|
|
||
|
حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند ...
فکر کردم اگر به خودم باشد که اوضاع همچنان گذشته هلم جرا ست.لااقل واخواست نظرات مکتوب و شفاهی و حقیقی و مجازی دوستان هم که شده مرقومه ای بنویسم. آنچه در سری دوم مرقومه - همانی که در آرشیو هم موجود است - بنای بر روالش بود نوشتن روزمره و عمومی بود. بخاطر روند زندگی و پاره ای از اتفاقات که خودشان هر کدام داستان یک زندگی هستند این ورق برگشت و کشتیبان را سیاستی دیگر آمد و این نوشته های گاه به گاه و نامنظم تبدیل شد به گفتن حرفی به مخاطبی خاص. البته در کل این وبلاگ خواننده محدود دارد. عمده آنها هم ارتباطات رودررویمان بیشتر از ارتباط اینترنتی است و این شکلی می شود که نظرات آن عده هم بیشتر در جاهایی غیراز کامنتدانی مستحصل می شود. کلا هم نه اهل سر زدن به وبلاگ جدید و قدیم هستم و نه اهل آدرس دادن به دیگران. و برای همین شده است مثل جزیره ای متروک که ناظران خاص دارد... در این سه چهار ماهه اوضاع زمانی ام چندان خوب نبوده است. همه اش در عجله و شتاب و هاری ! . شاید یکی دو روزی است که کمی فراغت حاصل شده است. به گفته دوست و استادم مهندس ارجمند این هم از نشانه های عصر آهن و شیشه ، عصر تفاله زمین است. مخلص ، جناب وحید خان - که از همین تریبون دلتنگی رسمیمان را خدمت ایشان اعلان می داریم - گفته است راجع به شباهت و تفاوتهای نوشته هامان. براستی چنین است. و بوده است. البته سعی من بر این است که کمی این رویه عوض شود. و انشالله این آغازی باشد بر آن سعی. عاصف خان نیز اظهار لطفی کرده اند چنانکه سابقه محبت اوست . ولی عاصف عزیز به قول آن پدر سوخته بزرگ : سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات ... دوست عزیز و گرامیم خانم سمیرا خانم و همسر محترمشان آقای آقا مهدی ! و البته آن دوست دیگر مشترکمان زهره خانم ! سپاسگزارم از تمام لطفی که هماره با آن مواجه بودم. انشالله بزودی دوباره دیدارها تازه گردد تا دیگر لازم نباشد از طریق وبلاگ و اس ام اس (پیامک ) رهجویی کنیم. خانم بهناز ( یا مینو ! ) ! از لطفتان ممنونم. باور کنید حافظه من از حافظه وحید هم بدتر است. ( دیگر ببینید حافظه من چه رم ریرایتی است ! ) شما را بخاطر نمی آورم. معرفی هم که نکردید. من می مانم و خجالت نیامدن به وبلاگتان. امید که کمی بیشتر و منظم تر بنویسم. راستی ، امروز که همکار زرتشتی ام صحبت می کرد از مراسمشان ...
|
||
|
|
|
||
|
باید امشب بروم؟ این تذبذب پوچ آزار می دهد مرا. بی آنکه بدانم. خودم را غرق کارهایم می کنم که هیچ گاه برایم جدی نبوده است . بیاد آن دست نوشته کوچک می افتم از آن سالهای دور که : دیگر شراب هم ره به حال خرابم نمی برد. نمی دانم. دلم یک خواب سیر می خواهد. او گفته که نزدیک است . نمی دانم. باید امشب بروم ولی خودت خوب می دانی که هرگزم نقش تو ... و شاید هم همان که گفتی که نه هر که چهره بر افروخت. و بگذار که دیگر نیایم که آزار می بینم و آزار می دهم . و هر دو نادرست.
|
||
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| زندگی |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله روزانه عکس |
| پیوندها |
|
بهلول پشت هیچستان عاصف ادیب عابس مکی سمپاد میراث فرهنگی کتابخانه ملی ایران کتابخانه دانشگاه ویرجینیا ساینس دایرکت(دانلود مقاله) |