ولی یک سری نکات  واقعا به روانی و زیبایی و در حقیقت کارامدی آن تاثیرگذاشته است . کشدار بودن و حرکت آهسته و تم هماره غم انگیز سریال سبب شده است که اقبال مردم در هفته گذشته به ادبار تبدیل شود . آخر چقدر صحبت از غم و درد  و ... . محمد علی ابطحی خوب نوشته بود که مردم آنقدر از برنامه های دیگر سیما کسب فیض و احساس تالم می کنند که دیگر این مجموعه نخواسته باشد چنین نقشی ایفا کند .

 آه که چسباندن یک تکه فیلم راجع به مسلم بودن حق مسلم عموم ملت ایران در دستیابی به انرژی هسته ای بعد از یک سال از زمان فیلمبرداری به فیلم چقدر داستان را خنده دار می کند . تصور کنید بازیگر بعد از یکسال باید حس و قیافه و حالت آن شخصیت را بگیرد . آخر وسط سکانسهای یک ملودرام جای نمایش یک سمینار علمی سیاسی راجع به انرژی هسته ای است ؟. واقعا که ما عادت داریم هر چیز را بی تناسب جا و موقعیتش آنهم بصورت مکرر آنقدر بکار بریم تا دیگر قضیه لوث شود و خودمان هم ناچار به پذیرش آن شویم – نمونه اش همین انرژی هسته ای که آنقدر در برنامه ها و موقعیتهای بی تناسب به خورد ملت داده شد که شکم ملت دیگر جواب نداد و پس زد - . اصلا من نمی دانم چرا وقتی یک چنین کارگردانی فرصت پیدا می کند دلش می خواهد راجع به همه چیز در سریالش صحبت شود : عشق ، ازدواج ، مرگ ، دعوا ، دشمنی ، ایثار ، رجوع ، فرار ، تولد ، دزدی ، قتل  و ...

نکته جالب رواج همین س ام اس های نرگسی است . نمونه اش و داستانش را می توانید در نوشته چند روز پیش ابطحی بخوانید . البته محمد علی ابطحی علیرغم روحانی بودنش آدم شوخ و باهوش و راحتی است ولی مثلا نگاه  کنید در همان سطح کلان مسوولان مملکتی در همان جلساتی که از تلویزیون با چه طمطراقی پخش می شود چه می گذرد ..

. و واقعا که سری سازی کیفیت را پایین می آورد . مثل اینکه روشنی آفتاب از پنجره به داخل بزند و هیچ چراغی روشن نباشد ، آنوقت یکی دیگری را به شام حاضر شده  دعوت کند و او در جواب بگوید که نه دیرم شده است ، باید به شرکت بروم .

و اما هیچ جا جالب تر از این نبود که فردی پس از چند ماه حاملگی یک بچه دو ساله به دنیا بیاورد . برای منی که از بچه های زیر یکسال خوشم نمی آید این موضوع خیلی نوید بخش بود . حالا که نشان می دهند حتما راهی هم دارد.

 

 

    اشیلد     جمعه دهم شهریور 1385

 

 

آرام و مهربان

چشمان تو آن حقیقتی است که یکدم مجال تماشا نمی دهد به من

این هم کنایتی است که آن چهره ترا ، حتی خیال هم جواب درستی نمی دهد

این گونه شاد و پرامید ؛ این گونه خوب .... آه ای اشیلد

یک آن نگاه و دگر شور و شور وشور

یک لحظه شور و دگر هیچ و هیچ و هیچ

درد از تماشای آتش و وای از درخت خشک ... آه ای اشیلد

از تو بیادگار لبخندساده ای است که چونان شکوفه ای

بعد ازبهار

بر شاخه ها درختی برسته است .

هر سال نو

 شکوفه های درختان به پنجره های منتظر سلام می کنند ،

آیا ترا هم و لبخند روشنت

باری دگر

به کنارم نظاره می کنم ؟

 

 

 

    تمام شدن     پنجشنبه نهم شهریور 1385

 

 

چند روزی است که دارم به این فکر می کنم در یک رابطه دوطرفه چقدر باید تحمل کرد ، تا کجا باید دید و شنید و دم برنیاورد ، تا کجا باید گذشت کرد  و چقدر باید آن چیزهایی که مربوط به توست و به آن اعتقاد داری را برای طرف مقابل به زیر پا بگذاری . البته وقتی این چرخدنده های رابطه دوطرفه خوب می چرخند که آن پستی و بلنی هایش در اثر سایش گرفته شود و این ها کاملا در هم جفت شوند و پر و خالی یکدیگر باشند . حالا فرقی نمی کند چه رابطه ای . از ازدواج گرفته تا یک مشایعت ساده . ولی در همه اینها یک جایی وجود دارد که عدول از آن به معنی نیست انگار شدن شخصیت و اعتقادات توست . و باز اینجا تضادی بین احساس و منطق است . احساست برای همه آنچه که تا بحال بوده و می تواند در آینده باشد تنگ می شود ولی منطقت می گوید چیزی که تابحال هم چندان درست و حسابی نبوده است در آینده هم قرار نیست چندان توفیری نماید . شاید یک جا راه حل بریدن باشد ، رفتن بی نگاهی به عقب . شاید هم باید هنوز تحمل کرد ...

    کاخ آپادانا     چهارشنبه هشتم شهریور 1385

 

 

ستونهای کاخ آپادانا - شوش ( همراه با مقیاس انسانی )

 

باز هم به همان داریوش . فکر کنید اگر این پا ستون باشد ٬ دیگر ستونها با این تناسبات چه هستند و کاخ چه اندازه است . البته این ستون علی الاصول سر ستون هم دارد و باز طبق موتیفهای ایرانی یک شیر می تواند روی این ستون باشد و ستون بیچاره وزن شیر را تحمل کند ( و یا بهتر است بگویم شیر تنش و پیچش و در نهایت کرنش ستون را به جان می خرد !!! ) . و حالا که نیست ٬ نمی دانم ٬ فکر کنید مثلا همین جناب وحید خان جای آن شیر در آن بالا نشسته است. بی شباهت هم نیستند ! .

 پی نوشت : البته دوستان من در رندی ( پدرسوختگی ) دست من را از پشت می بندند...

 

    مرغداری     سه شنبه هفتم شهریور 1385

 

چند روزی نشد که بنویسم . به همین سادگی . ظاهرا قسمت بر این هم مستولی است ....

راجع به یکی از دوستان عجیب ، - که روزگاری  با هم از اعضای اولیه شباب بودیم -   داستانی شنیدم که قابل تعمق بود . اسم او را نمی برم چه آنها که می شناسند با دیدن کلمه عجیب می دانند از که می گویم و آنها هم که نمی شناسند لااقل دبگر به من انتساب ارتباط با رئیس فراری حزب کوموله کردستان نمی دهند ، باری ،  این آقا با یکی ازدوستان  همرشته بالاخره آبشان به یک جو می رود ! و قرار خواستگاری می گذارند . ( آی هومن تهمتن زاده ! مهمانی آن شبت  باعث چه خیرها و چه داستانها که نشد !! )

در شب خواستگاری مادر عروس خانم که از خانواده بسیار مرفهی هستند و ثروتشان از مالکیت تعدادی مرغداری فراهم شده است رو به آقا داماد می گوید : « آقا ... شما که این مدرک کارشناسی ارشد چندان به دردت نمی خورد و باعث درآمدی که نمی شود – چنانکه تا بحال هم نشده - ، لااقل بیا و این مرغداری ها را بچرخان . هم خیر دنیا را می بری و هم ثواب آخرت.»

و حالا این حکایت شده است نقل محفل دوستان . هر جا صحبت کار و شغل می شود آن یکی می گوید : غصه نخور ، کار که هست ، برو در مرغداری وایستا ... ( و البته مقصود ، تخفیف حرفه مرغداری نیست ... )

 

و من نیز که تامل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم مناسب حال خود می گفتم : ما هم که خیری از این بساط ندیده ایم . بهتر است که یک مرغداری پیدا کنم و آنجا مشغول به کار شوم . راستی شما جایی مرغداری سراغ ندارید ؟

 

    سلخ     پنجشنبه دوم شهریور 1385

 

آمد  و رفت و من که هر لحظه دارم بیشتر شرمنده می شوم هنوز نمی دانم که معنی این جمله را فهمیده ام  که :

« یا من یعطی الکثیر بالقلیل ، یا من یعطی من سال ، یا من یعطی من لم یسئل و من لم یعرف »

 

    پاتوق شهریورماه     چهارشنبه یکم شهریور 1385

 

 

پاتوق شهریورماه سمپاد