تبليغاتX
مرقومه
    شریعتی     سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386

 

ای خورشید

بر دم دروازه مغرب ایستاده ای چه می کنی ؟

چشم انتظار کیستی ؟

غروب کن !

بگذار شب بیاید .

بگذار جامه سیاهش را بر چهره کائنات افکند .

بگذار شب بر سرم باز خیمه زند !

                                                                   ( دفترهای سبز ، علی شریعتی )

 

وقتی صحبت از شریعتی می شود آدم در وادیی می افتد که چندان کرانه ای ندارد . و این به نظرم بخاطر ویژگی شریعتی است و اقوال مختلف پیرامونش . نمی دانم . شاید این حد من است . شریعتی را از سالهای دوم سوم دبستان می شناسم . و آن موقع آشنایی من با او تنها داشتن و ورق زدن کتابهای بی شکلش بود که از کتابخانه پدر در اختیار من بود. و گذشت تا دبیرستان که شروع دنیا دیدن و دنیا شنیدن است . و شاید علاقه ام به شریعتی بخاطر محیطهای شدیدا مذهبی بود که در اثنای فعالیتهای اجتماعی در آنها قرار می گرفتم . یادم می آید هنر برای موعود را که خواندم هیچ نفهمیدم . همین طور ماشین در اسارت ماشینیسم . آری این چنین بود برادر را که خواندم تازه واژگان را درک کردم . و اولین برداشتم بگونه ای مجرد و با تفسیر توتم پرستی بود . وقتی که آنرا خواندم احساس می کردم که خیلی فهمیده ام . و بعد یادداشتهای تنهایی بود . و البته دست و پا شکسته . یادش بخیر و جایش سبز مرحوم ضیغمیان را که تشیع علوی و تشیع صفوی را گفت . و آخرش کویر بود . و این یکی چه دیوانه کننده بود . سالهای آغاز عشق و دوست داشتن را اگر باشرح عشق و دوستی و تفاوت این دو شروع کنی نمی دانی که چه می شود . و البته غمی– و خاطرات مربوط به آن – را که از کویر دارم هیچگاه فراموش نمی کنم .

نمی دانم این از محاسن کار شریعتی است یا از معایبش که بیش از اینکه شریعتی و تفکرات و دیدگاهش مطرح باشد شریعتیسم باب شده است. هر جا که – بطور عموم –می نگری تنها ظاهر و شکل و تیپی از شریعتی است نه واکاوی  اندیشه هایش و این چندان جالب نیست. در هر حال تنها یک نکته را می توانم به صراحت از شریعتی بیان کنم و آن این است که مدل شریعتی از شیعه و آرمانخواهی و ایدئولوژی اش کاملا متفاوت است . براستی آنچه او می گوید دارای تناسب و اشتراک چندانی با دیگر قرائتها از اسلام – و تشیع – نیست . سلمان پاک و ابوذر را بخوانید . و یا فطمه فاطمه است و نیز علی حقیقتی بر گونه اساطیر  . و یا محمد را . این برداشت من است .

و راجع به زندگیش : فکر می کنم بهترین مطلب را پوران شریعت رضوی نوشته . چه از سالهای قبل از ازدواج و چه بعدش . و نثرش هم خوب است . به دل می نشیند .  با نام      « طرحی از یک زندگی » .

و بگذارید برای پایان  جملاتی را عینا از توتم پرستی بازنویسی کنم  :

 

« هر کس توتمی دارد . هر که هنوز فراموش نکرده است ،  هر که هنوز آدم است ، هر که هنوز غربت را حس می کند، در کویر همچون غول و جن و ارواح خبیث و اشباح هراس و مارو مارمولک و عقرب جراره و گرگ و روباه و موش و میش اهلی نشده است ، هنوز کرگدن نشده است ، هنوز مسخ نشده است ، هنوز شب نشده است ، با شب خو نکرده است ، همچنان می هراسد ، مضطرب است ، بیگانه است ، از صبح سخن می گوید ، به طلوع به نور به آفتاب می اندیشد ، همچنان در قلب ظلمت کویر تنها ایستاده است و چشم براه فردا روی در روی مشرق پلگ بر پلک بسته افق ...

هر که هنوز آدم است ، هبوط را دردناکانه حس می کند ، شفا نیافته است ، مجروح است ، هنوز فراموش نکرده است ، بهشت را ، کویر را ، عصیان را ، تبعید را ، خدا را ، شیطان را ، حوا را ... و همچنان به همه آن ودیعه های غیبی که با آدمیت خویش به زمین آورده است ، وفادار مانده است و همه چیز را به یاد دارد . توتمش یادآور بهشت است ... »

 

    خرانق     پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386

 

خرانق - این دفعه بدون توضیح

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    تکلم با خان     سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

 

روزی یک روستایی که از مزرعه برمی گشته است در راه و در یک کوچه تنگ با خدم و حشم خان آنجا - که ظاهرا امیر حشمت بوده است - برخورد می کند . معمولا الاغ و یا قاطری که از مزعه برمی گردد اینقدر بار بر پشتش می گذارند که ارتفاع و عرض این حامل و محموله بسیار زیاد می شود که گاهی کل عرض معبر را می گیرد . و در نتیجه راه بر رفت و آمد دیگران سد می شود . در چنین مواقعی آنها که از روبرو می آیند مجبور می شوند کنار بروند تا این الاغ رد شود . و به اصطلاح کوچه بدهند تا رفت و آمد از سر گرفته شود . باری ، خان که این اوضاع را می بیند که یک روستایی رفت و آمدش را با اشکال مواجه کرده  رو می کند به روستایی و شروع می کند به فحش دادن و بدوبیراه گفتن . و بهر شکل که شده این داستان تمام می شود .

آن مرد که به خانه می رسد رو می کند به زن و می گوید : عیال بالشتی بیاور . زن مخده ای می آورد و در پشت مرد قرار می دهد . مرد دوباره می گوید یکی دیگر بیاور و... و این درخواست چند بار تکرار می شود . زن که از این رفتار مرد تعجب می کند از مرد می پرسد که چه اتفاق مهمی افتاده است که این چنین بزرگ منشانه می نشیند و احساس بزرگی می کند . مرد جواب می دهد : آخر امروز با خان تکلم کردم ...

 

شورای سیاست گذاری و تبیین  افکار و اندیشه های دکتر محمود احمدی نژاد تشکیل شده است . به یاد داستان بالا افتادم . البته کار به نوشته نبوی ندارم که در توضیح این مطلب و مقابل عبارت " افکار محمود احمدی نژاد " با علامت سوال و تعجب پرسیده است که " آیا چنین چیزی وجود دارد ؟! " ....

 

 

    روزانه     سه شنبه پانزدهم خرداد 1386

 

۱- وبلاگ زیبای خلوت گزیده را دیدم . محصول کار خانم آژ است و دوستانشان . کارهای جالبی را در آن قرار داده اند . از جمله آخرین کارهایی که استاد انجام داده است . بسیاز زیبا است . شما هم استفاده کنید . آدرسش خلوت - گزیده در بلاگفاست . در کامنتها هم می توانید پیدا کنید . دستشان درد نکند.

۲- جناب وحید خان در دوره دکترای تربیت مدرس پذیرفته شده اند . لازم است عرض تبریکی داشته باشم . گرچه همین قبول شدنش هم را اطلاع رسانی رسمی نکرده است . این خانه حسن آقای ریسمانی را جدی بگیرد . خیلی کارها می کند . مبارک باشد . انشاالله این مصاحبه شنبه هم بخوبی انجام شود . به قولی او درخت جوز است و ملکش سوا . 

۳- این روزها روزهای خوبی است . البته ربطی به مراسم چهاردهم و ... ندارد . سیاسی اش نکنید . به جریانات شخصی امسال هم اصلا ربط ندارد که برعکس است . این روزها و مخصوصا در چنین روزهایی حس و حال تابستان بیش از فصل تابستان به سراغ آدم می آید . چه کیفی می دهد در ایام امتحانات برنامه های بلندبالای تعطیلات را - که معمولا اجرایی هم نمی شوند - را شروع کنی . باید راهی باشد تا یکطریقی از زیر بار امتحانات و درس فرار کنی و این حس خوشایندی است . یادش بخیر . چه روزهای خوبی .

۴- بعد از شوخی یکی از همکاران که می گفت این روزها  خرید تختخواب هم با سند ازدواج میسر است به یاد یکی از دوستان افتادم که زمانی یک خانه برای یکی از شیوخ عرب طراحی کرده بود . در فهرست خواسته های ریز و درشت کارفرما ، یک مستر ۵۶ متری با تخت خواب سه نفره عنوان شده بوده است . ظاهرا مقیاس آنها با ما تفاوت اساسی دارد ...

 

 پیوست :  این شعر از من نیست ولی از من است ...

 

چقدر شبیه شده ام ، امشب

به هموارگی ساکت تو

تا خیس نگاهت

که اولین بار است که ،

نه ، بارها ،

و شاید آخرین ...

ندیده ام .

رد نمی شود انگار

از حوالی من

سکوت تو . نگفته ای ...

حالا ، اینجا ،

پک می زنم من را

از میان عادت انگشتانم

به بند بند خاکستری روزها .

قرار ندارد ، حوصله چشمانم

که جا مانده در

خوابهای پشت در

خوابهای  نیامده در

گرگر اندامی پوک

تا خیس نگاهت

که آخرین بار است که ...

 

 

 

 

 

    توضیح     یکشنبه سیزدهم خرداد 1386

 

حتما قسمت نیست . دوبار نوشتم و ذخیره نشد ...

 

 

 

    درخت     سه شنبه هشتم خرداد 1386

 

خواستم این نوشته را - که اسمش را گذاشته ام شعر - امروز بدهم . برای یادی و شاید کمکی . نخواست و نشد ... بهر حال رونوشتش را اینجا می گذارم . داغ داغ .

 

چشمم براه نسیمی نمانده است

که با خود بیاورد پیامی ، پاسخ دهد چراهای سینه تنگ شکسته ام

                                        یاری رسان دستهای خشک بسته ام

گوشم نماند در انتظار کلامی

           یا جاودانه سلامی ز مهر

                                            آن شوق و شور بند بند گسسته ام

احساس پرطراوت شمیمی نمانده است

باران و رستن و گل را ، شکوفه را

آن آسمان پرستاره و خورشید را

عشق را   ،  مهر را   ،    امید را

                              دیگر در این بهار انتظاری نمی کشم

اکنون ز وحشت شب هم بیمی نمانده است

این سرنوشت هر درختی است بیگمان

روزی به پای خویش بیفتد به خاک

من دلخوشم در این میان ، به اندیشه های پاک

یک آن اسیر همهمه جنگل نبوده ام ، باری به اره ای

آرام و ساده و پرشکیب در این دشت

تنها به دوش می کشم این درد سوزناک

               تنها به جان می خرم این سوز دردناک

                                 بی بیم و باک ، پاک ، بر روی خاک

                                                                         چشمم براه نسیمی نمانده است ...