|
|
||
|
برای دوست بسیار بسیار عزیزم که سالهای سال بود گمش کرده بودم و امشب باز جستمش . کاش می شد به او بگویم که بیاید و بخواند و بداند که چقدر - همانند دختران - برای امشب خوشحالم : دوباره سلام می کنم دوباره به یاد همان روز خوب آشنا شدن سرآغاز این کلام می کنم دوباره شروع می کنم دوباره طلوع می کنم دوباره خودم را میان چشم تو چنان حضور هر ساله بهار حکایتی نا تمام می کنم دوباره سبز شدن ، جوانه زدن دوباره رویش یک شاخه از احساس به پاس دست نسیم و شکوفه ای از یاس بهانه ای برای نرفتن به بیکرانه زدن دلیل و راه رهایی ز هر دام می کنم دوباره خودم را میان آینه های بی نیرنگ به سان کورسوی امیدی در شبی تاریک به رنگ ساده یک دوباره بودن باز به چشم دوست می بینم دوباره ای کلام صمیمی به تو سلام می کنم |
||
|
|
|
||
|
کاغذهایم را نگاه می کردم . این مطلب را که بیشتر قافیه است تا شعر ، پیدا کردم . به یاد پدر سوختگی هایی افتادم که آگاهانه خرج می کردیم. این نامه را برای سهیل متولی عزیز که آن روزها دانشجوی تهران شده بود و من منتظر شروع ترم بهمن ، نوشتم . بد ندیدم که بازنویسی کنم .
رفتی و زما نمی کنی یاد شاید که شدی تو همچو اوتاد انگار ستاره سهیلی در هفت نه ، آسمان هفتاد گویا که نسیم عشق آنجاست اینجا که نمی وزد کمی باد اوضاع درونیت چطور است ؟ از دست که می کنی تو فریاد ؟ با اینهمه مشکلات غربت چون می شوی از زمانه ات شاد ؟ از دوستان خبر چه داری ؟ هر یک شده اند به نوعی صیاد ؟ تا تور نهند و آهوان را صاحب بشوند بدون اسناد زنهار بده وحید آقا را از عشق رخش همه زنند داد : « با لهجه خوب و رنگ روشن به به که سفیری آمد از چاد » محمود چه می کند در آنجا گردیده به کار درس منقاد یا باز چنان گذشته او هست بدون کار و الواد ؟ شایع شده است در انجا بیچاره رضا به بند افتاد درسش چو به انتها نرفته گردیده بدون جشن داماد فلاح چه می کند در انجا گویا که کند به جمع بیداد زربو ز چه می کند تحمل این بازی ناصواب افراد ؟ از بس ز همه گرفت اشکال نامش شده است امیر نقاد آن خوشگل شهر ما محمد گردیده بسان عضو امداد ؟ بهر کمک و مدد رود او سوی همه دسته جات و آحاد ؟ بهروز هویتش که گم شد حالا شده همچو دیگر انداد ؟ یا باز پی فلسفه بافی است تا نقش جدیدی کند ایجاد صابر به ریاضیات بند است ؟ یا درس صنایع کندش عاد ؟ گویا که حمید و بید با هم هستند همیشه غرق اعداد از عشق و فیزیک ، مهاجرانی گردیده خمیده همچو یک صاد ؟ یک گوشه قلب او که جا ماند ظرفیت مانده چند فاراد ؟ آن سرو سهی ، علی رخصت آن مخترع محترم و راد شادی ده مجلس شما هست ؟ جمع خوشتان ازو بگشته آباد ؟ تا چرخ زند به ناز و باشد در جنب غذای روح، سالاد تنها نگذار دوستان را حقا که خوشا بحالتان باد بر رسم و قواعد گذشته بیت دگری را کنم انشاد امید که شملتان همیشه از دوست مجتمع بماناد اوضاع کلاس خط چطور است ؟ گردیده شبیه فتح مرصاد ؟! اما بشنو نصیحتی را دوری بگزین ز شرک و الحاد از گرمی عشق تازه رویت ناگه نشود چو ماه مرداد اینجا که زمانه سازگار است یعنی که شده بکام سمپاد آقای فتوحی نیز خوب است سرگرم خطاب و نطق و اوراد محرومیه و سعیدآبادی هستند همان مثال اضداد دادند پدران اجازه اما با گفتن شرطها به اولاد در هر عملی چو بر شمارند مصداق خطا و جای ایراد در عشق نبود لیکن ، اما از بند ولی تو گشتی آزاد با راستی روزگار سخت است گویا که علم شده مسائلی حاد در سوی دگر کسی کز اسمش گر ر بیفتد او شود ناد اما برسم به اصل موضوع آنجا که برفت عقل فرجاد باید که به فکر تازه باشی او عشق نخوانده ، نیست فرزاد چون خلق و روش نگشته شیرین چه فایده دارد عکس فرهاد ؟ باید که تو راه نو گزینی با گفتن ف رود فرحزاد از خواجه بگیر درس یاری تا زنده بماند عشق استاد
|
||
|
|
|
||
|
در استقبال از بهار و برای مدتی که نیستم :
باز صبا می دهد بوی خوش نوبهار یا که گذشته است او از چمن و لاله زار جان زمین تازه شد از نفس کوهسار مرغ طبیعت رهید از قفس روزگار باز ز نوروز دل گشته غزلخوان و مست لاله علمدار شد در عقبش یاسمن هر نفسی غنچه ای می شکفد در چمن باد به گیسوی بید ریخته چین و شکن در دل شمشادها کرده قناری وطن شادی و شور و سرور در دل دنیا نشست بوی خوش پونه ها مستی و حال آورد با همه عیبی جهان رو به کمال آورد چشم زمین را نسیم مست جمال آورد سردی و سوز سیاه رو به زوال آورد شادی بی منتها راه به غمها ببست نم نم باران چه خوب زلف چمن تر کند با وزش خود نسیم شانه بر آن سر کند عطر گل یاس زرد باغ معطر کند بلبل سرمست نیز مثنوی از بر کند باده تند خروش آمده اینک به دست آه چه صاف است باز آینه آسمان گشته چو خورشید دشت تازه رخ و شادمان لاله و دشت و چمن ، مستی و عشق و زمان جمله بگویند این : وقت بهار است هان کام ز شادی برآر زآنچه بجا مانده است...
برای همه سالی سرشار از شادی و مهربانی و سلامت آرزومندم.
تکملتا : برای دوست بسیار عزیزم ، آقا مجتبی گل ، که امسال را برای اولین سال در کنار مادر مهربانش - که می دانم چه تفاوتها بین او و سایر فرزندان می گذارند - نیست ، آرزوی سلامت و شادی و برکت دارم . امیدوارم برای چهاردهم بازگردم ولی برای محکم کاری آن هم مبارک باشد.
|
||
|
|
|
||
|
فردا را چه کنم ؟ بی هیاهوی همیشگی چشمانت ...
|
||
|
|
|
||
|
خواستم این نوشته را - که اسمش را گذاشته ام شعر - امروز بدهم . برای یادی و شاید کمکی . نخواست و نشد ... بهر حال رونوشتش را اینجا می گذارم . داغ داغ .
چشمم براه نسیمی نمانده است که با خود بیاورد پیامی ، پاسخ دهد چراهای سینه تنگ شکسته ام یاری رسان دستهای خشک بسته ام گوشم نماند در انتظار کلامی یا جاودانه سلامی ز مهر آن شوق و شور بند بند گسسته ام احساس پرطراوت شمیمی نمانده است باران و رستن و گل را ، شکوفه را آن آسمان پرستاره و خورشید را عشق را ، مهر را ، امید را دیگر در این بهار انتظاری نمی کشم اکنون ز وحشت شب هم بیمی نمانده است این سرنوشت هر درختی است بیگمان روزی به پای خویش بیفتد به خاک من دلخوشم در این میان ، به اندیشه های پاک یک آن اسیر همهمه جنگل نبوده ام ، باری به اره ای آرام و ساده و پرشکیب در این دشت تنها به دوش می کشم این درد سوزناک تنها به جان می خرم این سوز دردناک بی بیم و باک ، پاک ، بر روی خاک چشمم براه نسیمی نمانده است ...
|
||
|
|
|
||
|
و در آن لحظه که اندوه زمین ، بار زمان ، همه بر دوش دلت بنشسته و در آن لحظه غمناک جدایی - چه جدایی از خویش چه جدایی از کس - و در آن لحظه پر شوکت غم - که همه شوق رهایی دارند - به کدامین احساس ، به کدامین امید ، به کدامین باور زندگی را همه سرشار محبت دیدن ؟ این چنین نیست که این لوح بزرگ همه آکنده ماتم باشد لحظاتی هست دگرگون قصه اما چیزی هست غیر از این گفته سخن ... راز خلقت شاید همه این حرف و توهم باشد مثل یک توده غبار خالی از هیچ ، پر ابهام همه را شاید همه را شاید چاره این باشد و هست که به هیچ انگارم و ببندم چشمم و به افیونگر بی غصه خواب بسپارم تن خسته بیچاره خویش ...
|
||
|
|
|
||
|
این شعر توست بی قافیه و تکرار هر واژه ای در انتها اسمش به اسم تو است ، تنها همین ، تنها همین گزینه موصول در ابتدا ترکیب واژه ها و پی آیند شادشان شاید به یمن صدایت یا اینکه حرم نگاهت بر تارک این صفحه سفید پر رنگ می شود وزنش نه لای لای بحور است در قالبی تهی وزنش تلنگر آن ساعتی است - که در دوریت با ترس و حسرت یک لحظه رفتنت - در این میان به سر جنگ می شود و زمان تنگ می شود این شعر تواست بی قافیه نوشته بی وزن بی دلیل اسمش به اسم توست سودای سوده سرسبز ساده ام این گونه در سکوت قلم زنگ می شود شاید ، شاید برای همین است که در شعر تو این گونه پای دلم لنگ می شود
|
||
|
|
|
||
|
( برای تو که امشب هوای خودت و دلت و خانه ات بارانی بود ... )
چه کامی می دهد باران به دشت خشک بی سایه ترکهای لبان سرد و بی حالش چه زیبا می شود وقتی به آبی محو می گردد عجب جشن دل انگیزی است و آن وقت آن شکوفا دشت سرودی سبز خواهد خواند *************** چه زجر آور بود باران به چشم مور بیچاره تمام خانه اش را آب می گیرد چه خواهد کرد بی قدرت ؟ بجز نفرین بی وزنی - که گوشی هم نمی یابد - **************** برای من ولی باران نه یکی آهنگ زیبایی است نه یک نفرین پردردی برای من نگاهی سخت و سنگین است چه نزدیک است باران به چشمان لطیف تو و باران تند می بارد چه بارانی است می آید ، سیل می گردد ، بهم می ریزد این دل را و با خود می برد ویران به صحراهای هیچستان
و من تنها نگاهی خیس خواهم کرد .....
|
||
|
|
|
||
|
زمستان است گهی تند و گهی آرام ، شاخه عریان پشت شیشه می لرزد و من در کنار آتش از خود رانده ، سخت وامانده ، به غوغای پر از خون دل گنجشک می اندیشم که در چنگال باد بی ترحم سخت در بند است و آشیانش را به باد هیچ رفته تاب و تب بگرفته می بیند هوا سرد است ، زمستان است درختان در کنار هم دست در دست همه نظّارگان رفت و آمدهای آدمها چه خشک استاده اند اینجا همه چون آینه تصویر گنگ مهربانی تیره و تاریک می گویند چنانکه عابران هم بی غمان هم به لبخندی نشان از مهر لب از لب فاصله نگرفت که شاید هرم سینه از لبی خارج شود ، دهد گرما هوای سرد بیرون را هوا سرد آنچنانی نیست اما زمستان است کنار آتشم اما نه آن آتش که گرما می دهد من را که می سوزاند دلم را در این جمعیت بیگانه از هم من یکی تنهای لرزانم هوا کم کم به گرمی می گراید هنوز اما زمستان است به فکر دست آماسیده از برف زمستانم که حتی گرمی نان هم ز سرخیش نمی کاهد میان پنجره پیداست بجز دار و درخت و آدم و آتش غروب سرد غمگینی و می آید بگوش این نغمه تلخ « زمستان است » زمستان است ...
|
||
|
|
|
||
|
آزادی ای بزرگ آزادی ای واژه افسون شده در طول سالیان با نام تو چه سرو ها که بند می کشند دیگر چه مانده است بجا بجز قالبی تهی بجز قاب عکس خالی خاک خورده ای تنها به صورتی دردا که فرموش گشته آن فر آسمانیت ای نام تو حک شده بر تارک زمان آزادی ای بزرگ آزادی
سحر کدام حقیقت نهفته است در وجود تو کاین گونه می بری دل آزادگان عشق اینجا برغم پنجه خونین جلاد شب ، آواز تو گهگاه می رسد بگوش هرچند از گلوی خسته بیحال شعرکی آزادی ای بزرگ آزادی
آغشته به خاک آدمیانی تو بیگمان کاین سان عجین زندگی هر کسی شدی خورشید درخشان آسمان نوع آدمی مگر می توان ترا ندید ؟ مگر می توان ز تو گریخت ؟ بیهوده سعی می کنند با رنگ جهل روی ترا سیه کنند تو گوهر یکتای دریای زندگی شدی در جشم ما فروغ مهر تو جاودانه باد آزادی ای برگ آزادی ...
|
||
|
|
|
||
|
بچه ها ! این روزها که بارانی است اندکی از شتاب ماشینتان کم کنید جودتی شاید کنار پیچ میدان ایستاده است و با این شتابتان خیس می شود
|
||
|
|
|
||
|
( برای کسی که : صدا کن مرا ٬ صدای تو خوب است ... )
به رویا می برد دل را صدای تو خدای من ! چه احساسی است در تو که اینگونه صدایت باری از حس را به دوش خسته خود می کشاند سخت و گاهی آنچنان این شور تو سنگین و پروزن است که یارای تحمل کردنش را در صدایت من نمی بینم و شاید این شروع آن سکوت تلخ و غمگین است نمی دانم ، نمی دانم ولی ایکاش می دانستم چه رازی در صدای توست ؟ چه سری در سکوت توست ؟ که هر یک می برد من را به دشت پرخیال ناکجاآباد چه آن وقتی که خوشحالی ، چه آن وقتی که غمگینی صدای تو تجلی غرور پاک احساس است که آنرا ناب می بینم صدای تو ز راه دور می آید ولی انگار اینجایی تو مهماندار قلب مهربانیهای امیدی و حکاکی شده در ذهن من پر نقش صدای تو سکوت تو وجود تو همیشه جاودان باقی است ...
پی نوشت مزید اطلاع : و باز چند روزی مسافرت ... |
||
|
|
|
||
|
امروز نوبت عکس بود ولی دوستان پرکار و زحمت کش مخابرات لطف کرده اند و فلیکر را هم فیلتر کرده اند . چاره ای نمی ماند جز مطلبی حاضری . راستش این رباعی خیام خیلی پسندم است :
گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است |
||
|
|
|
||
|
آرام و مهربان چشمان تو آن حقیقتی است که یکدم مجال تماشا نمی دهد به من این هم کنایتی است که آن چهره ترا ، حتی خیال هم جواب درستی نمی دهد این گونه شاد و پرامید ؛ این گونه خوب .... آه ای اشیلد یک آن نگاه و دگر شور و شور وشور یک لحظه شور و دگر هیچ و هیچ و هیچ درد از تماشای آتش و وای از درخت خشک ... آه ای اشیلد از تو بیادگار لبخندساده ای است که چونان شکوفه ای بعد ازبهار بر شاخه ها درختی برسته است . هر سال نو شکوفه های درختان به پنجره های منتظر سلام می کنند ، آیا ترا هم و لبخند روشنت باری دگر به کنارم نظاره می کنم ؟
|
||
|
|
|
||
|
مانده در خاطر من لحظه آخر « ما» بودنمان مثل بادامی تلخ ، تلخیش در کام ، حسرتش بر دل آخرین حرف تو : « خداحافظ ! » چه مقدس سخنی است گر چه بیزارم از آن باورش سخت است آن همه حرف چه شد پس ؟ آن همه قول و تعهد پشت انکار چرا پنهان شد ؟ دست مکار کدامین صیاد مرغ خوشبختیمان از قفس ساده رویا پر داد ؟
بس کنم دیگر همه اش حرف است آی .... همه اش حرف است این زنده هستم بی تو – همچنانکه قبلا – یاد تو اما هست ...
|
||
|
|
|
||
|
می زن نفسی که که هم نفس نزدیک است وین مرغ فرارش از قفس نزدیک است تا کی گویی که دورم از دلبر خویش ؟ در خود بنگر که یار بس نزدیک است |
||
|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| زندگی |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله روزانه عکس |
| پیوندها |
|
بهلول پشت هیچستان عاصف ادیب عابس مکی سمپاد میراث فرهنگی کتابخانه ملی ایران کتابخانه دانشگاه ویرجینیا ساینس دایرکت(دانلود مقاله) |