|
|
||
|
۱- نمی دانم چه شده که مدتی است همه از دستم ناراحت می شوند . از اینکه باعث رنجش کسی شوم بسیار ناراحتم . حالا اگر این فرد از دوستان و نزدیکان باشد که دیگر بدتر . هیچ راه حلی هم برای برون رفت از این داستان در کل - و نه موردی خاص - به ذهنم نمی رسد . فقط می توانم مورد به مورد آنها را بررسی کنم و ببینم چه می شود کرد . جالب این است که همه عرصه های زندگیم متاثر از این داستان شده اند . و همه چیز بهم ریخته است . گفتم که الباقی که هنوز می توانند مرا تحمل کنند بیشتر تحمل کنند و طاقتشان را بالاتر ببرند . بلکم عقلی بر سر ما آید و اوضاع بهتر شود . ۲- به روز دسترسی ندارم . کسی راهی جسته اطلاع رسانی کند . ۳- مطالب نوشته دوستان را هم می خوانم . گرچه عموما نظری نمی دهم . گفتم یهو توقامون نکند ! ۴- یک وقتهایی شوخی شوخی جدی مشود چیزها . می مانی در رودربایستی با خودت . شاید هم لازم است . ۵- جمعه این هفته را با دوستان کمتر کوهنورد سمپادی به کوه - باغ - رفتیم . به علت کلاس نصفه نیمه ماند . امیدوارم با حضور سرزده و کم اثر عیش دوستان را منغص نکرده باشیم . بخصوص آقای دکتر و خانمشان را .
|
||
|
|
|
||
|
این حجه فروش مگر می گذارد آدم تنهایی بنویسد . و لاجرم می ماند آن بیخیال فازجدا . که : این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری ؟ پیش آر پیاله را که شب می گذرد
تعب و عسرت و پریش احوالی که خیلی هم مناسبت و مواجهت دارد پیش تر و بیشتر که بنگری محلی ندارد . قرار گذاشتیم که اعتنایی نکنم و کمک هم می کند . می دانم . و حالا می ماند این همه کار عقب افتاده که باید برنامه ریزی کنم و به سرانجام برسانم . خواجه موجه می گوید بنده آنی که در بند آنی . وابستگی به دیگرانی که در ظرف مکان و زمانند خیلی لیت و لعل می آرد و در احساس هم که بیشتر . پس چرا ناراحتی .همه خوب و بایستنی تا جایی که می شود . این طور همه بهترند . و اول از همه من . که نه خودم ناراحت می شوم و نه باقی را ناراحت می کنم . همه خوبند و انرژی مثبت می دهند . و البته همه عزیزان ، دوست داشتنی . دلم برای برخی از دوستانی که چنین ایامی را درکنارشان بودم تنگ شده است . فکر می کنم که دوباره نشود زمانی که حسرت امروزها را بخورم . امید که نشود . از پیدایان و پنهانان بخاطر همه محبتشان و اظهار لطفهایی که امروز کرده اند تشکر می کنم . رسما .
من و وحید و بومباجو
پی نوشت : خیلی مخلصیم
|
||
|
|
|
||
|
بدون تحشیه
|
||
|
|
|
||
|
از آن اتفاقهای سالی یکبار
|
||
|
|
|
||
|
ظاهرا دوستان مخلص و مخلص ( این دومی به فتح لام است ) از صمیم قلب - و یا جای دیگر - به فکر من افتاده اند و دامن همت به کمر زده اند که این طوق زرین را بر گردن من بیاندازند و مرا جزوبندپایان قرار دهند . راستش من که همیشه گفته ام : نصف داستان حل است . نصف بقیه اش با شما . و اما راجع به اوضاع ظاهر باید بگویم که بقول آن پیر : سیاست ما عین دیانت ما و دیانت ما عین سیاست ماست و البته هیچ کدامشان مفت هم نمی ارزند - البته تکمله اش از خودم است - . پس لازم نیست که نمایشی در کار باشد . هر چه هست همین است . به همین سادگی . جناب دکتر امیرحیدری عزیز ! ازدواج در بهترین حالتش اگر تازه شانس بیاری و طرفت ..... نباشد ( این چند نقطه را آنها که اهلیت دارند خود واژه مناسب بگذارند ) می شود مثل شما . که تازه در اوان بیست و سه سالگی ، سی ساله به نظر می رسی - بلکم بیشتر !! - . حالا خودت انصاف بده . جناب عابس خان ! ما که مواد تقویت کننده نمی خوریم که لامحاله حافظه مان هم تقویت شود . شما که ماشالله اوضاعت خوب است یک تلاشی بکن و مصراع دوم هم را بیاد بیاور . که باعث خیر شوی و خیرت به ما هم برسد .
یک روز هم آمده بودیم که بخاطر غرزدن های جناب وحدت هم که شده یک مطلب جدی بگذاریم ... چه شد
|
||
|
|
|
||
|
درگیرو ودار عرفیاتی هستم که عاصف می گوید . می بینم بد هم نیست . حکایتی است . ولی آدم یک جاهایی خسته می شود دیگر . می خواهی فراتر از همه این هنجارها و قواعد و باید و نبایدها آزاد آنچه را آرام می کند انجام دهی . عجب هدیه ای است این سکینه که خان می گوید .
عابس خان ! آهنگ اوستا بسیار زیباست .. مخصوصا آنجا که :(... بهانه بیجا می گیره .. )به یاد یکی از دوستان مشهدی می افتم که همیشه به او می گویم ردیف اول کلاس بنشیند ...
|
||
|
|
|
||
|
خانم لی لاک97 لطف کردند و در یادداشتی از من اسم بردند . که البته این را دوستی دیگر خبر داد . از ایشان بابت حسن ظنشان بسیار ممنونم... داشتم فکر می کردم ترین های ۸۵ من چقدر گونه گونه اند . چه ساده و مومنانه . برای شما چطور... ؟
|
||
|
|
|
||
|
نامه اول : تولد اردیبهشتی ات را فراموش کردم . از آن بسیار شرمنده ام . نمی دانم چه شد . و باز فردایش هم . دیگر رویم نشد که وقتی دیدمت حتی سلام هم بکنم . چقدر درگیر کارهای شخصی ام شده ام که چنین اتفاقی را فراموش کرده ام . برای من تنها شرمندگیش ماند . امیدوارم ببخشی . نمی توانم از تو بخواهم که مانند من بد رفتار کنی ، ایکاش من خوب رفتار کردن را از تو یاد می گرفتم . … تولدت مبارک . نامه دوم : مگر دستم به تو نرسد . آدم را دیوانه می کنی . همیشه با آن پدرسوختگی خاص خودت – که معلم من هم بوده است – با آدم رفتار می کنی. جاالب است وقتی که سراغی هم نمی گیرم باز هم مثل خودت رفتار می کنی . بی خیال و بی تفاوت . به آدم اعتنایی نمی کنی . انگار نه انگار که دوستت دارم . ولی این هم از آن شیوه های اوستاد است دیگر . راستی : اردیبهشت چه به قامتت می آید . اردیبهشتی هستی . بگذار یک شعر برایت بخوانم : جز چشم تو که فتنه غماز عالم است … صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد ؟ هستی و کمک می کنی . حتی وقتهایی که نیستی . ارادتمند . نامه سوم : نمی دانم چرا از اردیبهشت خوشت نمی آید . اوایل تعجب می کردم . و بعد کم کم فهمیدم که این موضوع مفهومی نیست که مصداقی است . حق هم داری . تاریخ نامطلوبی است . و تلخیش در کام می ماند . و به پای اردی عزیز من نوشته می شود . ولی من جور دیگری می گویم : من از شروع می گویم که اردیبهشت است و می توند اوضاع بهشتی شود . نه پایانی که خط آخرش آن است . بیا و بپذیر این شوق زندگی را که هر فکری را مجال می ستاند . می خواهم بگویم می دانم و می فهمم ولی واقعا نه می دانم و نه می فهمم آنچه تو را گذشت . بیا و این اردیبهشت را شروع کن . که می توانی . هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشت کاز همه گلها دمد پیشتر از طرف کشت وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشت گویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت : کای گل مشکین نفس ، مژده بر از نوبهار
نامه چهارم : نمی دانی چقدر از دیدنت خوشحال شدم . یک هدیه اردیبهشتی . باشد تا چهره به چهره صحبتی کنیم . تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی نامه پنجم : خدا نکند آدم با تو کار داشته باشد . می روی و گم می شوی و پیدایت هم نیست . سر فرصت تعریف خواهم کرد . همه آن فحشها هم خودتی !!! نامه ششم : تو که دیگر آشنایی . چرا قهر کردی ؟ سر دنده لج که بیفتی همین می شود . من چیزی نمی گویم . فکر می کنی که جای تو نیست و راه خودت را گرفته ای . نه برادر ! ولی من به تو نمی گویم بیا . اختیار با خودت است . جالب است که اینها را برای خودم تعریف می کنی و یادت نیست که خود من اینها گفته ام نامه هفتم : اردیبهشت که برای تو جاالب بود . دوست داشتی که . مخصوصا با آن شکل نوشتنش . جدا جدا . تو چرا معلقی ؟ چرا خواب می بینی ؟ چرا حرص می دهی ؟ چرا خودت را اذیتت می کنی که من مجبور شوم باز ناراحتت کنم با همان حرفهای تکراری همیشگی . ولی به گمانم اوضاع دارد بهتر می شوی . اگر کمی گوش به حرف کنی – که تا الان خیلی خیلی بیشتر از کمی کرده ای و البته یک کمی بیشتر نیاز است – این دغدغه ها و آشوبها – و خوکها – هم تمام می شوند . باور کن . و خوب باش . اردیبهشتی نامه هشتم : ( می دانم که تنها تویی نمی آیی که این نامه بخوانی ...ولی باز می نویسم ) آقا من ارادتمندم. خیلی مخلصیم .
|
||
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| زندگی |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله روزانه عکس |
| پیوندها |
|
بهلول پشت هیچستان عاصف ادیب عابس مکی سمپاد میراث فرهنگی کتابخانه ملی ایران کتابخانه دانشگاه ویرجینیا ساینس دایرکت(دانلود مقاله) |