تبليغاتX
مرقومه
    روزانه     یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

 

۱- نمی دانم چه شده که مدتی است همه از دستم ناراحت می شوند . از اینکه باعث رنجش کسی شوم بسیار ناراحتم . حالا اگر این فرد از دوستان و نزدیکان باشد که دیگر بدتر . هیچ راه حلی هم برای برون رفت از این داستان در کل - و نه موردی خاص - به ذهنم نمی رسد .  فقط می توانم مورد به مورد آنها را بررسی کنم و ببینم  چه می شود کرد . جالب این است که همه عرصه های زندگیم متاثر از این داستان شده اند . و همه چیز بهم ریخته است . گفتم که الباقی که هنوز می توانند مرا تحمل کنند بیشتر تحمل کنند و  طاقتشان را بالاتر ببرند . بلکم عقلی بر سر ما آید و اوضاع بهتر شود .

۲- به روز دسترسی ندارم . کسی راهی جسته اطلاع رسانی کند .

۳- مطالب نوشته دوستان را هم می خوانم . گرچه عموما نظری نمی دهم . گفتم یهو توقامون نکند !

۴- یک وقتهایی شوخی شوخی جدی مشود چیزها . می مانی در رودربایستی با خودت .  شاید هم لازم است .

۵- جمعه این هفته را با دوستان کمتر کوهنورد سمپادی به کوه - باغ - رفتیم . به علت کلاس نصفه نیمه ماند . امیدوارم با حضور سرزده و کم اثر عیش دوستان را منغص نکرده باشیم . بخصوص آقای دکتر و خانمشان را .

 

 

 

 

 

    بیست و سوم اردیبهشت     یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

 

این حجه فروش مگر می گذارد آدم تنهایی بنویسد . و لاجرم می ماند آن بیخیال فازجدا . که :

این  قافله    عمر   عجب    می گذرد           دریاب  دمی که  با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری ؟           پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

تعب و عسرت و پریش احوالی که خیلی هم مناسبت و مواجهت دارد پیش تر و بیشتر که بنگری محلی ندارد . قرار گذاشتیم که اعتنایی نکنم و کمک هم می کند . می دانم .

و حالا می ماند این همه کار عقب افتاده که باید برنامه ریزی کنم و به سرانجام برسانم . خواجه موجه می گوید بنده آنی که در بند آنی . وابستگی به دیگرانی که در ظرف مکان و زمانند  خیلی لیت و لعل می آرد و در احساس هم که بیشتر .  پس چرا ناراحتی .همه خوب و بایستنی تا جایی که می شود . این طور همه بهترند . و اول از همه من . که نه خودم ناراحت می شوم و نه باقی را ناراحت می کنم . همه خوبند و انرژی مثبت می دهند . و البته همه عزیزان  ، دوست داشتنی .

  دلم برای برخی از دوستانی که چنین ایامی را درکنارشان بودم تنگ شده است . فکر می کنم که دوباره نشود زمانی که حسرت امروزها را بخورم . امید که نشود .

از پیدایان و پنهانان بخاطر همه محبتشان و اظهار لطفهایی که امروز کرده اند تشکر می کنم . رسما .

 

 

 من و وحید و بومباجو 

 

 

پی نوشت : خیلی مخلصیم  

 

 

    یاد     شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386

 

 

بدون تحشیه

 

 

    فوتسال     پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386

 

 

از آن اتفاقهای سالی یکبار

 

 

 

 

      
    و اما تازه     چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386

 

 ظاهرا دوستان مخلص و مخلص ( این دومی به فتح لام است )  از صمیم قلب - و یا جای دیگر - به فکر من افتاده اند و دامن همت به کمر زده اند که  این طوق زرین را بر گردن من بیاندازند و مرا جزوبندپایان قرار دهند . راستش من که همیشه گفته ام : نصف داستان حل است . نصف بقیه اش با شما .

و اما راجع به اوضاع ظاهر باید بگویم که بقول آن پیر : سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست و البته هیچ کدامشان مفت هم نمی ارزند - البته تکمله اش از خودم است - . پس لازم نیست که نمایشی در کار باشد . هر چه هست همین است . به همین سادگی .

جناب دکتر امیرحیدری عزیز !

ازدواج در بهترین حالتش اگر تازه شانس بیاری و طرفت  ..... نباشد ( این چند نقطه را آنها که اهلیت دارند خود واژه مناسب بگذارند ) می شود مثل شما . که تازه در اوان بیست و سه سالگی ، سی ساله به نظر می رسی - بلکم بیشتر !!  -  . حالا خودت انصاف بده .

جناب عابس خان ! 

ما که مواد تقویت کننده نمی خوریم که لامحاله حافظه مان هم تقویت شود . شما که ماشالله اوضاعت خوب است یک تلاشی بکن و مصراع دوم هم را بیاد بیاور . که باعث خیر شوی و خیرت به ما هم برسد .

 

یک روز هم آمده بودیم که بخاطر غرزدن های جناب وحدت هم که شده یک مطلب جدی بگذاریم ... چه شد

 

 

 

    روزانه     جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386

 

درگیرو ودار عرفیاتی هستم که عاصف می گوید .  می بینم بد هم نیست . حکایتی است  . ولی آدم یک جاهایی خسته می شود دیگر . می خواهی فراتر از همه این هنجارها و قواعد و باید و نبایدها آزاد آنچه را آرام می کند انجام دهی . عجب هدیه ای است این سکینه که خان می گوید .

 

عابس خان ! آهنگ اوستا بسیار زیباست .. مخصوصا آنجا که :(... بهانه بیجا می گیره .. )به یاد یکی از دوستان مشهدی می افتم که همیشه به او می گویم ردیف اول کلاس بنشیند ...

 

 

 

    ترین ها     چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

 

 

خانم  لی لاک97  لطف کردند و در یادداشتی از من اسم بردند . که البته این را دوستی دیگر خبر داد . از ایشان بابت حسن ظنشان بسیار ممنونم...

داشتم فکر می کردم   ترین های ۸۵  من چقدر گونه گونه اند . چه ساده و مومنانه . برای شما چطور... ؟

 

 

    نامه های اردیبهشت     چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

 

نامه اول :

 

تولد اردیبهشتی ات را فراموش کردم .  از آن بسیار شرمنده ام . نمی دانم چه شد . و باز فردایش هم . دیگر رویم نشد که وقتی دیدمت حتی سلام هم بکنم . چقدر درگیر کارهای شخصی ام شده ام که چنین اتفاقی را فراموش کرده ام . برای من تنها شرمندگیش ماند . امیدوارم ببخشی . نمی توانم از تو بخواهم که مانند من بد رفتار کنی ، ایکاش من خوب رفتار کردن را از تو یاد می گرفتم . … تولدت مبارک .

 

 

نامه دوم :

 

مگر دستم به تو نرسد . آدم را دیوانه می کنی . همیشه با آن پدرسوختگی خاص خودت – که معلم من هم بوده است – با آدم رفتار می کنی. جاالب است وقتی که سراغی هم نمی گیرم باز هم مثل خودت رفتار می کنی . بی خیال و بی تفاوت . به آدم اعتنایی نمی کنی . انگار نه انگار که دوستت دارم . ولی این هم از آن شیوه های اوستاد است دیگر . راستی : اردیبهشت چه به قامتت می آید . اردیبهشتی هستی . بگذار یک شعر برایت بخوانم :

        جز چشم تو که فتنه غماز عالم است … صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد ؟

هستی و کمک می کنی . حتی وقتهایی که نیستی .

 ارادتمند .

 

 

نامه سوم :

 

نمی دانم چرا  از اردیبهشت خوشت نمی آید . اوایل تعجب می کردم . و بعد کم کم فهمیدم که این موضوع مفهومی نیست که مصداقی است . حق هم داری . تاریخ نامطلوبی است . و تلخیش در کام می ماند . و به پای اردی عزیز من نوشته می شود . ولی من جور دیگری می گویم : من از شروع می گویم که اردیبهشت است و می توند اوضاع بهشتی شود . نه پایانی که خط آخرش آن است . بیا و بپذیر این شوق زندگی را که هر فکری را مجال می ستاند . می خواهم بگویم می دانم و می فهمم ولی واقعا نه می دانم و نه می فهمم آنچه تو را گذشت . بیا و این اردیبهشت را شروع کن . که می توانی .

هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشت           کاز همه گلها دمد پیشتر از طرف کشت

وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشت              گویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت :

کای گل مشکین نفس ، مژده بر از نوبهار

 

 

نامه چهارم :

 

نمی دانی چقدر از دیدنت خوشحال شدم . یک هدیه اردیبهشتی . باشد تا چهره به چهره صحبتی کنیم .

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی   چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

 

 

نامه پنجم :

 

خدا نکند آدم با تو کار داشته باشد . می روی و گم می شوی و پیدایت هم نیست . سر فرصت تعریف خواهم کرد . همه آن فحشها هم خودتی !!!

 

 

نامه ششم :

 

تو که دیگر آشنایی . چرا قهر کردی ؟ سر دنده لج که بیفتی همین می شود . من چیزی نمی گویم . فکر می کنی که جای تو نیست و راه خودت را گرفته ای . نه برادر ! ولی من به تو نمی گویم بیا . اختیار با خودت است . جالب است که اینها را برای خودم تعریف می کنی و یادت نیست که خود من اینها گفته ام

 

 

نامه هفتم :

 

اردیبهشت که برای تو جاالب بود . دوست داشتی که . مخصوصا با آن شکل نوشتنش . جدا جدا . تو چرا معلقی ؟ چرا خواب می بینی ؟ چرا حرص می دهی ؟ چرا خودت را اذیتت می کنی که من مجبور شوم باز ناراحتت کنم با همان حرفهای تکراری همیشگی . ولی به گمانم اوضاع دارد بهتر می شوی . اگر کمی گوش به حرف کنی – که تا الان خیلی خیلی بیشتر از کمی کرده ای و البته یک کمی بیشتر نیاز است – این دغدغه ها و آشوبها – و خوکها – هم تمام می شوند . باور کن . و خوب باش . اردیبهشتی

 

 

نامه هشتم :

 

( می دانم که تنها تویی نمی آیی که این نامه بخوانی ...ولی باز می نویسم )

آقا من ارادتمندم. خیلی مخلصیم .