تبليغاتX
مرقومه
    شرح ایام     یکشنبه بیست و دوم دی 1387

 

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند ...

 

فکر کردم اگر به خودم باشد که اوضاع همچنان گذشته هلم جرا ست.لااقل واخواست نظرات مکتوب و شفاهی و حقیقی و مجازی دوستان هم که شده مرقومه ای بنویسم.

آنچه در سری دوم مرقومه - همانی که در آرشیو هم موجود است - بنای بر روالش بود نوشتن روزمره و عمومی بود. بخاطر روند زندگی و پاره ای از اتفاقات که خودشان هر کدام داستان یک زندگی هستند این ورق برگشت و کشتیبان را سیاستی دیگر آمد و این نوشته های گاه به گاه و نامنظم تبدیل شد به گفتن حرفی به مخاطبی خاص. البته در کل این وبلاگ خواننده محدود دارد. عمده آنها هم ارتباطات رودررویمان بیشتر از ارتباط اینترنتی است و این شکلی می شود که نظرات آن عده هم بیشتر در جاهایی غیراز کامنتدانی مستحصل می شود. کلا هم نه اهل سر زدن به وبلاگ جدید و قدیم هستم و نه اهل آدرس دادن به دیگران. و برای همین شده است مثل جزیره ای متروک که ناظران خاص دارد...

 در این سه چهار ماهه اوضاع زمانی ام چندان خوب نبوده است. همه اش در عجله و شتاب و هاری ! . شاید یکی دو روزی است که کمی فراغت حاصل شده است. به گفته دوست و استادم مهندس ارجمند این هم از نشانه های عصر آهن و شیشه ، عصر تفاله زمین است.

مخلص ،  جناب وحید خان - که از همین تریبون دلتنگی رسمیمان را خدمت ایشان اعلان می داریم - گفته است راجع به شباهت و تفاوتهای نوشته هامان. براستی چنین است. و بوده است. البته سعی من بر این است که کمی این رویه عوض شود. و انشالله این آغازی باشد بر آن سعی.

عاصف خان نیز اظهار لطفی کرده اند چنانکه سابقه محبت اوست . ولی عاصف عزیز به قول آن پدر سوخته بزرگ :  سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات ...

 دوست عزیز و گرامیم خانم سمیرا خانم و همسر محترمشان آقای آقا مهدی ! و البته آن دوست دیگر مشترکمان زهره خانم ! سپاسگزارم از تمام لطفی که هماره با آن مواجه بودم. انشالله بزودی دوباره دیدارها تازه گردد تا دیگر لازم نباشد از طریق وبلاگ و اس ام اس (پیامک ) رهجویی کنیم.

خانم بهناز ( یا  مینو ! ) ! از لطفتان ممنونم.  باور کنید حافظه من از حافظه وحید هم بدتر است. ( دیگر ببینید حافظه من چه رم ریرایتی است ! ) شما را بخاطر نمی آورم. معرفی هم که نکردید. من می مانم و خجالت نیامدن به وبلاگتان.

امید که کمی بیشتر و منظم تر بنویسم.

راستی ، امروز که همکار زرتشتی ام صحبت می کرد از مراسمشان ...

 

 

 

      
    تذبذب     یکشنبه هشتم دی 1387

 

باید امشب بروم؟

این تذبذب پوچ آزار می دهد مرا. بی آنکه بدانم. خودم را غرق کارهایم می کنم که هیچ گاه برایم جدی نبوده است . بیاد آن دست نوشته کوچک می افتم از آن سالهای دور که : دیگر شراب هم ره به حال خرابم نمی برد.

نمی دانم. دلم یک خواب سیر می خواهد. او گفته که نزدیک است . نمی دانم.

باید امشب بروم ولی خودت خوب می دانی که هرگزم نقش تو ... و شاید هم  همان که گفتی که نه هر که چهره بر افروخت.

و بگذار که دیگر نیایم که آزار می بینم و آزار می دهم . و هر دو نادرست.