تبليغاتX
مرقومه
    روز حافظ     پنجشنبه بیستم مهر 1385

نمی دانم برای خواجه چه باید گفت . بهتر دیدم از خودش کمک بگیرم . و این غزل به انتخاب خودش می باشد.

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ............ بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
به طعنه گفت شبی میر مجلس تو شوم ........... شدم به مجلس او کمترین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان ............ بشد برندی و دردی کشیم نام و نشد
رواست در بر اگر می طپد کبوتر دل ............ که دیده در ره خود تاب و پیچ و دام و نشد
بدان هوس که ببوسم به مستی آن لب لعل .......... چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
بکوی عشق منه بی دلیل را قدم ............ که من بخویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه مقصود ........... شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور ........... بسی شدم بگدائی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر ............ در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
    نرگس و احمدی نژاد     دوشنبه هفدهم مهر 1385

نمی دانم چرا هر وقت که دست به سر و گوش این همت بازیگوش می کشم و عزم را اندکی جزم تر که این نوشتن بقاعده و بهنجار شود این اتفاقات مترقبه و غیر مترقبه نمی گذارد و البته عمده دلیل هم این جابجایی های موسمی است ...
با حضرت وحید آقا افطارمهمان سردبیر سابق و اسبق و فعلی بودیم . و آنجا جناب وحید خان یک تشبیهی را مطرح کرد که بسیار جالب بود . او اینطور تشبیه کرد :
سریال نرگس همانند احمدی نژاد است . وقتی می بینیم هیچ نشانه ای از روشنفکری در آن نیست . همه چیز ساده و بی فکر . دوربین ، افکت ، جلوه های تصویری و ... همه چیز عادی و معمولی است . بی هیچ نوآوری و ابتکاری . در آن هر چه نقش مثبت تر است بازی احمقانه تر و بدتر و مصنوعی تر است . و بر عکس هر چه چهره منفی تر باشد بازی بهتر است . و هر چه سعی بر خوبی می شود نتیجه بدتر می شود . سریال هیچ حرف تازه ، پیام یا نکته خاصی ندارد . هیچ چیز تازه ای ارائه نمی شود حرفها تکراری و کلیشه ای و قدیمی است . و اصلا هیچ کدام از عوامل نمی دانند که نهایتا به کجا خواهند رسید . یعنی در آخر اینقدر جریانات شتاب می گیرد که سر و ته سریال بهم می آید . یعنی خودشان هم نمی دانند که چه می خواهند چنانکه در آخر نیز چنین شد . و با این همه نکته جالب این است که این همه مردم پای دیدن آن می نشینند . برای اینکه زبان مردم را بلدند و می دانند که چگونه مردم را جذب کنند . و مردم نیز بی اختیاری جلب دیدن شده اند ...
    رمضان     پنجشنبه سیزدهم مهر 1385


هذا شهر فرضت صیامه علیه و هو شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی والفرقان


این چند روزه دلم می خواست که کمی راجع به رمضان بنویسم و نشد تا الان . همیشه این و حال و هوای رمضان خاص بوده است . یادم می آید آنروزها را که چهار پنج سال بیشتر نداشتم و به عشق زولبیای افطار به مسجد می رفتم . هنوز هم آن زمانها را بخوبی بخاطر دارم . واقعا فرق میکند . مخصوصا بعد از افطارش و دعای افطارش . دیدید تهران تا دو ساعت بعد از افطار چقدر دلپذیر می شود ؟
امسال اما وضعیت دیگرگونه بوده است تا اینجا و ناراحتم از این . دیگر د ر آن « فضای روزه » قرار ندارم . وبرای همین دنبال چاره جویی هستم . خطها هم ظاهرا آنقدر شلوغ است که امکان ارتباط بر خلاف تصور اولیه و ظاهر اوضاع سخت تر شده است . و البته طبیعی است که متاع گرانتری را این روزها رونق بازار هست .
حرف خاصی برای این ماه ندارم . تنها هدف نوشتنم التماس دعایی بی پیرایه بود تا مگر افاقه ای کند . که :
دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند ...
    جام زهر     سه شنبه یازدهم مهر 1385

 

این نامه حضرات و روشدنش چقدر سر و صدا کرده است این روزها . و جام زهر و داستانهایش . البته وقتی آدم به فرومایگی زیردستانی نگاه می کند که سرمست از اوضاع و احوالات دوسه ساله دیگر به هیچ فکر نمی کنند  کمی برایش تامل برانگیز است که رفیق آقای نبوی - شمسی پهلوون - بیاید و تندی کند . کار به اینکه کدام راست می گوید ندارم که چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من .

البته بحث همان اره آقای باستانی پاریزی و امیر عباس هویداست که تا جاهایی پیش رفته است .

و حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتی       در خاطری شکسته اسمی که از بر کردیم

و یا بهتر اینکه : ما خون عاشقان را در لاله ها شکستیم ...

    مهرگان     دوشنبه دهم مهر 1385

 

مهرگان بر تمام هم میهنان پارسی و بخصوص زرتشتیان محترم و بویژه همشهریان عزیزم مخصوصا بانوان رنگی خاصه چهل ساله مبارک باشد .

بر مازیار باستانی هم .

    تشکر و سپاس     یکشنبه نهم مهر 1385

 

چندی بود که در فکر اصلاح ظاهر وبلاگ بودم . گرچه این ظاهر الصلاحی خیلی بدرد نمی خورد . یادم می آید آنروزها در هسته اولیه  5 نفره شباب من تنها کسی بودم که سیگار نمی کشیدم . و مهدی به رندی می گفت که  ما ظاهرمان خراب است و  سعید باطنش . و پر بیراه هم نمی گفت .

بهر حال این نوشته های بالای وبلاگ را نوشتم . و کمی راجع به قیافه آن فکر کردم . و باقی قضایا که بیداری دو سه شبه از بعدازظهر تا نیمه شب بود ماند برای شایا . می دانم که نوشته الان راه به جایی نمی برد ولی تنها عرض ارادت مجدد و تشکری است از شایای عزیز که صبورانه اردهای مرا گوش کرد و تحمل کرد و خلاصه خیلی زحمت کشید .

البته شایا خود بهتر می داند و نمی خواهم با این کلمات خشک کارش را بی منت کنم . بهر حال اجرش با امام و حسین !!

 

    پاتوق مهرماه     جمعه هفتم مهر 1385

 

در معیت رئیس و سایر دوستان

رمضان ظاهرا اینجا هم تاثیر گذاشته بود . و البته من نمی دانم این وزارت اطلاعات و پلیس ۱۱۰ کار دیگری بجز رسیدگی به این جماعت دست از همه جا کوتاه ! ندارد ؟ و البته همه اینها تقصیر حاج صادق است که سربازان گمنام امام زمان عج را دست می اندازد ...

راستی موهای من علامت اتفاقی هستند ؟

 

 

    اول مهر     یکشنبه دوم مهر 1385

 

روز اول مهر همیشه بوی خاصی دارد . البته این روزها همه اش صحبت از همین حال و هواست . هیچگاه یادم نمی رود آن روز صبح را که با گریه فراوان به مدرسه رفتم . اصلا طاقت دوری از خانواده را نداشتم . تا ظهر گریه می کردم . آنقدر زیاد که پدر مجبور شدند در مدرسه بمانند . وبعدازظهر برعکسش . هنوز نیم ساعت به شروع قسمت دوم ( بعد از ظهر ) مانده بود که می خواستم از خانه خارج شوم . انگار نه انگار همین صبح بود که آنهمه گریه می کردم . در دبستان ، تنها دو معلم داشتم : معلم کلاس اول و پنجم من آقای دهقان بود و معلم سه سال میانی آقای کریمی . و فکر می کنم این عاملی خوبی بود برای دوست داشتن مدرسه .

و بعدش سمپاد . که این یکی کمی غریب تر از قبل بود : ورود به محیطی بزرگتر ، مدرسه ای پر طمطراق و دور شدن از کانون خانواده . یادم می آید این دفعه هم گریه کردم . البته نه روز اول که روز سوم که مادر به خانه برگشتند و من تنها ماندم . یادم نمی رود که این سه سال راهنمایی صبحهای شنبه همیشه حرفه و فن داشتیم  با آقای الوانساز . و با آن کتبی های خاص خودش . صبحهای شنبه همیشه در ماشین خواب بودم . و سرم همیشه بر شانه بغل دستی . و یادش بخیر آن دخترک کر ولال همسایه که به مادرش گفته بود سعید همیشه  در ماشین خواب می رود و سرش را بر شانه من می گذارد و مادرش گفته بود که عیبی ندارد ، جای برادر توست... و چه حالی داشت پنج شنبه ها که بر می گشتم .

و دبیرستان جای خود داشت . و باز همان سمپاد . با همان دوستان قبلی و به اضافه چندی دیگر . و همان چندی که بعدها زندگی مرا دستخوش تغییر کردند . و البته این دفعه دیگر گریه نکردم . فضا عوض شده بود و دیگر خودم را بیشتر شناخته بودم .

سمپاد برای من با نام  خیلی ها عجین شده است : وحدت ، راستی ، سعید آبادی ، علائی ، میرجلیلی ، و ... ولی بیش از همه آقای فتوحی در ذهنم و قلبم نقش بسته است . شاید برای همین است که هنوز هم عادت دارم که گهگاه ببینمش . این به دیوار کوباندن در شادمانی را از او بیادگار یاد گرفته ام . دوستانی که از سوی من دچار چنین مهرورزی شده اند می توانند تمام دق دلی های خود را نثار آقای فتوحی کنند !

و اول مهر دانشگاه با مجتبی طیبات . با او که 7 سال بر روی یک نیمکت نشسته بودم و این همکلاسی بودن 5 سال دیگر ادامه پیدا کرد . از یزد تا دانشگاه بهشتی . و دوران کارشناسی نیز خوب بود . مانند اول مهرش و هوای پر اکسیژن تپه دانشگاه که اغلب میانبری داشت به وسط درکه . یادگار ماندگار دوران کارشناسی فرشاد فردوسی بود . که اول استادم بود و بعد آشنایم و بعد از بهترین دوستانم که درس او تنها درسی بود که تنها بخاطر استادش به آن علاقه داشتم . و فرشاد اینک در آمریکا .

و ارشد وضعیت رسمی و خشک . و اول مهرش هم . گرچه هیچگاه تن به رسمیت آن ندادم . و یادگار ماندگار این دوره نیز دکتر کاشف بود . کسی که بیشترین مخالف خوانی ها را تابحال با من داشته است ولی دوستش دارم و الگوی من است .

و اول مهر امسال را با معلمی دیگر گذراندم  . و اینکه در این دوره چه نمره ای بگیرم خدا می داند .

( دلم از وبلاگ آن خانم معروف که با وقاحت راجع به اساتید و معلمان نوشته بود  - والبته آنرا به حساب سن کمش می گذارم - پر بود و برای همین از تعدادی از معلمانم نام بردم . من به همه معلمانم احترام می گذارم و همه آنان را دوست دارم . همه آنان را . )

 

    امروز     شنبه یکم مهر 1385

 

1-      یکی از چیزهایی که خود باعث نیرو و تحرک می شود نظم است . اینکه بصری باشد یا حسی یا عینی فرقی ندارد . حتی اینکه پنهان باشد یا آشکار چندان تفاوتی نمی کند . انشاء الله که منظم تر باشم .

2-      مثلی هست که می گوید : «  درد دندان نگرفتی تا عاشقی از یادت برود . » و این 2 روزه من شدیدا دچار درد دندان شده ام – و البته عجیب که در مورد قسمت دوم ضرب المثل داستان بر عکس شده است - . همیشه یک احساس مازوخیستی خوبی نسبت به این دندان درد داشته ام . گرچه ظاهرا در تقسیم بندی انواع درد در رتبه  بالا قرار دارد . همیشه فکر می کردم اینکه آدم یک درد پنهان داشته  باشد یک موهبت است . راستش این حرف دکتر را خیلی قبول دارم که « سرمایه های هر دلی حرفهائیست که برای نگفتن دارد ... » . شاید برای همین است که هر وقت آتش در نیستان را گوش می دهم بیاد آن می افتم که : مرد را دردی اگر باشد خوش است ... درد بی دردی علاجش آتش است .

( توضیحا باید اضافه کنم که اینجا مرد اسم جنس است . دوستان اناث خرده نگیرند . حالا که تمام شده وقتی به این نکته 2 نگاه می کنم واقعا نمی دانم برای چه نوشتم . ولی اخلاق یزدی مانع می شود تا این انرژیهای صرف شده را  پاک کنم .. )

3-      اگر قرار بوده باشد یک سوغاتی آورده شود بهتر است بموقع انجام شود . حواله به آینده چندان به درد دین و دنیا نمی خورد . با اینحال یادمان می ماند. گرچه خاطرات بسیار تلخی از سوغاتی نیاوردن از سفرهای مختلف دارم . البته بد نیست بگویم برای کثیرالسفر همانند نمازش که کامل است به فتوای من سوغاتی آوردن هم واجب نیست .

4-      خیلی دوست دارم حرفهای ته دل دو نفر را راجع به جنگ بشنوم . حضوری . و آندو سحابی و هاشمی اند . خدا قسمت کناد .

5-      عجب بویی دارد این بوی پاییز . گرچه اینجا دو سه روزی است که به استقبالش رفته ایم  . و البته راجع به این بیشتر خواهم نوشت .

6-      رسما از کسانی که در مجلس شهید شدن من تشریف می آورند تشکر می کنم !  

 

 

پی نوشت(ویرایش دوم) : محض اطلاع دوستان عرض کنم  آن چیزی که در نکته ۲ تحت عنوان عاشقی گفتم آنطور که فکر می کنید نیست...من نمی دانم چرا عینیت این عاشقی همه اش در یک محبوب سیم اندام سنگین دل دو هفت ساله خلاصه می شود... در این ۲ ساعت گذشته ۳ نفر از من پرسیده اند که این طرف که عاشقش شدی کیست و ... . بهر حال گرچه متاهل نیستم متعهد که هستم . و چه بسا این دومی از اولی مهمتر . 

        مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست      هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست

        چنان بدام تو الفت گرفت مرغ دلم               که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست