تبليغاتX
مرقومه
    پیش عید     دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

 

۱- دارد عید می شود . سال خوبی بود . و جالب . تجربه و هیجان و احساس . و خلاصه قسمتی از زندگی . دست خان درد نکند .

۲- امروز مطلب جالبی شنیدم . گرچه بی ربط است ولی بهرحال گفتنش بد نیست . بعد از آن ماجراهای سفر رئیس جمهور بعد از چند بار تعویق به یزد و آن اتفاقاتی که در روز سفر و استقبال و مراسم تجمع در ورزشگاه خالی و ابرکوه و شیشه شکستنهای خاتم و ... این اتفاق جالبی بوده است :

یکی می گفت در سفر خاتمی به یزد - و میبد - یکی بلند می شود و شروع می کند به داد و بیداد و فحش و ناسزا . و بعد محافظان خاتمی او را به پشت صحنه می برند و از او علت را جویا می شوند . او هم گلایه هایش را می کند. از او می خواهند که مکتوب کند . آنها را می نویسد و بعد آنها ترتیبی می دهند که مشکلاتش حل شود . و خلاصه خواسته هایش برآورده می شود . وقتی هم از آنجا بیرون می آید برادران سپاه از او حمایت می کنند و می گویند چه کار خوبی و .. وخلاصه از این جهت هم مورد تفقد قرار می گیرد .

همین شخص بنا بر همان تصورات این دفعه هم در سفر ریاست محترم  جمهور ( به خیال همان ماه شعبان ) شروع می کند به داد و سر وصدا و بد و بیراه . این دفعه محافظان محترم به درستی با او مهرورزی می کنند و پاداش اعتراض به رییس حمهور را به او نشان می دهند . و بعد هم ... و خلاصه سه روز است که او ناپیداست ...( و غافل از اینکه این دفعه رمضان بود )

۳- چند روز آینده را نیستم . مسافرت . و خلاصه لازم است پیشاپیش عید را تبریک بگویم. این مسمط محصول ۸۲ هم  هدیه به دوستان .

 

  باز صبا می دهد بوی خوش نوبهار                              یا که گذشته است او از چمن و لاله زار

   جان زمین تازه شد از نفس کوهسار                                   مرغ طبیعت رهید از قفس روزگار

                                             باز ز نوروز دل گشته غزلخوان و مست

 

   لاله علمدار شد  در   عقبش  یاسمن                       هر نفسی غنچه ای می شکفد در چمن

   باد به گیسوی بید ریخته چین و شکن                                در دل شمشادها کرده قناری وطن

                                            شادی و شور و سرور در دل دنیا نشست

 

   بوی خوش پونه ها مستی و حال آورد                               با همه عیبی جهان گل به کمال آورد

   چشم زمین را نسیم مست جمال آورد                               سردی و سوز سیاه رو به زوال آورد

                                               شادی  بی منتها  راه به  غمها  ببست

 

   نم نم باران چه خوب زلف چمن تر کند                          با وزش خود نسیم شانه بر آن سر کند

   عطر  گل   یاس زرد   باغ   معطر   کند                              بلبل  سرگشته  نیز مثنوی  از بر کند

                                            پایه هر  خرمی   آمده   اینک  به  دست

 

   آه چه صاف است باز آینه    آسمان                       گشته چو خورشید دشت تازه رخ و شادمان

   لاله و دشت و چمن ، مستی و عشق و زمان               جمله بگویند این : وقت بهار است هان

                                          کام ز شادی برآر زآنچه بجا مانده است...

 

 

    شیرینی عید     جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

 

می خواهم تنبلی کنم و عکسهایی که قبلا - درست یکسال پیش - گذاشته بودم را دوباره بگذارم . - و دوباره هدیه کنم !! - . از آن زمان و از سری اول مرقومه تنها پروانه است که باقی مانده . امیدوارم حافظه اش مانند  حافظه من باشد  !! ....

 

 

 

حاج خلیفه رهبر - این مغازه چنین ایامی می شود محل تجمع گروهها - و افراد - فشار

 

 

چهارلوز - در پنج مدل !! -

 

 

قطاب

 

فالوده یزدی - لطفا از یخهای ظرف کناری برای خنک شدن استفاده نکنید -

 

 

پروانه عزیز !

می دانم ، می دانم تو چقدر از این خوردنی ها  بدت می آید . ولی باور کن چاره ای نداشتم . برای این ایام عکس بهتری نداشتم .

 

 

 

    خانه تکانی     جمعه هجدهم اسفند 1385

 

چه رسمی دارد این عید . غریب است . همه به تکاپو .و مانیز

مادر خانه تکانی می کند . من هم . ولی شیوه مان با هم تفاوت دارد . من برای دنیای مدرنم و او سنتی.

مادر هر چه گرد گرفته را می تکاند ، تمیز می کندو سر جایش قرار می دهد . من نه . بیرون می ریزم . اشیا و اجسام و آدمها را . رسم عید است دیگر. براحتی می شود بدور ریخت . توجیه هم دارد . نداشت هم قرار نیست اتفاقی بیفتد . من اینطور فکر می کنم . و بنابراین خودش توجیه است .

مادر گرد می گیرد . و تمیز می کند . آن گوشه خاک گلدان را عوض می کند . والبته اگر ببیند گلی رشد نمی کند . می فهمد یک چیزی مناسب نیست . ولی برای من که مهم نیست . اصلا گل چیست . مصیبت . از این گلهای کارخانه ای که هست . یکی نواش را می خرم . برای عید . جلوه هم دارد . آب نمی خواهد . وقت گرانبهایم را صرف عوض کردن خاک هم نمی کنم .

مادر نمی فهمد که من چه می کنم . نگاه دلسوزانه به من می کند . و من با همان تکبر همیشگی ام در دلم به کارهایش می خندم . خنده دار است . چقدر پایبند این چیزهای کهنه است . دستم نمی رسد چیز بیشتر بگویم . وگرنه می گفتم .

تازه با نقاشی هم آشنا شده ام . رنگ می کنم . از بین می رود . قلب می شود .      و مشکلات حل . دیگر من را چه به احساس و تعلق . بیزارم از این تعلق و پایبندی . من می رانم . تند . و می توانم . و مادر عقب می ماند . نفس نفس می زند در پی ام . و یک وقتی می ایستد . توانایی ندارد . همه اینها را حس می کنم . درست شبیه یک فیلم سینمایی .

من همان را انجام می دهم که فکر می کنم . و فکر می کنم همه اینهایی که انجام می دهم درست است . خانه تکانی عید است . طولانی شده است . وقتم اجازه نمی داد و نمی دهد که سریع انجام دهم وگرنه تخلیه خانه و رنگ کار چندانی نمی برد . خوب است دیگر . این هم نوعی از زندگی است . هر ساله تکرار می شود . برای من حتی اگر هر هفته هم یک نوروز داشته باشیم وضعیت به همین صورت است . من همین کار را انجام می دهم . نمی توانم خودم را برای چیزی درگیر و وابسته حس کنم و لابد شیوه ام همین می شود .

چه رسم غریبی دارد این خانه تکانی عید . همه اینها هست و درست می شود . بی مشکلی . ولی، ولی نمی دانم سوختن دل مادر را چه کنم . چه رسم غریبی دارد این خانه تکانی عید ...

 

 

 

پی نوشت : خب طبیعیه دیگه..یه وقتهایی آدم نمی دونه ضمیر چیه ...یا جمله سوالی چه جوریه... یا چه ربطی داره ..اصلا یه وقتهایی میشه که حرفهاشو فکر می کنه..فکرهاشو داد ... مهم نیست . بهرجهت معذرت . که : به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود..نیارزد آنکه دلی را ز خود بیازاری

 

 

 

    ملاقلی پور     سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

 

رسول ملاقلی پور هم رفت .

یادم می آید با بابک - مهندس رستمیان بعدا ، همانکه جوایز متعددی را در این مسابقه های معماری برده است - تبلیغ آن دوره سینمایی را دیدیم . آخرین تاریخ ثبت نام دیروز زمانی بود که آن پوستر را زدند . راه افتادیم به سمت مکانی که آدرسش نوشته شده بود . همانجا بود که وقتی منتظر ماشین شدیم بابک گفت : الان که زمانی است که منتظر اتوبوس هستیم برای ما دل کندن از اینجا و سوار تاکسی شدن سخت تر است و هر چه زمان می گذرد بدتر می شود . راست می گفت . هر چه برای چیزی صبر می کنی سخت تر می شود دل کندن و رفتن ...... و خلاصه رسیدیم . بابک دنبال مهرجویی بود ،  دنبال عقاید فلسفی اش و استفاده در معماری . و من به دنبال رسول ملاقلی پور .

خوشم می آمد . از او . لحن صحبتش و نوع نگاهش . تازه با چند تا از فیلمهایش آشنا شده بودم . برایم دیدن نام او به عنوان مدرس خیلی جذاب بود .

رسیدیم . و آن دخترک که ثبت نام می کرد پرسید چرا آقای ملاقلی پور ؟ چه چیزی در ایشان دیده اید ؟ گفتم پدرسوخته است . مثل خودم . و برای همین دوستش دارم . تعجب کرد . از واژه ای که برایش بار منفی داشت و من اصلا سعی نکردم که به او بفهمانم که آنچه می گویم یعنی چه .

و نشد .

 

 

    بخت     یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

 

من از این طالع سرگشته برنجم ور نی         بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

 

 

 

 

 

 

    شرح حال     چهارشنبه نهم اسفند 1385

 

۱- این ابراهیم نبوی عجب شعر زیبایی برای قطار محمود هسته ای گذاشته است . البته یک جاهایی می لنگد ولی اگر بر همان ملودی ماشین مشتی مندلی خوانده شود این سکته ها هم از بین می رود . خواندنش خالی از لطف نیست . یکبارش حلال است .

۲- این کارهای مداوم مجال نوشتن را گرفته است . چهار روز آخر هفته که کلاس و سه روز اولش تدارک کار و زندگی روزانه . واقعا نمی شود با چندتا دست هندوانه برداشت .

۳- برای دوستانی که فردا و جمعه و شنبه امتحان فوق دارند آرزوی موفقیت می کنم .

۴- دوست عزیز ینگه نشینمان نزول اجلال کرده اند . با آن نوشتن های همیشگی - که دعوایمان می شود - سر بزنید و استفاده کنید . قول داده است که دیگر ناراحت نباشد .

۵- انصاف بدهید ، من بد اخلاقم ؟

۶- راجع به باستانی پاریزی بای نحو که مطلبی دارید ـ حتی اگر خوابش را هم دیده اید - بفرستید . حتما به درد خواهد خورد .

 

 

 

 

    سوال ؟     دوشنبه هفتم اسفند 1385

 

من خودم قسمت نوشته بالا را بهم ریخته و با رزلوشن پایین می بیننم . آیا شما هم اینجوری می بینید یا این مشکل از دستگاه منه ؟

 

 

 

    برگشت     جمعه چهارم اسفند 1385

 

بالاخره برگشت ... خسته شده بودم از بس در این مدت کسی رو سه بار به دیوار نکوبیده بودم ...

 

 

 

    سکوت     پنجشنبه سوم اسفند 1385

 

چند روزی است که دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود . شاهد و شنونده مطالبی هستی که خارج از تحملت است . می ایستی و تحمل می کنی و نشان نمی دهی . و ناراحت از اینکه بیشتر از این نمی توانی

شاید بعدها بتوان بیشتر حرف زد و شاید هم نه .نباید حرفی زد

زمان حتما کمک خواهد کرد .

روزگار غریبی است نازنین ...