تبليغاتX
مرقومه
    من و بابام     دوشنبه هشتم تیر 1388

خواستیم در کنار من و بابام اریش ازر دهقان و بهزاد آپلود کنیم که همه سایتها فیلتر هستند و مرقومه از فیض عکس بی بهره و دوستان معدود از مرقومه !

همین باشد تا روزگاری که بهاری بیاید و سبزی دوباره ای ...

      
    فیلم موسوی     شنبه نهم خرداد 1388


فیلم موسوی فیلم خیلی خوبی بود ، فقط خاتمیش کم بود...


پی نوشت : اینجا جواب می دهم چون نمی توانم در نظرات بنویسم

اتفاقا خیلی خوب بود ، کاملا به هدفی که می خواست رسید. اینکه خاتمی هم نباشد بیشتر از مجیدی به اخلاق خود برتر بینی و زیر عبا نرفتن موسوی بر می گردد. اثباتش هم همین بازخوردی است که در جامعه ایجاد کرده است.  و البته فیلم احمدی نژاد هم فیلم خیلی خوب یبود.  برعکس فیلم کروبی

      
    سفر     جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388


می گویند اگر در بیش از 13 شرکت بورس سرمایه گذاری شود خطر شکست از بین می رود.


تقصیر خودم است که همه تخم مرغها را در سبد وحید گذاشتم . که حالا مجبور نشوم برای یک سفر گردشی کوتاه اصفهان هم تنهایی بروم و تنهایی بچرخم و تنهایی برگردم.

      
    اعتقاد     چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388


می شود آدم کار و نظرش برای خودش جدی باشد ، عضو شورای سیاست گذاری کروبی باشد ، به میر حسین رای بدهد و به هیچ کدام اعتقادی نداشته باشد ؟



یک جواب پیشنهادی :

می شود . کارو اعتقاد آدم که همیشه ( همیشه که نه ، ولی معمولا) برای خودش جدی است. برنامه ریزی استراتژیک و تعیین سیاستهای راهبردی یک نمونه موردی خوب برای مباحث مدیریت پروژه است ، کافی است اثری از وجنات و سکنات احمدی نژاد در ذینفعان این پروژه نباشد تا هر چه باشد لااقل دارای حداقل دلپذیری باشد ، رای به موسوی در این نمایش ، در کنار تمایلات شخصی ، تا اندازه ای پیروی از تفکر حزبی است ، و در کل هم که فکر می کنی : خانه از پای بست ویران است ، عمیقا امیدی به صلاح نیست ، گرچه راه اصلاح همیشه باز بوده است.

      
    هندوانه     شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388


آخرین تیترهای انتخاباتی خبرگزاری ها این جمله از میرحسین موسوی بود که احتمالا پیروز نخواهم شد. اینکه اصل گفته در مصاحبه با اشپیگل  چه باشد و بعد به قول فلان و فلان بن فلان چه شده باشد جای بحث دیگری است ولی اگر فرض را بر صحت چنین وضعیتی بگذاریم این تلاش و عقبه انتخاباتی اش می شود یک رودربایستی که انجام می پذیرد نه به دلیل نتیجه که به حکم خودش. همانند خانم ابتکار که می خواهد ( یا می خواست ) که سقف شیشه ای رجل را بشکند.

البته می دانم و قبول دارم که همه کنشها معطوف به نتیجه نیست ولی برخی از فعالیتها ذاتا نتیجه محورند. مثل همین انتخابات. شعارها یا رفتارهای بسیار عالی هم اگر پیروز نشود هیچ فایده ای ندارد. چون تفکری دیگر حاکم می شود و می شود هر آنچیزی که نباید بشود. مخصوصا با این حافظه تاریخی ملت ایران که از حافظه من و وحید هم بدتر است.

این روزها درگیر یک رودربایستی ام . یک جایی آدم باید بگوید هذا فراق بینی و بینک. نمی شود که چند کار را با هم انجام داد . باید هندوانه ها را یکی یکی بر زمین بگذاری وگرنه هندوانه ها یکی یکی از دستت می افتند و بر زمین می خورند.



      
    اول اردیبهشت     سه شنبه یکم اردیبهشت 1388


احترام و ارادت خدمت جناب آقای  شیخ سعدی سبب می شود که علیرغم همه رخوت ها و کم همتی ها و تنبلی ها ، یک پست همچنان تقلبی بنویسم.  بهر حال همینش هم غنیمت است :

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد                               باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد

چندین وفا که کرد چو من در هوای تو                          وانگه ز دست هجر تو چندین جفا که برد

بگریست چشم ابر بر احوال زار دل                              جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد

گفتم لب ترا که دل من تو برده ای                              گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد ؟

جز چشم تو که فتنه غماز عالم است                          صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد ؟

سعدی  نه مرد بازی شطرنج عشق توست                    دستی به کام دل  ز سپهر دغا که برد


اردیبهشت ماه خوبی است . دوستش داشته ام همیشه .



      
    لحظه ها     جمعه چهاردهم فروردین 1388

یکی از این جملات معمول تک نگاریها است که می گوید : یک عمر در پی خوشبختی لحظات را گذراندیم ، غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بودند که می گذرانیم...

کار به این جمله و احسنت و آفرین بعد از شنیدن و فراموش کردن دقایقی بعد آن  ندارم. یک بار دیگر این جمله برای من تداعی پپدا کرد. با چند اتفاق :

1- با سهیل متولی  صحبت کردم. بعد از سالها . یک دفعه ای دلم برایش تنگ شد. سهیل متولی یعنی  همه آن اتفاقات عجیب و غریب و آن همه خاطره تلخ و شیرین سالهای سوم و چهارم دبیرستان و بعدش آخر هفته های 112 فیض.

2- امسال هم یازده فروردین. و خوب . مثل همیشه که دوستانت را می بینی . و دلت تنگ می شود برای دوستانی که نمی بینی . جای خیلی ها خالی بود . خیلی ها


3-  عکسهای فرشاد را دیدم  در فیس بوک . یاد دوستان صمیمی و یکدل افتادم که دسترسی به آنها دیگر مشکل شده و بعضا هم ناممکن.





پی نوشت : هدف عمده این نوشته بیشتر از خود نوشته این بود که حرف وحید ثابت نشود !


      
    87     پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

 

بیلان کاری ۸۷ بد نبود ، شروعی و ادامه ای . اصولا برای همه کارها اینطوری است . امسال شاید کمی متفاوت تر و رو به رشد تر . و البته هنوز به قول اقتصادی ها وابسته به اقتصاد دولتی با گامهای لرزان در جهت خصوصی سازی . خط سوم نمونه همین است . حالا تا وقتی رشد کند.

فهرست احساسی  خیلی فراز و فرود داشت . البته مثل موج سینوسی با طول موج یک . واقعا یک . طبیعی هم بود.  اشتباه هم زیاد داشت . ناتوانی هم . و البته چیزهای خوب هم به کرات. و شادیها و لذتها و رویاها . پیش نرفت . به پای ان بالایی نمی گذارم که شاید خیر فی ما وقع باشد. واقعیتش این است که ادم یک چیزهایی را نمی تواند تحمل کند . معمولیش و نه حتی در مقام مقایسه . و این چه دردناک است کسی بخاطر کسی دیگر تاوان بدهد. به قول هومن که نمی دانم چه شد که به او گفتم قربانی کسانش.

شرح دوستی هم اوضاعش براه نیست . شاید هم اصلا . پایه هماره من ، وحید ، که رفت . گرچه به استقبال اتفاقهای خوب ولی وضعیت کارنت همین است. اعصاب خردی و ناامیدی و دورماندن از همه اتفاقهایی که می تواند بیفتد بواسطه همان یکی دو جمله سریع و تصمیم به امید خدایی که ناگهان : " بریم فلانجا و بکنیم فلان کار " و می شد . و حالا نمی شود.

لیست اوضاع شخصی ، اندکی بهتر . بهترین انتخابها برای مواردی که انتخاب در آن نیست . و بد هم نیست. نه به مقایسه و آن بدترهایی که می توانست باشد که حتی بخودی خود خوب . راضیم به رضای خودم ! . کمی معقول تر بنا دارم ریشه های درخت تصمیمم را آب دهم . گرچه نمی دانم کدام بشر عاقلی تا حالا توانسته به درخت تصمیم آب دهد و اصولا چنین اصطلاحی را شنیده یا نه .

گزارش خانوادگی اوضاعش اصلا خوب نیست . مانند این چند سال همواره نمره ردی گرفته ام . حتی همت به تجدید رساندن و تک ماده هم نداشته ام . اللهم وفقنی به .

راپورت خان  ! گرچه ذاتش توام با رجا است اوضاعش خوب نیست . همه اش از همان داستان نکبتی می آید و همان نکبتی که نریمان هم با آن ید طولایش ، به آن تصریح می کرد . و ندانستم و نتوانستم و همچنان تاوان می دهم و این تازه کمترین مجازاتهاست. این گونه که نبود . اشاره ای و خواهشی کافی بود برای انجام همه چیز . و حالا ریگستانی . به امید میلی که نشانه ای از آبادی باشد.

و مرقومه که رسما تعطیل است . و این بار هم دیگر حتی یک مخاطب خاص ندارد. برای خودم نوشتم .  و می دانم که هرکسی این را به آخر برساند حداقل ناسزایی نثار این نوشته نامفهوم خواهد کرد. ولی چه کنم که فعلا انگیزه و امید و وقت و همتی نیست . به امیدی که باز یابم آنها را.

و دفتر ۸۷ که بسته می شود.

 

      
    تفکرات مفردانه     جمعه چهارم بهمن 1387

 

قرار بود این دفعه به یمن تحلیل سیاسی وحید ، تکمله  ای بنوسم و بشود یک پست سیاسی بعد از مدتها . ولی باز این گردش اوضاع که هر لحظه به شکلی است این تصمیم بعد از یکماه را عوض را کرد و بسنده ام گرداند به چند نکته مهم که اخیرا اثباتشان مجددانه قرص شده است :

۱- به هیچ کسی نمی شود اعتماد کرد . این یک قضیه سلبی است . شانس و انصاف و باقی چیزها از این دست شاید یک وقتی کمکی کند . البته خیلی نباید روی آن حساب کرد . در کل  و خلاصه اعتماد کردن خیلی کار عاقلانه ای نیست .

۲- هیچ چیز جدی در جهان وجود ندارد . دارد ؟ البته باید اعتراف کنم که گاهی بنا بر ملاحظات کاشفیسمم دچار پارادوکس می شوم.

۳- در همین لحظه ضمن ارادت به فردریش عزیز ، بیانیه اراده معطوف به لذت را علم می کنم. حالا علم هم نشد ،  شیفور هم راهی به جایی می برد.

۴- هیچ چیزی به انسان بیش از تفکرات و رویاها و ذهنیتش لذت نمی دهد. برای همین است که لذت خارجی وجود ندارد . خدا هم چینین وضعی دارد. خدای کسانی به آنها لذت می رساند - و یا به عبارتی حال می دهد - که برای همین ساخته  باشندش .

نتیجه اخلاقی : انما الحیاه الدنیا لعب و لهو ...

۵- آقا ! جدا باید از یک کسانی تشکر کرد و در برابر محبتشان کرنش نمود . خارج می شود از این دو دو تا چهار تای انسانی . می مانم در چنین مواقعی . از لپ تاپش هم . این هم رد پایش.

 

 

      
    بی اتفاقی     پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

 

بی اتفاقی هم درد عجیبی است . ظاهری دارد شبیه آرامش ولی از دستبابی به جوهره اش است که می رساند هیچ نیست . و می مانی در خماریش . عجیب گرفتارش شده ام . مدتی است و می خواهم بگذرد. عین همین روزهای مسخره که روزه ای . ولی می خوابی تا زمان بگذرد . عین وقتی سر کوچه به انتظار می ایستی و عین زمانی که هیچ نداری تا کارنامه کنکورت بیاید .

ولی اتفاق می افتاد یا باید افتاداندش ؟ یک وقتهایی همین رخوت هم می شود علت العلل تحرک . می شود . می شود که خبری باشد . خودم باید بسازمش و بعد غرقه اش شوم . می شود .

      
    ایتالیا     یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

 

از ایتالیا گذشتم . ظهر جمعه . و چنارهای بلند و تو که نیستی ...

      
    شانزدهم     یکشنبه شانزدهم تیر 1387

 

آن وقتها ، شانزدهم که می شد شور و حال خاصی . و امروز بی اتفاقی . ساده و بی اهمیت . بی سوال و جوابی.

این گذر زمان چه کار ها که نمی کند . می برد و می آورد . و البته خاصیت زمان است . یک جاهایی هم خیلی خوب .

فکر می کنم تنها دوست داشتن است که گذر زمان ردشان را پاک نمی کند ، والا مابقی که می روند همنشینی بوده است و نه همدلی . مثل او شاید که شانزدهمش شد و خودش نبود و نیست.

      
    دوستان     سه شنبه چهارم تیر 1387

 

این اوضاع و احوالی که بر آدم می گذرد ، از تب و تاب می افتد ، و پرده نسیان که رو یش می افتد و باز که کنار زده می شود کمی تامل می آورد . گرچه رهی به جایی نمی برد .

نادر ناظمیان ، دوست بسیار خوبم که این روزها دیگر - بر حسب معیار میزان رابطه - حتی دوست هم  نیستیم .

داشتم به دوستان عزیزم فکر می کردم که در سطوح مختلف و شکلهای مختلف در چند سال گذشته در زندگی من بوده اند .

انصافا - تقریبا همگی -  صادقانه و خالصانه و خیلی بهتر از من نسبت به خودشان مرا دوست داشته اند و یاوری کرده اند و دوستی .

می مانم چه بگویم . البته خودم بهتر می دانم و این هیچگاه زدودنی نیست ...

 

   

      
    خوشحالم از زنده بودنت     شنبه هفتم اردیبهشت 1387

 

 

 

لازم است که چیزی بگویم ؟ یا اینکه نشود فاش کسی آنچه میان ...

 

 

      
    تلنگر     پنجشنبه نهم اسفند 1386

 

عجب چیز خوبی است این تلنگر. در هر موردی .

ذات عادی پرداز و روال ساز آدم اوضاع را معمولی و خاکستری می کند . کسانی که سرشت تنبلی و بی توجهی هم در وجودشان بیشتر رشته شده باشد - همانند من - برای این بیماری مستعدترند . و این چنین می شود که بعد از یک دوره اگر تلنگری بر حسب تصادف و یا قضای روزگار و یا لطف خان بزرگ بر صورتت و یا بر باقی ارگانهای مربوطه ات نواخته شود تازه میفهمی که هیهات ای دل غافل. یک عمر به دنبال چه بودی. در این پهنه بیکران چسبیده ای به شاخکی که نه برت می دهد و نه سایه ای بر سرت می اندازد و نه در برابر طوفان نگهت می دارد و نه هیزمی می دهدت برای آتش و نان .

انسان  آیا براستی همریشه نسیان  است ؟

الحمد لله کثیرا ...

 

 

 

 

      
    فرشاد فردوسی     شنبه هفدهم آذر 1386

 

فرشاد یکی از بهترین دوستان من است . بی اغراق .

مهندس فردوسی متفاوت بود . ترکیب یک و دو تنها از او چهره ای می شناختم با گردنبد و دستند به یک سری تعریف . و بعدش که کلاس داشت و شاگردش . و اخلاقش هم به همان میزان متفاوت . جدی بود و سخت گیر . و عجیب که بیزار کننده نبود این سخت گیری . مانند بسیاری دیگر . و صفت ممیزه اش اخلاق درست معلمی بود . استادی بود که یکسان برخورد می کرد . نکته مثبت ضعیف ترینها را می گفت و تنبلی و نخوت قوی ها را گوشزد می کرد . چیزی که  آفت رشته ماست .

و بعدش شد فرشاد فردوسی. یکی دو ترم . و مصاحبتی در ساعات دانشکده .

 

 

 

و راحمی نژاد  جایی بود که شد فرشاد .  اولین حضور در خانه اش که به دقت طراحی کرده بود با آن بازی نور و سایه یادم نمی رود . و ماکارونی .

و ادامه اش . که حتی جاهایی از همدوره ای هایش هم پیش رفتم .

خیلی جاها اختلاف داشتم با او . ولی خوبیش این بود که خیلی چیزها را می فهمیدم . درک می کردم و این شده بود آن عاملی که این رشته را محکم نگه می داشت . و مگر جز این در رابطه دوستی چیزی لازم است .

و بعدش شانس و یا قرعه و یا اتفاق و یا سرنوشت . هر چه که بود از این ازدحام فضول رهایش کرد .

و الان در آمریکا .

اینها عکسهایی است که برای من فرستاده است . از همانها که نمایشگاه گذاشت و اول شد .

 

 

 

 

      
    حکایتی از گلستان     شنبه دوازدهم آبان 1386

 

 

جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس است. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نا مستعد، ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهری علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است .



           چــــو کنعان را طبیعت بی هنر بود                        پیمبر زادگـــــی قــــدرش نیفـــــــزود

           هنــــر بنمای اگـــر داری نــه گوهـــر                       گل از خارست و ابــراهیـــــم از آزر

      
    دوبیتی     جمعه سیزدهم مهر 1386

 

تکراری است ولی :

 

گیرند  همه  روزه  و  من   گیسویت                     جویند  همه   هلال و   من  ابرویت

از  جمله  ا ین   دوازده    ماه  تمام                      یک ماه مبارک است ، آن هم رویت

    اول مهر     یکشنبه یکم مهر 1386

 

۱- امروز آن حال و هوای اول مهرماه نداشت . لااقل برای من . شاید دیگر زمان آن گذشته است . و شاید من احساسم را گم کرده ام .

۲- خبر خوشی را که وحید خان قرار بود بدهد به خبری نه چندان مهم ولی حالگیر - معادل بهتری برایش پیدا نکردم - بدل شد . گرچه این هم می گذرد و قرار نیست که اتفاقی هم بیفتد ولی آن خاطره ناخوش همواره می ماند .

۳- اشتباه مکرر حسابش با اشتباه جداست . آدم اشتباه می کند ولی مکررش جای تفکر و تعمق دارد . خبری نیست . همین طرفها هستم . و در دوران فکر و پس از فکر . 

۴- و اما آنچه همه این افکار مغشوش و پراکنده را به یکباره از بین برد و خودش شد علت العلل خبری بود که باز وحید سر شب داد که دیگر برای بهبودی مادر محمدرضا دعا نکنم .... من که خانم دکتر را نمی شناختم ولی با تعاریفی که شنیده بود تنها می توانم دریغ و تاسف خودم را ابراز کنم . و آرزومند صبر برای بازماندگان باشم . چرا که انشاالله با آن خصایص و ویژگیها و نوع دوستی و انسان دوستی که ایشان داشته اند نباید مشکل خاصی داشته باشند .

برای محمدرضا ناراحتم و آن روحیه خاص خودش ... و هیچ کاری هم از دستم برنمی آید .

سر شب که می شود چراغها روشن می شوند و مردم در خانه هاشان . و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است .

 

 

    علی اصغری     یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

 

راجع به تصمیم کاهش ساعات کاری که همانند بسیاری دیگر از تصمیمات دولت کریمه دیمی و علی اصغری است صحبت می کردیم و اینکه چه ضرری می زند و چه  و چه . یادمان افتاد که چه بهتر . بگذار دولت کمتر کار کند تا لااقل از حجم این تاثیرات و نتایج مشعشعانه اش کم شود . بلکه هم منفعتی به لا ضرر حاصل شود .

 

صحبت علی اصغری شد . به یاد سهیل افتادم که استقلالی بود . از نوع خرابش . آن سالی که تیم پروین گل کرده بود و هر بازی ۴-۳ گل می زد به تمسخر می گفت :« پروین در رختکن به پرسپولیسی ها می گوید : بچه ها ، تاکتیک این بازی اینه که ۴ تا گل بزنیم. برید تو زمین »

 

همچنین به یاد آن هموطن آذری افتادم که با تهرانیی دعوا می کند. و تهرانی می گوید : نزن ، من بچه امام حسین هستم ها.و آن آذری می گوید :« اه ،علی اصغر ، تویی ؟ چقدر بزرگ شدی ، نشناختمت » 

 

 

 پی نوشت : حضور « اون یکی مجتبی » هم در این مجال مغتنم است . آقای عزیزی عزیز ! خوشامد می گویم . حالا دیگر مانده است سومین مجتبی . رفیق مشترک شما دکتر حسینعلی پور !

 

 

    انتخابات سمپاد     سه شنبه ششم شهریور 1386

 

 

همزمان با میلاد سراسر سعادت مهدی موعود ، حاج صادق نقاش زاده با کسب مطلق آرا در انتخابات هیات مدیره انجمن دانش آموختگان استعدادهای درخشان به مقام نخست رسید .

اینجانب این پیروزی را به همه سمپادیهای گرامی و بخصوص دلبستگان حقیقی ارزشها تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

    مجتبی طیبات     دوشنبه پانزدهم مرداد 1386

 

 

 مجتبی طیبات هم مرحوم شد .

 ( نگران نباشید ، مرحوم شدن یعنی مورد لطف قرار گرفتن )

 

مجتبی از قدیمترین دوستان من است . دوستان خوب دوران راهنمایی و دبیرستان که خاطرات خوبی با هم داریم - و برعکس عاصف اصلا سعی در فراموش کردن آنها ندارم - . با مجتبی از اول راهنمایی همکلاس بوده ام . دقیقا در یک کلاس . و تا آخر قسمت اول دانشگاه . سیزده سال را با هم بودیم . دوره راهنمایی در کلاس الف . و دبیرستان دو سال اولش در کلاس ب و سوم و پیش دانشگاهی در ریاضی . و جالب این است که خیلی از این سالها را بغل دست هم می نشستیم .

خدا بگویم چکار کند این جواد سالم را - چرا آرزوی بد کنم  ؟ خدا خیرش بدهد -  که دوم دبیرستان ما را با معماری و نوع برجسته اش بهشتی آشنا کرد . اصلا تصوری از بهشتی نداشتم . چون نرفته بودم و اطلاعاتی نداشتم . ولی همانگونه که از حرف حرفش و تصور ذهنی که ناشی از آن واژه به لحاظ واج آوایی بر می آید آنرا ترکیب  سبز و آبی تصصور می کردم . و خلاصه معماری بهشتی شده بود کعبه آمال من و مجتبی .

دبیرستان کمی فاصله گرفتیم . از اول دنبال درس و تست و کتاب و آدم گری ( اگر اشتباه نکنم یکی از اصطلاحات عابس خان ) بود و ما دنبال انواع .....بازی و .... بازی و خلاصه انواع بازیها . و مخصوصا با آن جریانات سال سوم و چهارم که دیگر هیچ جای درس خواندنی نبود .

در خانه وحید مستوفیان بودم که گفت کنکور کجا قبول شده ام . و دوباره شد همراهی و تنظیم برنامه ها و ... با مجتبی که چه کنیم و چه نکنیم و ...

یادش بخیر روز اول که با هم بلند شدیم و راه افتادیم سمت تهران - همین آخرین دفعه با مجتبی یادش کردیم - که بقیه با خانواده و کلی طمطراق و اتم اوتوم آمده بودند و من و مجتبی با هم . رفتیم ثبت نام . گفتند نیمه دومی هستید و بهمن بیایید . و چه تلاش مذبوحانه ای کردیم . و بحثی که با شیبانی کردیم. و بیشتر مجتبی . مصمم تر بود و تندتر برخورد می کرد . اصولا این یکی از ویژگیهای شاخص مجتبی است - که بیشتر وقتها مثبت هم هست - که بی وقفه و با هر تلاشی و با همتی زیاد به دنبال چیزی که فکر می کند درست است می دود . - و خدا نکند چیزی ناموافق در ذهنش جا بیفتد . پدر بچه ها را درآورد با آن جلال همتی گوش دادنش که مینی ژوب خانم رو ببین !! -

و بعد بهمن که رفتیم . روز ثبت نام و آن برف وحشتناک و دیر رسیدن و ... و باز چه داستانهایی داشتیم سر خوابگاه . و یکماهی که می رفتیم طرشت . مهدی برادرش که او هم مرحوم شده است و محمدرضا اعلم باز جزو همان مرحومین - و خلاصه دورانی بود .

بهر حال حاج صادق نقاش زاده - البته آن موقع حاجی نشده بود ولی مثل الان دلبری می کرد - و مهدی شریفیان که کمکی کردند و رفتیم کوی . و خوب بود .

و دوره کارشناسی . تازه جمعمان کم بود که مجتی عزیزی که خیلی از ما یزدی تر بود  اضافه شد . و چه دوران پرخاطره ای .

تا ارشد که بهوای تهران رفت و نگذاشت این همکلاسی سیزده ساله ادامه یابد . البته بجز نامی برایش نداشت و بیشتر از بهشتی منتفع بود که : سر همانجا نه که باده خورده ای ...

و بعدش که این قال هذا فراق بینی و بینک ادامه یافت و او رفت به ویرجینیا تک و من به یزد ! گرچه ناامید با ادامه همراهی نیستم .

در این دوران کمترین تنش را با او داشته ام . یادم می آید دوبار باهم بحث نصفه نیمه ای کردیم . یکی سر کلاس اتوکد قبل از ورود به دانشگاه در آموزشگاه راین و یکی وقتی با اتوبوس به یزد برمی گشتیم و چون خواب بودو قبلش موردی پیش آمده بود برای نماز صدایش نزدم ( یادت می آید مجتبی ؟)

باید تشکر ویژه ای بکنم از او که بحق بسیار جور مرا کشیده است و مرا خیلی تحمل کرده است . کسی که بتواند رفتار و اخلاق و این خصوصیات مرا تحمل کند آدم بسیار پرتحمل و صبری است . خدا می داند چند روز جبران شهرداری مرا کرده است . از نه ماه تحصیلی در مجموع یک ماهش هم مثل بچه آدم و بموقع و با نظم به اتاق نمی آمدم .

یادی بود خیلی مختصر از دوست عزیزم مجتبی که حداقل برای چند سال از این محیط - با همه خوبیها و بدیهایش-دور است و البته امیدوارم که راهی بیابم . و او هم که می دانم مادرش چقدر بین او و بقیه برادرها و خواهرش تفاوت می گذارد .

امیدوارم همیشه و در هرجایی که هست سلامت و شاد باشد .

 

خوابگاه فیض . آنروزها که وحید دزدکی و شبانه راهی جسته بود برای ورود ما در کنار دوستانی که مثل الان بعلت دکتر و مهندس شدن این چنین توفیق دیدارشان کم نشده بود

 

 

پی نوشت۱: تولد دوست عزیز حضرت آقای عاصف خان است . انشالله بمبارکی و شادی . گرچه او هم مثل عابس سه چهار سالی است که دارد یک وقت ملاقات به ما می دهد.ولی:کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا ؟

 

پی نوشت ۲ : ناراحت نباشید . بهرحال هر کسی  اشتباه می کند . حتی شخصی مثل جناب دکتر وحدت و یا  خانم سمسار . نمی دانم اگر آقای دکتر وحدت می دانست که ثمره زندگیش و دردانه اولیش قرار است کسی مثل وحید خان شود حاضر بود که چنین گلپسری داشته باشد یا به همان وهاب خان کفایت می کرد ...

البته اینکه شوخی بود . رفیق و همراه و همپالکی و شریک و همکار من جناب وحید خان نیز تولد بیست و شش سالگیش را جشن می گیرد - البته اگر دودر نکند - . تبریکات وافره .

 

پی نوشت ۳ : فکر می کنم مدتی ننویسم . البته اگر این وسواس خناس بگذارد - لااقل تا مهر که شلوغی اوضاع کمی کمتر شود . فکر کردم مطلب امروز می تواند حسن مقطع خوبی باشد  ...

 

 

 

    روزانه     پنجشنبه چهارم مرداد 1386

 

۱- یک وقتهایی می شود که آدم فکر می کند در جایی عقب مانده است . مخصوصا وقتی شرایط را با آدمها ، موقعیتها و ... مشابه مقایسه می کنی . کمی یاس آور است . فکر می کنی کار اشتباهی و یا راه ناصوابی پیش گرفته ای . در اینجا چاره چیست ؟

در مدیریت یک بحث مهم است به عنوان مدیریت استراتژیک ... در این بحث یک برنامه ریزی کلی و جهت گیری های کلی مشخص می شود و با آن هدف گذاریها ، تاکتیکها مشخص می شود .

برای یکسال چنین کاری کرده ام . خیلی خوب و مفید است . اگر دچار چنین وضعیتی هستید این کار را انجام دهید . بسیار مفید است ...

۲- تصمیمات یکدفعه ای یک حال و هوایی دارد .  جناب وحید خان با این مصراع که : ز دست ... و دل هردو فریاد دیروز می خواست که به همراهش به شمال بروم . گرچه گفتن او یک حجت است و همیشه اینقدر اعتبار داشته است که اصرار هم لازم نیست ولی نتوانستم با محاسبات منطقی که کردم بروم . البته دلیلش قراری بود که با زحمت با یکی از شرکتها گذاشته بودم .

چنین وقتی باید رفت یا نه؟ ... جالب است که تا بحال ما با هم شمال نرفتیم ...

۳- آخ که اتوبوس چقدر سخت است . مدتها با اتوبوس به یزد نیامده بودم .

۴- دوباره این برخوردها قلقلک می کند آدم را . این دومیش بود . شاید دوباره باید بازنگری کرد . شاید هم نه. 

 

 

 

    روزانه     دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

 

 

الف

 غره ماه رجب . یا من یعطی الکثیر بالقلیل . یا من یعطی من سال . یا من یعطی من لم یسئل و من لم یعرف ...  احساس خوبی است .

 

 

ب

چند روزی نبودم . برای حضور در یک مانور نظامی ! .

1-      چه کارهای بزرگی که قبلها نکردند . چگونه و با چه اعتقادی . واقعا که مقدس است . الان شاید آن خلوص و اعتقاد نباشد .

2-      چه مملکت بی در و پیکری ...

3-   این احساس همزبانی – کار به همدلی ندارم – هم عجب چیز خوبی است . تجربه فرنگ را ندارم . ولی مطمئنم بسیار دشوار است . لااقل برای من .

4-   برای اولین دفعه معنی ستاره باران را دیدم . شگفت انگیز است . و دیوانه کننده . حتی اگر به عظمت این آسمان و ستاره ها فکر نکنی . و کائنات که ره به کجا می برند . شعفی بود . فرصت مغتنمی که در شهر بهیچ وجه حاصل نمی شود .

5-      کمی ساده شویم ...

 

 

 

    روزانه     دوشنبه هجدهم تیر 1386

 

۱- این قسمت را عاصف خوب می فهمد . و عابس نیز تا حدی

شانزدهم تولد یکی از دوستان عزیز بود . تا خانه اش فاصله ای نداشتم . حتی زنگ هم نزدم . نمی دانم چرا . شاید بخاطر اینکه دوماه پیش او زنگ نزده بود . نمی دانم . به یاد سالهای قبل می افتم . یک سیر کاملا نزولی . سال قبل زنگ زده بودم . و سال ما قبلش دیدمش . و قبلترها جشن تولد ... و سالهای دور کادویی که بی اغراق یک ماه وقت می برد . با عاصف یک زمانی مثلث بودیم .البته پایدار نبود . و بعد که سهیل آمد و مربع شدیم . و لاجرم دو به دو . و با عاصف شدند جناح مقابل . و همان جریانها که عاصف می خواهد با تاکید بگوید که فراموش کرده است . و بعدها که چه اتفاقها نیفتاد .

هدفم از این نوشته این بود که بگویم زمان چه چیزها که عوض نمی کند . آن دوستیها و روابط چرا به این چنین روزی درآمده است . البته نه اینکه مربوط به من یا شخص خاصی باشد . همه جایی و فراگیر است . دوستان دوره کارشناسی  یکسال به یکسال  از هم خبر نداریم . و ارشد هم که دیگر بدتر . لااقل این برنامه سمپاد باعث می شود لااقل سالی یکبار بچه های دبیرستان را ببینیم .

عاصف خان ! می بینی زمانی برای چه و که آن داستانها پیش آمد ؟

 

 ۲- ( یزدیها برای این قسمت بصورت غیر مستقیم و پنهان مرا دلداری دهند !! )

دیروز مهاب قدس بودم . بزرگترین شرکت مهندس مشاور ایران . سراغی از دوستان همدوره گرفتم . که بی تعریف ، بنیه علمی قویتری هم نداشتند . الان چه اوضاعی دارند . و من برای دوست داشتن یزد و در کنار خانواده بودن - بعد از پانزده سال - به یزد آمدم و دو سه سالی است که در یزدم .

این آدم را به فکر وا می دارد . و همان جمله قبلی که برای چه ؟!

 

 

 

    مدیریت     چهارشنبه سیزدهم تیر 1386

 

در سری قبلی مرقومه ، داستان شیراز و پروژه پتروشیمی را نوشته بودم . پروژه مونواتیلنگلیکول خارک که با مهندسی ارزش که ما انجام دادیم حدود 27 میلیون یورو که در حدود 12 درصد قیمت پروژه بود صرفه جویی حاصل شد . نتایج همانجا ارائه شد و پیمانکار داخلی ( که پیدک شیراز بود ) و خارجی ( که میتسویی ژاپن بود ) و نیز لیسنسور ( که شرکت شل بود ) و ام سی ( که نام آوران )بود و کارفرما ( که پیدمکو ) بود همه در جریان قرار گرفتند و جلسه تمام شد . و همه خوشحال وخندان که این مبلغ از پروژه کم شده است . ما هم خوشحال بودیم که کار ما نتیجه خوبی داشته است .

دیروز بابت یک کار دیگر مهندسی ارزش به شرکت پتروشیمی رفتم . و چند نفر از اعضای کارگاه پارسال را دیدم . از پروژه ام ای جی سراغ گرفتم و اینکه آن مصوبات چقدر اجرایی شد . گفتند به علت تصمیم مدیریتی تنها قسمتی از آن مصوبات ( در حدود ده درصد ) اجرایی شده است و بقیه همین طوری رها شده اند .

داشتم فکر می کردم بااین نظام آشفته مهندسی و اجرایی که ما داریم اگر قرار باشد به دیدگاه های نصفه و نیمه کارشناسی هم توجهی نشود دیگر چه میشود . فکر کنید یک تصمیم مدیریتی می تواند مثلا در این مورد ده میلیون یورو را هزینه کند . ضعف کشور  ما در حیطه عمل بیشتر به مدیریت ضعیف ما برمی گردد تا دانش فنی و امکانات و ابزار و ... .

 

 

 

    حکایت یخ فروش     دوشنبه چهارم تیر 1386

 

 

حکایت ما حکایت همان یخ فروش است که گفت : یخهایم را نخریدند ، تمام شد !

 

 

 

    سقوط از برج میلاد     شنبه دوم تیر 1386

 

فرض کنید راه آهن فولاد را نمی برد و شما اکبرمیثاقیان بودید . چه می کردید ؟ و یا نه..اصلا می خواستید با در نظر گرفتن شرایط برای او پیشنهاد ارائه کنید . کاری که شما به ذهنتان می رسید و برایتان معقول بود چه بود ؟

مسلما نمی توان فکر کرد که برای حذف از لیگ ، به بالای برج میلاد بروی و از آنجا به پایین بپری ... ارزش آنرا ندارد . حداقل به گمان من و بسیاری دیگر ندارد .

و اما نپریدن چه ؟ یعنی همه آن اعتبار و آبرویی که داری به باد می روی . حرفی زده ای که هیچ مقدار ارزش ندارد .

و اما چند گزینه به ذهن من می رسد :

اینکه با فکر کردن و یافتن موضوعاتی گناه را به گردن تماشاچی و فدراسیون و لیگ و .... انداخت و به نوعی موضوع را توجیه کرد

و یا اینکه هیچ نگفت . هیچ نگفت تا حافظه مردم - که بسیار کوتاه مدت است - خود بخود این موضوع را فراموش کند و بعد از سایه این قول و قسم بیرون آمد

اینکه اذعان کرد که آن موقع دلیل روانی و مصلحت و ... داشته است . و حالا اوضاع فرق می کند

اینکه اشتباه کرده است ...

و یا ....

شما در این مورد چه فکر می کنید ؟ در اینگونه موارد چه می توان کرد ؟

 

 

    تکلم با خان     سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386

 

روزی یک روستایی که از مزرعه برمی گشته است در راه و در یک کوچه تنگ با خدم و حشم خان آنجا - که ظاهرا امیر حشمت بوده است - برخورد می کند . معمولا الاغ و یا قاطری که از مزعه برمی گردد اینقدر بار بر پشتش می گذارند که ارتفاع و عرض این حامل و محموله بسیار زیاد می شود که گاهی کل عرض معبر را می گیرد . و در نتیجه راه بر رفت و آمد دیگران سد می شود . در چنین مواقعی آنها که از روبرو می آیند مجبور می شوند کنار بروند تا این الاغ رد شود . و به اصطلاح کوچه بدهند تا رفت و آمد از سر گرفته شود . باری ، خان که این اوضاع را می بیند که یک روستایی رفت و آمدش را با اشکال مواجه کرده  رو می کند به روستایی و شروع می کند به فحش دادن و بدوبیراه گفتن . و بهر شکل که شده این داستان تمام می شود .

آن مرد که به خانه می رسد رو می کند به زن و می گوید : عیال بالشتی بیاور . زن مخده ای می آورد و در پشت مرد قرار می دهد . مرد دوباره می گوید یکی دیگر بیاور و... و این درخواست چند بار تکرار می شود . زن که از این رفتار مرد تعجب می کند از مرد می پرسد که چه اتفاق مهمی افتاده است که این چنین بزرگ منشانه می نشیند و احساس بزرگی می کند . مرد جواب می دهد : آخر امروز با خان تکلم کردم ...

 

شورای سیاست گذاری و تبیین  افکار و اندیشه های دکتر محمود احمدی نژاد تشکیل شده است . به یاد داستان بالا افتادم . البته کار به نوشته نبوی ندارم که در توضیح این مطلب و مقابل عبارت " افکار محمود احمدی نژاد " با علامت سوال و تعجب پرسیده است که " آیا چنین چیزی وجود دارد ؟! " ....

 

 

    روزانه     سه شنبه پانزدهم خرداد 1386

 

۱- وبلاگ زیبای خلوت گزیده را دیدم . محصول کار خانم آژ است و دوستانشان . کارهای جالبی را در آن قرار داده اند . از جمله آخرین کارهایی که استاد انجام داده است . بسیاز زیبا است . شما هم استفاده کنید . آدرسش خلوت - گزیده در بلاگفاست . در کامنتها هم می توانید پیدا کنید . دستشان درد نکند.

۲- جناب وحید خان در دوره دکترای تربیت مدرس پذیرفته شده اند . لازم است عرض تبریکی داشته باشم . گرچه همین قبول شدنش هم را اطلاع رسانی رسمی نکرده است . این خانه حسن آقای ریسمانی را جدی بگیرد . خیلی کارها می کند . مبارک باشد . انشاالله این مصاحبه شنبه هم بخوبی انجام شود . به قولی او درخت جوز است و ملکش سوا . 

۳- این روزها روزهای خوبی است . البته ربطی به مراسم چهاردهم و ... ندارد . سیاسی اش نکنید . به جریانات شخصی امسال هم اصلا ربط ندارد که برعکس است . این روزها و مخصوصا در چنین روزهایی حس و حال تابستان بیش از فصل تابستان به سراغ آدم می آید . چه کیفی می دهد در ایام امتحانات برنامه های بلندبالای تعطیلات را - که معمولا اجرایی هم نمی شوند - را شروع کنی . باید راهی باشد تا یکطریقی از زیر بار امتحانات و درس فرار کنی و این حس خوشایندی است . یادش بخیر . چه روزهای خوبی .

۴- بعد از شوخی یکی از همکاران که می گفت این روزها  خرید تختخواب هم با سند ازدواج میسر است به یاد یکی از دوستان افتادم که زمانی یک خانه برای یکی از شیوخ عرب طراحی کرده بود . در فهرست خواسته های ریز و درشت کارفرما ، یک مستر ۵۶ متری با تخت خواب سه نفره عنوان شده بوده است . ظاهرا مقیاس آنها با ما تفاوت اساسی دارد ...

 

 پیوست :  این شعر از من نیست ولی از من است ...

 

چقدر شبیه شده ام ، امشب

به هموارگی ساکت تو

تا خیس نگاهت

که اولین بار است که ،

نه ، بارها ،

و شاید آخرین ...

ندیده ام .

رد نمی شود انگار

از حوالی من

سکوت تو . نگفته ای ...

حالا ، اینجا ،

پک می زنم من را

از میان عادت انگشتانم

به بند بند خاکستری روزها .

قرار ندارد ، حوصله چشمانم

که جا مانده در

خوابهای پشت در

خوابهای  نیامده در

گرگر اندامی پوک

تا خیس نگاهت

که آخرین بار است که ...

 

 

 

 

 

    روزانه     یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

 

۱- نمی دانم چه شده که مدتی است همه از دستم ناراحت می شوند . از اینکه باعث رنجش کسی شوم بسیار ناراحتم . حالا اگر این فرد از دوستان و نزدیکان باشد که دیگر بدتر . هیچ راه حلی هم برای برون رفت از این داستان در کل - و نه موردی خاص - به ذهنم نمی رسد .  فقط می توانم مورد به مورد آنها را بررسی کنم و ببینم  چه می شود کرد . جالب این است که همه عرصه های زندگیم متاثر از این داستان شده اند . و همه چیز بهم ریخته است . گفتم که الباقی که هنوز می توانند مرا تحمل کنند بیشتر تحمل کنند و  طاقتشان را بالاتر ببرند . بلکم عقلی بر سر ما آید و اوضاع بهتر شود .

۲- به روز دسترسی ندارم . کسی راهی جسته اطلاع رسانی کند .

۳- مطالب نوشته دوستان را هم می خوانم . گرچه عموما نظری نمی دهم . گفتم یهو توقامون نکند !

۴- یک وقتهایی شوخی شوخی جدی مشود چیزها . می مانی در رودربایستی با خودت .  شاید هم لازم است .

۵- جمعه این هفته را با دوستان کمتر کوهنورد سمپادی به کوه - باغ - رفتیم . به علت کلاس نصفه نیمه ماند . امیدوارم با حضور سرزده و کم اثر عیش دوستان را منغص نکرده باشیم . بخصوص آقای دکتر و خانمشان را .

 

 

 

 

 

    بیست و سوم اردیبهشت     یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386

 

این حجه فروش مگر می گذارد آدم تنهایی بنویسد . و لاجرم می ماند آن بیخیال فازجدا . که :

این  قافله    عمر   عجب    می گذرد           دریاب  دمی که  با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری ؟           پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

تعب و عسرت و پریش احوالی که خیلی هم مناسبت و مواجهت دارد پیش تر و بیشتر که بنگری محلی ندارد . قرار گذاشتیم که اعتنایی نکنم و کمک هم می کند . می دانم .

و حالا می ماند این همه کار عقب افتاده که باید برنامه ریزی کنم و به سرانجام برسانم . خواجه موجه می گوید بنده آنی که در بند آنی . وابستگی به دیگرانی که در ظرف مکان و زمانند  خیلی لیت و لعل می آرد و در احساس هم که بیشتر .  پس چرا ناراحتی .همه خوب و بایستنی تا جایی که می شود . این طور همه بهترند . و اول از همه من . که نه خودم ناراحت می شوم و نه باقی را ناراحت می کنم . همه خوبند و انرژی مثبت می دهند . و البته همه عزیزان  ، دوست داشتنی .

  دلم برای برخی از دوستانی که چنین ایامی را درکنارشان بودم تنگ شده است . فکر می کنم که دوباره نشود زمانی که حسرت امروزها را بخورم . امید که نشود .

از پیدایان و پنهانان بخاطر همه محبتشان و اظهار لطفهایی که امروز کرده اند تشکر می کنم . رسما .

 

 

 من و وحید و بومباجو 

 

 

پی نوشت : خیلی مخلصیم  

 

 

    نامه های اردیبهشت     چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

 

نامه اول :

 

تولد اردیبهشتی ات را فراموش کردم .  از آن بسیار شرمنده ام . نمی دانم چه شد . و باز فردایش هم . دیگر رویم نشد که وقتی دیدمت حتی سلام هم بکنم . چقدر درگیر کارهای شخصی ام شده ام که چنین اتفاقی را فراموش کرده ام . برای من تنها شرمندگیش ماند . امیدوارم ببخشی . نمی توانم از تو بخواهم که مانند من بد رفتار کنی ، ایکاش من خوب رفتار کردن را از تو یاد می گرفتم . … تولدت مبارک .

 

 

نامه دوم :

 

مگر دستم به تو نرسد . آدم را دیوانه می کنی . همیشه با آن پدرسوختگی خاص خودت – که معلم من هم بوده است – با آدم رفتار می کنی. جاالب است وقتی که سراغی هم نمی گیرم باز هم مثل خودت رفتار می کنی . بی خیال و بی تفاوت . به آدم اعتنایی نمی کنی . انگار نه انگار که دوستت دارم . ولی این هم از آن شیوه های اوستاد است دیگر . راستی : اردیبهشت چه به قامتت می آید . اردیبهشتی هستی . بگذار یک شعر برایت بخوانم :

        جز چشم تو که فتنه غماز عالم است … صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد ؟

هستی و کمک می کنی . حتی وقتهایی که نیستی .

 ارادتمند .

 

 

نامه سوم :

 

نمی دانم چرا  از اردیبهشت خوشت نمی آید . اوایل تعجب می کردم . و بعد کم کم فهمیدم که این موضوع مفهومی نیست که مصداقی است . حق هم داری . تاریخ نامطلوبی است . و تلخیش در کام می ماند . و به پای اردی عزیز من نوشته می شود . ولی من جور دیگری می گویم : من از شروع می گویم که اردیبهشت است و می توند اوضاع بهشتی شود . نه پایانی که خط آخرش آن است . بیا و بپذیر این شوق زندگی را که هر فکری را مجال می ستاند . می خواهم بگویم می دانم و می فهمم ولی واقعا نه می دانم و نه می فهمم آنچه تو را گذشت . بیا و این اردیبهشت را شروع کن . که می توانی .

هست بنفشه مگر قاصد اردیبهشت           کاز همه گلها دمد پیشتر از طرف کشت

وز نفسش جویبار گشته چو باغ بهشت              گویی با غالیه بر رخش ایزد نوشت :

کای گل مشکین نفس ، مژده بر از نوبهار

 

 

نامه چهارم :

 

نمی دانی چقدر از دیدنت خوشحال شدم . یک هدیه اردیبهشتی . باشد تا چهره به چهره صحبتی کنیم .

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی   چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

 

 

نامه پنجم :

 

خدا نکند آدم با تو کار داشته باشد . می روی و گم می شوی و پیدایت هم نیست . سر فرصت تعریف خواهم کرد . همه آن فحشها هم خودتی !!!

 

 

نامه ششم :

 

تو که دیگر آشنایی . چرا قهر کردی ؟ سر دنده لج که بیفتی همین می شود . من چیزی نمی گویم . فکر می کنی که جای تو نیست و راه خودت را گرفته ای . نه برادر ! ولی من به تو نمی گویم بیا . اختیار با خودت است . جالب است که اینها را برای خودم تعریف می کنی و یادت نیست که خود من اینها گفته ام

 

 

نامه هفتم :

 

اردیبهشت که برای تو جاالب بود . دوست داشتی که . مخصوصا با آن شکل نوشتنش . جدا جدا . تو چرا معلقی ؟ چرا خواب می بینی ؟ چرا حرص می دهی ؟ چرا خودت را اذیتت می کنی که من مجبور شوم باز ناراحتت کنم با همان حرفهای تکراری همیشگی . ولی به گمانم اوضاع دارد بهتر می شوی . اگر کمی گوش به حرف کنی – که تا الان خیلی خیلی بیشتر از کمی کرده ای و البته یک کمی بیشتر نیاز است – این دغدغه ها و آشوبها – و خوکها – هم تمام می شوند . باور کن . و خوب باش . اردیبهشتی

 

 

نامه هشتم :

 

( می دانم که تنها تویی نمی آیی که این نامه بخوانی ...ولی باز می نویسم )

آقا من ارادتمندم. خیلی مخلصیم . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    آتش     یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

 

 

در نماز ایستاده ام . به جماعت . با بیش از ده نفر . نمی دانم که تکلیف ملائک که می خواهند ثواب ها را جمع و ضرب و مربع و مکعب کنند چیست که با جوهر دریاها و قلم درختان هم نمی شود . و غره در این گفت و شنودی که دوست دارم دو طرفه باشد .  احساس می کنم که روی زمین نیستم . کمی بر همین منوال بگذرد سرم به زیر پایه های عرش می خورد . دستها را به بالا گرفته ام : «  ... و قنا عذاب النار .. » . عطا کن از حسنات در دنیا و آخرت و در پی اش محافظت از عذاب آتش . اسم آتش را که می شنوم احساس می کنم دارم گرم می شوم . یک حسی شبیه آتش گرفتن . چه شده است . احساسی که مرتب دارد بیشتر می شود . دیگر از جذبه عشق و فنا و .. گذشته است . واقعا لهیبش را تا عمق جان احساس می کنم . می فهمم و درکش می کنم . به کمال . ذره ذره وجودم این سوختن را حس می کند . من دارم می سوزم . آتش گرفته ام . برادرانم  ، کار را بر آن دوزخیان  راحت کرده اند و از هم اکنون مرا در نماز جماعت با بنزین به آتش کشیده اند ...

 

 

    نوروز     یکشنبه پنجم فروردین 1386

 

 

 

 

 سال نو مبارک

 

آمد نوروز هم از بامداد              

آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد             

مرد زمستان و بهاران بزاد

ز ابر سیه‌روی سمن‌بوی راد  

گیتی گردید چو دارالقرار

 

 

لاله به شمشاد برآمیختند

ژاله به گلنار درآویختند

بر سر آن مشک فرو بیختند

وز بر این در فرو ریختند

نقش و تماثیل برانگیختند

از دل خاک و دو رخ کوهسار

 

 

قمریکان نای بیاموختند

صلصلکان مشک تبت سوختند

زرد گلان شمع برافروختند

سرخ گلان یاقوت اندوختند

سروبنان جامه‌ی نو دوختند

ز ین سو و زان سو به لب جویبار

 

 

بلبلکان بر گلکان تاختند

آهوکان گوش برافراختند

گورخران میمنه‌ها ساختند

زاغان گلزار بپرداختند

بیدلکان جان و روان باختند

با ترکان چگل و قندهار

 

 

باز جهان خرم و خوش یافتیم

زی سمن و سوسن بشتافتیم

زلف پریرویان برتافتیم

دل ز غم هجران بشکافتیم

خوبتر از بوقلمون یافتیم

بوقلمونیها درنوبهار

 

  

 

                                    منوچهری

 

 

                                                                                                           

    پیش عید     دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

 

۱- دارد عید می شود . سال خوبی بود . و جالب . تجربه و هیجان و احساس . و خلاصه قسمتی از زندگی . دست خان درد نکند .

۲- امروز مطلب جالبی شنیدم . گرچه بی ربط است ولی بهرحال گفتنش بد نیست . بعد از آن ماجراهای سفر رئیس جمهور بعد از چند بار تعویق به یزد و آن اتفاقاتی که در روز سفر و استقبال و مراسم تجمع در ورزشگاه خالی و ابرکوه و شیشه شکستنهای خاتم و ... این اتفاق جالبی بوده است :

یکی می گفت در سفر خاتمی به یزد - و میبد - یکی بلند می شود و شروع می کند به داد و بیداد و فحش و ناسزا . و بعد محافظان خاتمی او را به پشت صحنه می برند و از او علت را جویا می شوند . او هم گلایه هایش را می کند. از او می خواهند که مکتوب کند . آنها را می نویسد و بعد آنها ترتیبی می دهند که مشکلاتش حل شود . و خلاصه خواسته هایش برآورده می شود . وقتی هم از آنجا بیرون می آید برادران سپاه از او حمایت می کنند و می گویند چه کار خوبی و .. وخلاصه از این جهت هم مورد تفقد قرار می گیرد .

همین شخص بنا بر همان تصورات این دفعه هم در سفر ریاست محترم  جمهور ( به خیال همان ماه شعبان ) شروع می کند به داد و سر وصدا و بد و بیراه . این دفعه محافظان محترم به درستی با او مهرورزی می کنند و پاداش اعتراض به رییس حمهور را به او نشان می دهند . و بعد هم ... و خلاصه سه روز است که او ناپیداست ...( و غافل از اینکه این دفعه رمضان بود )

۳- چند روز آینده را نیستم . مسافرت . و خلاصه لازم است پیشاپیش عید را تبریک بگویم. این مسمط محصول ۸۲ هم  هدیه به دوستان .

 

  باز صبا می دهد بوی خوش نوبهار                              یا که گذشته است او از چمن و لاله زار

   جان زمین تازه شد از نفس کوهسار                                   مرغ طبیعت رهید از قفس روزگار

                                             باز ز نوروز دل گشته غزلخوان و مست

 

   لاله علمدار شد  در   عقبش  یاسمن                       هر نفسی غنچه ای می شکفد در چمن

   باد به گیسوی بید ریخته چین و شکن                                در دل شمشادها کرده قناری وطن

                                            شادی و شور و سرور در دل دنیا نشست

 

   بوی خوش پونه ها مستی و حال آورد                               با همه عیبی جهان گل به کمال آورد

   چشم زمین را نسیم مست جمال آورد                               سردی و سوز سیاه رو به زوال آورد

                                               شادی  بی منتها  راه به  غمها  ببست

 

   نم نم باران چه خوب زلف چمن تر کند                          با وزش خود نسیم شانه بر آن سر کند

   عطر  گل   یاس زرد   باغ   معطر   کند                              بلبل  سرگشته  نیز مثنوی  از بر کند

                                            پایه هر  خرمی   آمده   اینک  به  دست

 

   آه چه صاف است باز آینه    آسمان                       گشته چو خورشید دشت تازه رخ و شادمان

   لاله و دشت و چمن ، مستی و عشق و زمان               جمله بگویند این : وقت بهار است هان

                                          کام ز شادی برآر زآنچه بجا مانده است...

 

 

    شیرینی عید     جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

 

می خواهم تنبلی کنم و عکسهایی که قبلا - درست یکسال پیش - گذاشته بودم را دوباره بگذارم . - و دوباره هدیه کنم !! - . از آن زمان و از سری اول مرقومه تنها پروانه است که باقی مانده . امیدوارم حافظه اش مانند  حافظه من باشد  !! ....

 

 

 

حاج خلیفه رهبر - این مغازه چنین ایامی می شود محل تجمع گروهها - و افراد - فشار

 

 

چهارلوز - در پنج مدل !! -

 

 

قطاب

 

فالوده یزدی - لطفا از یخهای ظرف کناری برای خنک شدن استفاده نکنید -

 

 

پروانه عزیز !

می دانم ، می دانم تو چقدر از این خوردنی ها  بدت می آید . ولی باور کن چاره ای نداشتم . برای این ایام عکس بهتری نداشتم .

 

 

 

    خانه تکانی     جمعه هجدهم اسفند 1385

 

چه رسمی دارد این عید . غریب است . همه به تکاپو .و مانیز

مادر خانه تکانی می کند . من هم . ولی شیوه مان با هم تفاوت دارد . من برای دنیای مدرنم و او سنتی.

مادر هر چه گرد گرفته را می تکاند ، تمیز می کندو سر جایش قرار می دهد . من نه . بیرون می ریزم . اشیا و اجسام و آدمها را . رسم عید است دیگر. براحتی می شود بدور ریخت . توجیه هم دارد . نداشت هم قرار نیست اتفاقی بیفتد . من اینطور فکر می کنم . و بنابراین خودش توجیه است .

مادر گرد می گیرد . و تمیز می کند . آن گوشه خاک گلدان را عوض می کند . والبته اگر ببیند گلی رشد نمی کند . می فهمد یک چیزی مناسب نیست . ولی برای من که مهم نیست . اصلا گل چیست . مصیبت . از این گلهای کارخانه ای که هست . یکی نواش را می خرم . برای عید . جلوه هم دارد . آب نمی خواهد . وقت گرانبهایم را صرف عوض کردن خاک هم نمی کنم .

مادر نمی فهمد که من چه می کنم . نگاه دلسوزانه به من می کند . و من با همان تکبر همیشگی ام در دلم به کارهایش می خندم . خنده دار است . چقدر پایبند این چیزهای کهنه است . دستم نمی رسد چیز بیشتر بگویم . وگرنه می گفتم .

تازه با نقاشی هم آشنا شده ام . رنگ می کنم . از بین می رود . قلب می شود .      و مشکلات حل . دیگر من را چه به احساس و تعلق . بیزارم از این تعلق و پایبندی . من می رانم . تند . و می توانم . و مادر عقب می ماند . نفس نفس می زند در پی ام . و یک وقتی می ایستد . توانایی ندارد . همه اینها را حس می کنم . درست شبیه یک فیلم سینمایی .

من همان را انجام می دهم که فکر می کنم . و فکر می کنم همه اینهایی که انجام می دهم درست است . خانه تکانی عید است . طولانی شده است . وقتم اجازه نمی داد و نمی دهد که سریع انجام دهم وگرنه تخلیه خانه و رنگ کار چندانی نمی برد . خوب است دیگر . این هم نوعی از زندگی است . هر ساله تکرار می شود . برای من حتی اگر هر هفته هم یک نوروز داشته باشیم وضعیت به همین صورت است . من همین کار را انجام می دهم . نمی توانم خودم را برای چیزی درگیر و وابسته حس کنم و لابد شیوه ام همین می شود .

چه رسم غریبی دارد این خانه تکانی عید . همه اینها هست و درست می شود . بی مشکلی . ولی، ولی نمی دانم سوختن دل مادر را چه کنم . چه رسم غریبی دارد این خانه تکانی عید ...

 

 

 

پی نوشت : خب طبیعیه دیگه..یه وقتهایی آدم نمی دونه ضمیر چیه ...یا جمله سوالی چه جوریه... یا چه ربطی داره ..اصلا یه وقتهایی میشه که حرفهاشو فکر می کنه..فکرهاشو داد ... مهم نیست . بهرجهت معذرت . که : به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود..نیارزد آنکه دلی را ز خود بیازاری

 

 

 

    ملاقلی پور     سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

 

رسول ملاقلی پور هم رفت .

یادم می آید با بابک - مهندس رستمیان بعدا ، همانکه جوایز متعددی را در این مسابقه های معماری برده است - تبلیغ آن دوره سینمایی را دیدیم . آخرین تاریخ ثبت نام دیروز زمانی بود که آن پوستر را زدند . راه افتادیم به سمت مکانی که آدرسش نوشته شده بود . همانجا بود که وقتی منتظر ماشین شدیم بابک گفت : الان که زمانی است که منتظر اتوبوس هستیم برای ما دل کندن از اینجا و سوار تاکسی شدن سخت تر است و هر چه زمان می گذرد بدتر می شود . راست می گفت . هر چه برای چیزی صبر می کنی سخت تر می شود دل کندن و رفتن ...... و خلاصه رسیدیم . بابک دنبال مهرجویی بود ،  دنبال عقاید فلسفی اش و استفاده در معماری . و من به دنبال رسول ملاقلی پور .

خوشم می آمد . از او . لحن صحبتش و نوع نگاهش . تازه با چند تا از فیلمهایش آشنا شده بودم . برایم دیدن نام او به عنوان مدرس خیلی جذاب بود .

رسیدیم . و آن دخترک که ثبت نام می کرد پرسید چرا آقای ملاقلی پور ؟ چه چیزی در ایشان دیده اید ؟ گفتم پدرسوخته است . مثل خودم . و برای همین دوستش دارم . تعجب کرد . از واژه ای که برایش بار منفی داشت و من اصلا سعی نکردم که به او بفهمانم که آنچه می گویم یعنی چه .

و نشد .

 

 

    شرح حال     چهارشنبه نهم اسفند 1385

 

۱- این ابراهیم نبوی عجب شعر زیبایی برای قطار محمود هسته ای گذاشته است . البته یک جاهایی می لنگد ولی اگر بر همان ملودی ماشین مشتی مندلی خوانده شود این سکته ها هم از بین می رود . خواندنش خالی از لطف نیست . یکبارش حلال است .

۲- این کارهای مداوم مجال نوشتن را گرفته است . چهار روز آخر هفته که کلاس و سه روز اولش تدارک کار و زندگی روزانه . واقعا نمی شود با چندتا دست هندوانه برداشت .

۳- برای دوستانی که فردا و جمعه و شنبه امتحان فوق دارند آرزوی موفقیت می کنم .

۴- دوست عزیز ینگه نشینمان نزول اجلال کرده اند . با آن نوشتن های همیشگی - که دعوایمان می شود - سر بزنید و استفاده کنید . قول داده است که دیگر ناراحت نباشد .

۵- انصاف بدهید ، من بد اخلاقم ؟

۶- راجع به باستانی پاریزی بای نحو که مطلبی دارید ـ حتی اگر خوابش را هم دیده اید - بفرستید . حتما به درد خواهد خورد .

 

 

 

 

    سکوت     پنجشنبه سوم اسفند 1385

 

چند روزی است که دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود . شاهد و شنونده مطالبی هستی که خارج از تحملت است . می ایستی و تحمل می کنی و نشان نمی دهی . و ناراحت از اینکه بیشتر از این نمی توانی

شاید بعدها بتوان بیشتر حرف زد و شاید هم نه .نباید حرفی زد

زمان حتما کمک خواهد کرد .

روزگار غریبی است نازنین ...

    سنگ     چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

 

 « ... سنگهایش هم مثل خودش و مهربانیش و لبخندهایش ساده و صمیمی و روان هستند . و بی آلایش . گرچه نمی شد دلیلش را که کاملا شخصی بود و فردی حدس زد . استحکام و جاودانگی زیرمجموعه ای است از یک حقیقت بزرگتر با عنوان زیبایی . گرچه مهم نیست اسمش را چه بگذاری . و این حقیقت زیبا آنقدر تاثیرگذار است که لحظه اش هم خودش دنیایی است . وقتی از سنگ می گوید چنان هیجان دارد که می فهمی اندیشه ای احساسی و و حسی منطقی آنرا موجب شده است . و هنوز نمی دانی که چیست .

سنگ ، سنگ ، سنگ ... سفر سنگ ...

داستان خویشاوندی سنگ و شیشه را همه جا می توان دید . اگر شیشه ای بواسطه سنگی می شکند بخاطر سنگ بودن سنگ است و یا شیشه بودن شیشه ؟

و آیا این سنگ ها شیشه ای را می شکنند ؟ من در هراسم که شیشه ای این سنگها را خرد نکند و خطی بر آن نیندازد . گرچه جایگاه سنگها بالاتر از آن است که شیشه ای به آن برسد .

نشاطی که آبهای روان می آورند با آن زمزمه آرامشبخش امواج وقتی با نور خورشید که فردا را نوید می دهد - فردایی بهتر و گرمتر و زیباتر - ترکیب می شود با هیچ تصویری در رویا قابل توصیف نیست .چشم دلی شاید باید . دیدن و درک این زیبایی . زیبایی سنگ . سنگ ...»

 

 

   

    همینطوری     یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

 

می گویم که این چند دقیقه ای که فرصت هست یک سری به وبلاگ بزنم و ببینم چه خبر است و وحید جواب می دهد که خب دو خط هم همینطوری بنویس. گرچه هیچ وقت این نوشته ها طور خاصی نبوده است ولی اینکه نوشته باشم برای اینکه نوشته باشم هم چندان مطلوب نیست ولی بهرحال آدم در مسافرت نمازش هم شکسته بسته است چه رسد به وبلاگ نوشتنش ... و خلاصه غیبت علی اصغری تمام شد و دوران سخت کار علی اکبری شروع شده است . گرچه هیچ چیز آنطور که اول می نماید جدی نیست ولی حداقل فایده اش این است که آدم می تواند با خیال راحت به کارهای غیرجدی اش - که به نظر من خیلی هم از این کارهای جدی مهم تر است - برسد . تا چه شود .

 

پی نوشت : ( این قسمت کامنت جناب وحید خان است که چون تافته جدابافته است و از خواص ، کامنتش پی نوشت متن است و البته بهتر است بگویم نوشته من پیوست کامنت ایشان !)

 

  «  پچخ پچخه ، چه خوروسک چه رطینا !! »

 

 

 

 

 

    هیجدهم بهمن     چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

 

 

یک وقتهایی آدم برای اتفاقی که قرار است در آینده بیفتد آنقدر ترتیب جزئیات و کارها را در ذهنش مرور می کند که انگار باید آن اتفاق دقیقا مطابق با ذهنیت خودساخته اش - و خود خواسته اش - رخ دهد و هر چیزی غیر از آن همه داستان را بهم می ریزد  . همه چیز در ظاهر درست است غافل از اینکه - به قول شمر : -  « می روم ، هر چه خدا خواست همان خواهد شد  » .

خیلی فکر کردم که برای تولد پروانه که خواهر بزرگتر است چه ها می شود کرد و وقتی با طبیعت حساسش با این غافلگیری مواجه می شود حالتش چقدر زیبا و دوست داشتنی می تواند باشد  .  واین تاریخ هیجدهم همچنان نقطه عطفی بود - بخصوص در میان این ایام الله !!! - و اینکه بهر حال براحتی می توان آن سادگی دوست داشتنی اش و آن ظاهر بسیار سرکشش را در قالبی ترکیبی دید . - همچنانکه دیدن آن کار سختی نیست ، به شرط آنکه خودش هم بخواهد -

و وقتی آن زمان می رسد می بینی که وای ! چقدر اوضاع نامعول دنیا همه آن ذهنیاتت را بهم ریخته است . اگر اعتقادم به شگون و آمد بیشتر بود می گفتم که سال ۲۰۰۷ آمدی نداشت . با آن شروع شدنش و بعد آنچه اتفاق افتاد ...

هیجدهم تولد پروانه عزیز است . نمی دانم چقدر می توانم بگویم و اصلا چه می توانم بگویم . نمی دانم . شاید باید اصلا چیزی نگویم . و تنها به این جمله اکتفا کنم که : تولدت مبارک ...گرچه می دانم این روزها نمی توانی تصور درستی از شاد بودن داشته باشی.

 

 

 

    روزانه     شنبه چهاردهم بهمن 1385

 

 

هر که در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش می دهند ....

    غیبت اصغر     سه شنبه سوم بهمن 1385

 

ظاهرا نمی توانم دو هفته ای باشم و غیبت اصغر خواهم داشت . البته برای من که نوشته هایم علی اصغری است غیبت اصغر نیز نامتناسب و بی جهت نیست ...

 

 

 

 

    محرم     دوشنبه دوم بهمن 1385

 

اللهم اجعلنی عندک وجیها بالحسین (ع) فی الدنیا و الاخره ...

محرم که می شود می فهمی اتفاقی افتاده است . حتی اگر هم نخواهی باز این کشش و جذبه می کشدت . حالا فرقی نمی کند که این یک حس نوستالژیک باشد و یا فلسفه ای برآمده از صغری و کبری تاریخ سیاسی مذهبی و یا حتی همان احساس ساده دوست داشتن . همه اینها در مورد حسین مجتمع است . خودش بی هیچ تداعی معنی لطیف است . چهار حرف کلمه حسین خودش با این ترتیب یک لطافتی دارد . یک زیبایی دارد . به دل آدم می نشیند .  و این تازه نشانی آن باغ است . وقتی به این باغ نزدیک می شوی حس می کنی . و اگر بتوانی قدمی چند به ابتدای آن بگذاری که دیگر هیچ ... حسین از آنهاست که همیشه بار عام دارد . هر وقت و هر جا و بهر شکل و هیات . فرقی نمی کند . و این همان ریشه این شیفتگی هاست که مردم دارند . این خیمه اینقدر بزرگ هست که همه بتوانند در زیر آن جمع شوند . و خلاصه فرقی نمی کند که باشی و چه کرده باشی . صاحبخانه آنقدر بزرگ و کریم هست که به گذشته مهمان کار نداشته باشد .

نمی خواهم به جنبه های اجتماعی این حادثه اشاره کنم  ، و حتی تاریخی و .. . حرف من تنها احساسی است که بصورت کاملا شخصی در هر کسی ممکن است پدید آید . من وقتی می بینم که من با این مشخصات و مختصات اینقدر از این حماسه بهره می گیرم ، طبیعتا می توانم بصراحت بگویم که آنها که مایه و جوهره بیشتر دارند چه سودها که نمی برند و به این وضعیت غبطه می خورم .

محرم و اتفاقی که در آن می افتد حماسه ای کامل است  . از آن حج ناتمامش گرفته تا و مارایت الا جمیلا ... در ابعاد مختلف ، به زبانهای مختلف و برای طبایع مختلف ...

 

 

پیام ۱ : اگر در ایران هستی یک اطلاع رسانی بکن . نگران تو و پدر هستم .

پیام ۲ : حاج صادق علیه ما علیه ! خدا بگویم چه کارت کند . الهی جوندارک ( معادل یزدی ویروس ) بر جون این این دم و دستگاه و سیستمت بیفتد . برادر این چه مسابقه ای بود که در سایت و فروم راه انداختی ؟ روزی نیست که یکی از دوستان با الفاظ آبدار احوالپرسی نکند و نگوید که چرا به او خبر نداده ام .  باز خوب است وقتی که گفتی اسم من جزو بیشترین حدسها بوده همان روز سوم چهارم در فروم تکذیبیه دادم . من نمی دانم دوستان محترم سمپادی بر چه اساس و مطلبی فکر کرده اند که  یک پایه آن زوج خوشبخت سمپادی که قرار است با هم ازدواج کنند من هستم . کاش اسم آن زوجه خوشبخت که دوستان حدس زده اند را به من می گفتی تا می دانستم  مرا همپایه و همسنگ کدام بخت برگشته ای قرار داده اند تا رسما از او عذرخواهی کنم ...  حاجی ! من اگر بتوانم لنگان خرک خویش را به مقصد برسانم کلی هنر کرده ام، حالا بیایم و باعث بیچارگی ( و نه بدبختی ) کس دیگری شوم ؟ . این شمائید که هم تمکنش را دارید و هم اسباب و عللش را و هم توفیقش را . لطفا در سایت و فروم و پاتوق و در دفتر و هر جای دیگری که محل تجمع دوستان است اعلان کنید که آن زوج خوشبخت که بوده اند تا دیگر یقه ما برای شیرینی گرفته نشود و امواتمان در گور نلرزند و خودمان نیز مصداق آش نخورده و دهان سوخته نشویم ...

 معشوقه به نام من و کام دگران است      چون غره شوال که عید رمضان است

 ( غره : روز اول ماه )

 

 پی نوشت : پروانه عزیز ! الان این خبر ناگوار را دریافتم . راجع به رفتنش برایت نوشتم و برای خودت آرزوی صبر و شکیبایی و ماندگاری زنده خاطراتش می کنم . 

 

    200 مصوبه     چهارشنبه بیستم دی 1385

 

آن خانم مجری - که زیاد هم هیجان زده شده بود - می گفت : در این سفر پربرکت ریاست جمهوری - به خوزستان - و در جلسه هیات دولت ۲۰۰ مصوبه به تصویب رسیده است .

من نمی دانم چرا این خبرها منتشر می شود . در چنین جلسات دو سه ساعته که بیشترش به حمد و ثنا و رجزخوانی برای دشمنان و مسلم بودن حق ملت ایران  و افاضات قال الغزالی می گذرد آخر مگر چقدر وقت هست که ۲۰۰ مصوبه بشود که تصویب بشود .  زمان ورق زدن کاغذ این مصوبات را هم همیشه کفاف نمی دهد .  ولی این خیالات منفی را دور می کنم و  می دانم که این اتفاق دروغ نیست .  از دولت هم هیچ بعید نیست که ۲۰۰ مصوبه را در یک جلسه تصویب بکند . قابلیت بیش از اینها را هم دارد .  خرجش یک « تصویب می کنیم » به شیوه مظفرزرگنده است .  و البته که باش تا صبح دولتت بدمد .... کاین هنوز از نتایج سحر است

حرف من این نیست که این خبر دروغ است ، حرف من این است که صدا و سیما که خانه رئیس جمهور است چرا باید به پخش این خبر اقدام کند . من نمی دانم  کسانی که داعیه عاتکه بودن را دارند چرا زن بابا می شوند...

 

 

    صحبت     جمعه پانزدهم دی 1385

 

می گوید : تو غدی ... و من که نگاه می کنم می بینم راست می گوید . البته همین جمله را نیم ساعت قبلش خودم در مورد او به او گفته بودم . نمی تواند یکطرفه و تنهایی بار این صفت را به دوش بکشد . می گوید نه به اندازه من ولی تو هم هستی . می گوید هر کسی خودش هر صفتی دارد بهتر می تواند وجود همان صفت را در کس دیگر ببیند .

وقتی می شنوم با دقت بیشتری به این صفت می اندیشم . و به حرفهای دیگرش . که شاید در این وضعیت چندان هم عادی نیست . جالب است . مثل این می ماند که لب دریا ایستاده باشی و هر چه نگاه می کنی می بینی دریاست و برایت مشکل است که درک کنی آنجا را که تو فهمیده ای کجای این دریا ست ...

اینکه در این موقعیت قرار بگیری که ورای آنچه در معمول می گذرد بتوانی خیلی چیزها را بفهمی و درک کنی خیلی خوب است . احساس خوشایندی است .

درک کردن آدمها و کشف آنها همیشه دشوار بوده است و همیشه مهیج . - گرچه کسانی - ۲ نفر - هم باشند که نخواهی آنها را درک کنی و بگذاری همانطور که تصورشان می کنی باقی بمانند -

 

 

 

 

 

 

    عیدانه فراوان شد...     چهارشنبه سیزدهم دی 1385

 

این ایام که فعلا عید در عید است . و همه چیز به خوبی پیش می رود بجز برای آنها که باید امتحان بدهند .

۱- عید قربان این رمی جمراتش باحال است . فکر کنید شیطان یک دفعه ۲۷ برابر عرضی و چهر برابر طولی بزرگ شود . خیلی باحال است . نشانه واقعی تساهل و تسامح . هر جا بزنی درست است . نشانه کامل آب بندی . به قول نریمان : « درست روی هر کس بگذاری خودش است » . و امید که نشنویم لالبیک لاسعدیک ...

۲- کریسمس مبارک . بر همه آنها که عید واقعی شان است و آنها که فکر می کنند عید واقعی شان است و آنها که هیچ فکری نمی کنند و عادت کرده اند هر سال این موقع اسکروچ را ببینند . بهر حال عید است و باید در عید شادی کرد . چیزی که ما - و مخصوصا مسلمانان و بالاخص شیعیان - آنرا کمتر یاد گرفته ایم .

بر مهندس پطروسیان - پدر خانم ماهایا - هم مبارک باشد . با آن شیرینی خوشمزه ای که داد .

۳- عید غدیر هم مبارک باشد . که

بسم االه ای  روح البقا       بسم الله  ای  شیرین  لقا  

بسم الله ای شمس الضحی   بسم الله ای عین الیقین

 

تبصره ۱: معدل بالا لازم است .. فی ای حاله

تبصره ۲ : چه حرفی زده این آقای خاتمی برای اعدام صدام

پیام : جناب وحید خان ، حلفت نکن و زودی وخی بیا یزد گف و کار دارم ...