|
|
||
|
مجتبی طیبات هم مرحوم شد . ( نگران نباشید ، مرحوم شدن یعنی مورد لطف قرار گرفتن )
مجتبی از قدیمترین دوستان من است . دوستان خوب دوران راهنمایی و دبیرستان که خاطرات خوبی با هم داریم - و برعکس عاصف اصلا سعی در فراموش کردن آنها ندارم - . با مجتبی از اول راهنمایی همکلاس بوده ام . دقیقا در یک کلاس . و تا آخر قسمت اول دانشگاه . سیزده سال را با هم بودیم . دوره راهنمایی در کلاس الف . و دبیرستان دو سال اولش در کلاس ب و سوم و پیش دانشگاهی در ریاضی . و جالب این است که خیلی از این سالها را بغل دست هم می نشستیم . خدا بگویم چکار کند این جواد سالم را - چرا آرزوی بد کنم ؟ خدا خیرش بدهد - که دوم دبیرستان ما را با معماری و نوع برجسته اش بهشتی آشنا کرد . اصلا تصوری از بهشتی نداشتم . چون نرفته بودم و اطلاعاتی نداشتم . ولی همانگونه که از حرف حرفش و تصور ذهنی که ناشی از آن واژه به لحاظ واج آوایی بر می آید آنرا ترکیب سبز و آبی تصصور می کردم . و خلاصه معماری بهشتی شده بود کعبه آمال من و مجتبی . دبیرستان کمی فاصله گرفتیم . از اول دنبال درس و تست و کتاب و آدم گری ( اگر اشتباه نکنم یکی از اصطلاحات عابس خان ) بود و ما دنبال انواع .....بازی و .... بازی و خلاصه انواع بازیها . و مخصوصا با آن جریانات سال سوم و چهارم که دیگر هیچ جای درس خواندنی نبود . در خانه وحید مستوفیان بودم که گفت کنکور کجا قبول شده ام . و دوباره شد همراهی و تنظیم برنامه ها و ... با مجتبی که چه کنیم و چه نکنیم و ... یادش بخیر روز اول که با هم بلند شدیم و راه افتادیم سمت تهران - همین آخرین دفعه با مجتبی یادش کردیم - که بقیه با خانواده و کلی طمطراق و اتم اوتوم آمده بودند و من و مجتبی با هم . رفتیم ثبت نام . گفتند نیمه دومی هستید و بهمن بیایید . و چه تلاش مذبوحانه ای کردیم . و بحثی که با شیبانی کردیم. و بیشتر مجتبی . مصمم تر بود و تندتر برخورد می کرد . اصولا این یکی از ویژگیهای شاخص مجتبی است - که بیشتر وقتها مثبت هم هست - که بی وقفه و با هر تلاشی و با همتی زیاد به دنبال چیزی که فکر می کند درست است می دود . - و خدا نکند چیزی ناموافق در ذهنش جا بیفتد . پدر بچه ها را درآورد با آن جلال همتی گوش دادنش که مینی ژوب خانم رو ببین !! - و بعد بهمن که رفتیم . روز ثبت نام و آن برف وحشتناک و دیر رسیدن و ... و باز چه داستانهایی داشتیم سر خوابگاه . و یکماهی که می رفتیم طرشت . مهدی برادرش که او هم مرحوم شده است و محمدرضا اعلم باز جزو همان مرحومین - و خلاصه دورانی بود . بهر حال حاج صادق نقاش زاده - البته آن موقع حاجی نشده بود ولی مثل الان دلبری می کرد - و مهدی شریفیان که کمکی کردند و رفتیم کوی . و خوب بود . و دوره کارشناسی . تازه جمعمان کم بود که مجتی عزیزی که خیلی از ما یزدی تر بود اضافه شد . و چه دوران پرخاطره ای . تا ارشد که بهوای تهران رفت و نگذاشت این همکلاسی سیزده ساله ادامه یابد . البته بجز نامی برایش نداشت و بیشتر از بهشتی منتفع بود که : سر همانجا نه که باده خورده ای ... و بعدش که این قال هذا فراق بینی و بینک ادامه یافت و او رفت به ویرجینیا تک و من به یزد ! گرچه ناامید با ادامه همراهی نیستم . در این دوران کمترین تنش را با او داشته ام . یادم می آید دوبار باهم بحث نصفه نیمه ای کردیم . یکی سر کلاس اتوکد قبل از ورود به دانشگاه در آموزشگاه راین و یکی وقتی با اتوبوس به یزد برمی گشتیم و چون خواب بودو قبلش موردی پیش آمده بود برای نماز صدایش نزدم ( یادت می آید مجتبی ؟) باید تشکر ویژه ای بکنم از او که بحق بسیار جور مرا کشیده است و مرا خیلی تحمل کرده است . کسی که بتواند رفتار و اخلاق و این خصوصیات مرا تحمل کند آدم بسیار پرتحمل و صبری است . خدا می داند چند روز جبران شهرداری مرا کرده است . از نه ماه تحصیلی در مجموع یک ماهش هم مثل بچه آدم و بموقع و با نظم به اتاق نمی آمدم . یادی بود خیلی مختصر از دوست عزیزم مجتبی که حداقل برای چند سال از این محیط - با همه خوبیها و بدیهایش-دور است و البته امیدوارم که راهی بیابم . و او هم که می دانم مادرش چقدر بین او و بقیه برادرها و خواهرش تفاوت می گذارد . امیدوارم همیشه و در هرجایی که هست سلامت و شاد باشد .
خوابگاه فیض . آنروزها که وحید دزدکی و شبانه راهی جسته بود برای ورود ما در کنار دوستانی که مثل الان بعلت دکتر و مهندس شدن این چنین توفیق دیدارشان کم نشده بود
پی نوشت۱: تولد دوست عزیز حضرت آقای عاصف خان است . انشالله بمبارکی و شادی . گرچه او هم مثل عابس سه چهار سالی است که دارد یک وقت ملاقات به ما می دهد.ولی:کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا ؟
پی نوشت ۲ : ناراحت نباشید . بهرحال هر کسی اشتباه می کند . حتی شخصی مثل جناب دکتر وحدت و یا خانم سمسار . نمی دانم اگر آقای دکتر وحدت می دانست که ثمره زندگیش و دردانه اولیش قرار است کسی مثل وحید خان شود حاضر بود که چنین گلپسری داشته باشد یا به همان وهاب خان کفایت می کرد ... البته اینکه شوخی بود . رفیق و همراه و همپالکی و شریک و همکار من جناب وحید خان نیز تولد بیست و شش سالگیش را جشن می گیرد - البته اگر دودر نکند - . تبریکات وافره .
پی نوشت ۳ : فکر می کنم مدتی ننویسم . البته اگر این وسواس خناس بگذارد - لااقل تا مهر که شلوغی اوضاع کمی کمتر شود . فکر کردم مطلب امروز می تواند حسن مقطع خوبی باشد ...
|
||
|
|
|
||
|
۱- یک وقتهایی می شود که آدم فکر می کند در جایی عقب مانده است . مخصوصا وقتی شرایط را با آدمها ، موقعیتها و ... مشابه مقایسه می کنی . کمی یاس آور است . فکر می کنی کار اشتباهی و یا راه ناصوابی پیش گرفته ای . در اینجا چاره چیست ؟ در مدیریت یک بحث مهم است به عنوان مدیریت استراتژیک ... در این بحث یک برنامه ریزی کلی و جهت گیری های کلی مشخص می شود و با آن هدف گذاریها ، تاکتیکها مشخص می شود . برای یکسال چنین کاری کرده ام . خیلی خوب و مفید است . اگر دچار چنین وضعیتی هستید این کار را انجام دهید . بسیار مفید است ... ۲- تصمیمات یکدفعه ای یک حال و هوایی دارد . جناب وحید خان با این مصراع که : ز دست ... و دل هردو فریاد دیروز می خواست که به همراهش به شمال بروم . گرچه گفتن او یک حجت است و همیشه اینقدر اعتبار داشته است که اصرار هم لازم نیست ولی نتوانستم با محاسبات منطقی که کردم بروم . البته دلیلش قراری بود که با زحمت با یکی از شرکتها گذاشته بودم . چنین وقتی باید رفت یا نه؟ ... جالب است که تا بحال ما با هم شمال نرفتیم ... ۳- آخ که اتوبوس چقدر سخت است . مدتها با اتوبوس به یزد نیامده بودم . ۴- دوباره این برخوردها قلقلک می کند آدم را . این دومیش بود . شاید دوباره باید بازنگری کرد . شاید هم نه.
|
||
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| زندگی |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله روزانه عکس |
| پیوندها |
|
بهلول پشت هیچستان عاصف ادیب عابس مکی سمپاد میراث فرهنگی کتابخانه ملی ایران کتابخانه دانشگاه ویرجینیا ساینس دایرکت(دانلود مقاله) |